تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:49 روز شنبه دوم خرداد 1388

«به نام خدا»

شماره: ..............            

تاریخ: ...............            

                     جناب آقاي/خانم: ... ؟!

        سلام عليكم؛

... به اين دليل جلوي (جناب آقاي/خانم) را نقطه چين گذاشته ام، كه نمي دانم به كدام مقام مسئول دلسوز وكاربلد و يا عدالت خواه نامه مي نويسم؟ و آيا ...؟!

اصلا بگذريم، اين نامه را خطاب به خداي مهربان مي نويسم. به كسي نامه مي نويسم كه از حق خود(يعني حق الله) مي گذرد، ولي از حق الناس، يعني از حق مردم  و يا يك شهروند عادي نمي گذرد.

خداي خوب و مهربانم؛ اصلا در اين نامه حوصله و قصد و نيت تيكه اندازي هاي قلمي را ندارم. ولي چه كنم كه قلم تعارف بردار نيست و نمي تواند روز روشن را شب تاريك جلوه دهد و بالعكس، تمام قصد و نيتم از نوشتن اين نامه هشـدار دادن در مورد اتفاقات و رنج هايي مي باشد كه در زير پوست يك استان سرسبز و پربركت، به يك عده از شهروندان مي گذرد و هيچكس، آري هيچكس به آن كوچك ترين اعتنايي نمي كند.

و هشـدار هايي از اين دست فراوان هستند، هر از چندگاهي مقامي مسئولی، دلسوزيِ آماري، تحقيقي، مستنداتي ارائه مي دهد كه يك شوك كوچك يك لرزه كوچك ايجاد مي كند و بعد بلافاصلــه در كســالت روزمــرگي و دويدن معيشت فراموش مي شود. به سوزن هايي مي مانند كه يك درد كوچك، يايك مصونيت كوتاه ايجاد مي كند و باز رنگ مي بازد در دراز مدت و فراموش مي شوند. اما مي دانيم و مي دانند كه فاجعه درهمين نزديكی است، كه اصلا شايد رخ داده وما متوجه نشده ايم و در خواب مانده ايم و بيدار نشده ايم، و يا خودمان را به خواب زده ايم!

هشــدار!

در مــورد مــرگ پنج نفر از افراد تالاسمي يك شهرستان كوچك در يك سال و نيم گذشته مي باشد و خودِ شما(يعني خداي خوبم) بهتر مي دانيد كه چند نفر از افرادتالاسمي در اين استان جان خود را از دست داده اند و هيچكس پيگير علت مرگ اين عزيزان نشده است، حتي...

نمي دانم آيا كسي مي داند كه؛ چند نفر از افراد تالاسمي استان مازندران در سال گذشته جان خود را به دليل درمان غير استاندارد از دست داده اند، يا نه؟!

واقعا چه كسي بايد جوابگو باشد؟!

چه كسي بايد جوابگوي مشكلات اشتغال، ازدواج، درمان و... افراد تالاسمي باشد؟

چـرا؟ بايد درمانگاه هاي تالاسمي در شهرهاي كوچك از كوچك ترين و كم ترين امكانات محروم بمانند؟

چـرا؟ بايد افراد تالاسمي شهرهاي كوچك نظير شهر خودمان به دليل درمان غيراستاندارد و غيرعلمي و دسترسي نداشتن به پزشك هاي متخصص و مرتبط به آنها، پرپرشوند؟

چرا؟ فعاليت انجمن هاي مرتبط توسط مسئولين رسيدگي نمي شود؟ و هزار آيا و علامت سوال و تعجب ديگر كه در اين مقال نمي گنجد و اما...

و اما بزرگ ترين علامت سوال كه در ذهن تمام افراد تالاسمي استان مازندران و خود اينجانب مي باشد اين است:

چـرا؟ مسئولي درسطح استان مازندران انتخاب(آري انتخاب نه انتصاب) نمي كنند تا پيگير مشكلات افراد تالاسمي استان مازندران باشد؟ آن هم مسئولي كه از جنس اين افراد باشد و نه از ديگر صنف ها و نه از ديگر گروه ها و...، مگر كم هستند افراد نخبه و برتر در افراد تالاسمي اين استان سرسبز؟

خداي خوب و مهربانم ما يعني افراد تالاسمي زياده خواه نيستيم فقط مسئولي را مي خواهيم كه فقط با او طرف حساب باشيم، کسی که همدرد و هم سفر ما باشد، نه با پدر خوانده ها و مادر ترزاهايي كه دايه مهربان تر از مادر هستند. و فقط روز انتصاب و مصاحبه هاي تلويزيوني آنها را مي شود ديد و در ديگر ايام در سمينارها، سمپزيوم ها، كنفرانس ها و جلسات بي نتيجه اي هستند كه در آن همه چيز ديده مي شود، جز تالاسمي و جامعه تالاسمي و مشكلات آنها.

و در پايان اميدوارم خداي خوب و مهربانم تدبيري بيانديشي و مسئولي مجرب و عدالت خواه را براي پيگيري اين رنج نامه بيابي، تا اين چند صبا از عمرمان را بتوانيم نفسي از سر شكر بكشيم و شايد هم! ديگر شاهد پرپر شدن دوستانمان نباشيم.

                                آمين

                                                     به قلم: مهدي رستگار اشرفي

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:45 روز شنبه دوم خرداد 1388

 

 

بازي اسكالپو ببين

تودست هاي بي جونمون

آي هم اتاقي با توام

كي مي رسه به دادمون؟!

بازي اسكالپو ببين

تودست بازسازي شده

تيغ مي دَره ، نخ مي دوزه

اينم يه جور بازي شده!

بازي سوزن وُ ببين

روي تني كه ساكتِ

بازار داغ زندگي

يه عمريه كه راكدِ!

آي هم اتاقي تو بگو

چندتا رفيق تو تَبته؟

بشمار رفيق چندتا

سوزن از صبح تا شب تو تَنتِه؟

بازي اسكالپو ببين به من بگو چي مي دوني؟

به من بگو اي هم خونه چي مي نويسي؟ چي مي خوني؟

فقط مي خوام اگه يه روز خواستي از آدما بگي

از پدراي بي نشون براي بچه ها بگي

بگو از اون آدمايي كه از شقايقا دورن

يه عمره تو دريان ولي از پاي قايقا دورن!!

 

                                             (قابل توجه دوستان عزیز از کپی برداشتن شعر فوق خوداری فرمایید.)




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 15:12 روز شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388

قابل توجه تمامی دوستان تالاسمی لطفا این مطلب را لینک کنید.
 
 
بیانیۀ پایانی اولین همایش سراسری تالاسمی اردیبهشت سال 1388

تالاسمی به عنوان یک عارضه خاص و یک واقعیت انکارناپذیر، موضوعی است جدی، که توجه ویژه مسئولان و سیاستگذاران نظام را می‌طلبد. اگر چه درمان این بیماری تقریبا طولانی و پرهزینه است، اما عواقب و تبعات روحی و روانی آن در فرد، خانواده و جامعه امری است که مستقیما بر روند درمان و یا پیدایش عوارض تاثیر به سزایی دارد. ما جمعی از نمایندگان بیماران‌تالاسمی ایران بر این باوریم که، مسئولان و خدمت‌گزاران به نظام مقدس جمهوری‌اسلامی ایران در سایه باورها و اعتقادات ریشه‌ای و فرهنگ اصیل شیعه در دین مکرم اسلام و در راستای حمایت و یاری رساندن به اعضای این موسسه اقدامات مناسبی را تاکنون انجام داده‌اند، که بر این اساس قدردانی و سپاسگزاری خود از این عزیزان برخود وظیفه می‌دانیم.

لذا با توجه به مشکلات، محدودیت‌ها و چالش‌های پیش روی افراد تالاسمی، از همه دست‌اندرکاران و تصمیم‌گیرندگان، نظام سلامت جامعه تحقق اهداف ذیل را خواستاریم:

1.انجام فعالیت‌های حرفه‌ای در حوزه اطلاع‌رسانی و تبلیغات در زمینه توانمندی‌های مبتلایان به تالاسمی به منظور حذف باورهای غلط و ذهنیت‌های نادرست اجتماعی از طریق رسانه‌ها.

2.تدوین و اجرای سیاست‌های بهداشتی، درمانی و اجتماعی به منظور انجام فعالیت‌های هدفمند با نظارت مستمر و دقیق در راستای پیشگیری از تولد و درمان پس از ابتلا و حمایت برای زندگی جامعه تالاسمی‌های ایران.

3.اجرای طرح درمانی جامع به منظور حمایت از مبتلایان و برنامه‌ریزی جدی و دقیق جهت رفع مشکلات کمبود دارو و تجهیزات پزشکی.

4.حل مشکل بیمه‌ای علی‌الخصوص بیمه ایرانیان و پرداخت تعرفه‌های پزشکی.

5.تاسیس مراکز تخصصی و تجهیز بیمارستان‌های موجود.

6.برنامه‌ریزی و حمایت از افراد تالاسمی‌ برای ادامه تحصیل در مقاطع بالا و به صورت هدفمند.

7.ایجاد سازو کارهای قانونی به منظور حمایت از اشتغال افراد تالاسمی در بخش دولتی و خصوصی.

8.اعطای وام و تسهیلات بانکی در حوزه کارآفرینی و ایجاد تعاونی‌های کوچک برای مجموعه‌های تالاسمی‌.

9.ایجاد فضای مناسب مشاوره و حمایت‌های اجتماعی در راستای تشکیل سازمان‌های مردم‌نهاد.

10. فراهم نمودن شرایط ساختاری لازم برای برقراری ارتباط بین انجمن‌های تالاسمی در ایران و جهان به منظور آشنایی با مشکلات و یافته‌های جدید دنیا در زمینه‌های پیشگیری و درمان.

11. احداث مرکز رشد اشتغال برای افراد تالاسمی در هر استان.

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:38 روز شنبه بیست و یکم دی 1387

                                   انا للله و انا الیه راجعون

                          -«به نام دوست»-

یکی دیگر از قاصدک ها  پرپر شد و رفت، که رفت.

حالا مگر برای کسی هم مهمه که به چه دلیل پرپر شد؟!

مگر برای کسی مهمه که چندمین نفر بود که در یک سال و نیم گذشته پرپر شد؟!

مگر برای کسی مهمه که ....

اول محرم. (خوش به سعادتت پسر) درست در اولین دقیقه های محرم امسال پرپر شد و رفت.

عزیزی که جز سومین نفری بود که با نشریه معجون سرخ شروع به همکاری کرد و برای آن مطلب می نوشت. و همیشه ی خدا دو صفحه تمام از همسفر بی عرضه اش تعریف و تمجید می کرد.

رضا آشکاران 22 ساله دانشجو، درست چند دقیقه پس از غروب آفتاب زمستانه غروب کرد، بدون هیچ طلوع دیگر.

                                                مهدی رستگار اشرفی

خواهم که زار گریم چون ابر بر مزارش

با اشک خود بشویم آن پیکرنزارش

در واپسین دم عمر مرا خواست در کنارش

دردا که در واپسین دم رفتم من از کنارش

بگذار تا بگویم از درد بی شمارش

از درد بی دوایش و زداغ ناروایش

از سوز سینه سوزش و زچشم اشکبارش

شب تا سحر نمی خفت اما به کس نمی گفت

در حیرتم رفیقان از صبر و از قرارش

جان پر زبیم و تشویش می سوخت از غم خویش

پنهان ز چشم یاران با درد آشکارش.

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:30 روز شنبه بیست و یکم دی 1387

 

 

                          در جستجوی «چرا» های زندگی مان

در چندین سال گذشته عطش دانستن و جستجو در مورد عارضه ی تالاسمی در افکارم موج می زد. در آن سال ها هیچگونه وسایل ارتباطی و یا به پایگاهی برای اطلاع رسانی ویا بنیاد و یا ان.جی.او یی برای اطلاع رسانی در این مورد موجود نبود، و دسترسی نداشتم. برای کسب اطلاعات در مورد عارضه ی تالاسمی ام به رسانه های موجود مراجعه می کردم و چیزی که به دست می آوردم، «هیچ» بود. و تبلیغات سخیف و هشدار دهنده در مورد تالاسمی که ما را یک خون آشام و یا غول برای همه معرفی می کرد، بود. جستجو برای پیدا کردن کتاب هم که همه می دانیم چگونه است. هیچ بود و هیچ.

در بخش های تالاسمی تنها چیزی که در مورد تالاسمی پیدا می کردی، یک مدل مجله بود که هر وقت به دست ما می رسید از تاریخ آن دو سالی گذشته بود. و یا اینکه توسط پرستار، چه عرض کنم...!، در کمد بخش پنهان می شد و درب آن هم قفل! و گاهی هم که با زیرکی و حرکات ژانگولر یک نسخه از این مجله را به دست می آوردیم، که برای ما ابل فهم نبود، نوشته ها همه فارسی بودند، ولی دنیای ما و آنها متفاوت بود. آنها از جنگ «حیدری- نعمتی» می نوشتند، که آن زمان ما نمی توانستیم به درستی آنها را درک کنیم. مشکل ما این بود که در مورد عارضه ی تالاسمی مان اطلاعاتی می خواستیم، که چگونه با درمان صحیح به «بیمار تالاسمی» تبدیل نشویم. و اینکه چگونه باید با آن زندگی کنیم؟ و یا بایدها و نبایدهای زندگی مان کدام است؟ خبرهایی از جامعه تالاسمی می خواستیم، و اینکه دیگر دوستان ما در شهرهای دیگر چه کارهایی انجام می دهند؟ و از همه مهم تر اینکه آنها برای ما چه کارهایی انجام داده اند؟! و یا خواهند داد؟!

گاهی هم سمینارهایی در این مورد برگزار می شد که فقط در آن پرستارهای بازنشسته ی! بخش تالاسمی مان حضور می یافت و چیزهایی را که می آموخت، همه را مستقیم به خانه ی خود می برد! و ما بی نصیب از اطلاعات به روز در این مورد.

زمان گذشت و گذشت تا اینکه نهادی آمد و کارهایی انجام داد و یا در آینده ی نزدیک انجام خواهد داد، که ما بچه های شهرستان های کوچک آنها را از نزدیک لمس و تجربه کردیم. و برخی از «چرا» های زندگی مان را بیابیم. کارهایی انجام شد تا ما با عارضه ی تالاسمی مان بیشتر آشنا شویم، که چگونه با آن زندگی کنیم، و با بایدها و نبایدهای زندگی مان آشنا شدیم، و با درمان بهتر  و اصلح ت آشنا شدیم. و به کلاس های آموزشی زیادی در این موارد دعوت شدیم، و از آنها استفاده کردیم، و بودنمان را احساس و آن را جشن گرفتیم و پایکوبی کردیم. و بهتر از همه ی این موارد پاسخگو بودن این نهاد در مقابل فرد تالاسمی.

تمام این کارها  و فعالیت ها برای من  که یک فرد تالاسمی در یک شهرستان کوچک ساکنم تازه گی داشت، و احساس کردم کسانی هستند که به افرادی مثل من هم فکر می کنند و برای آنها برنامه هایی دارند، تا آنها را به اوج برسانند.

هدفم از نوشتن این مطلب تشکر و قدردانی از دوستانی است که برای اعتلای «جامعه تالاسمی» کارهای زیبا و پسندیده ای انجام داده اند، و می خواهم از تمام این عزیزان به خصوص عشقولانه ی مهربانم تشکر و قدردانی کنم و بگویم خداقوت، پایدار باشید.

             و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما عزیزان دارم.

                                                                          مهدی رستگار اشرفی

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:47 روز سه شنبه سوم دی 1387

       «به نام دوســـت»

     قابل توجه بازدیدکنندگان عزیز:

همراهان خوب ِ  "جادوی معجون سرخ"، سلام متشکرم که از این وبلاگ بازدید می کنید و کامنت های پر از مهرتان را برای ما هدیه می گذارید. می خواهم توضیحی در مورد مطالب و یا پست های اخیر بدهم. و از دوستانم معذرت خواهی کنم. اول از شاعر عزیز حسین تقلیلی که خیلی زود به پست دوم  فرستادم و زیاد در صفحه اول نماند. دوم از "خواب زمستانه میم.دال" که خیلی کم در صفحه و یا پست اول  ماند، و در حق مطلب میم.دال جفا شد. سوم این که؛ مطلب خبری "همایش بزرگ تالاسمی" به دلیل تولد! «نشریه معجون سرخ» خیلی زود به صفحه یا پست دوم تبعید شد. البته مجبور شدیم مطلب "از خون تا خونه" که برای تولد نشریه نوشته شده بود را کار کنیم، که خبر مهم "همایش بزرگ تالاسمی" به صفحه دوم برود، که به حق جا داشت چند صباحی بیشتر در پست اول باشد. و حالا هم یک داستان تکراری و تکان دهنده (البته برای شخص من و برای دیگر دوستانم را نمی دانم؟!) که سبب شد خیلی کم مطلب "از خون تا خونه" در پست اول بماند و جای خود را به مطلب زیر که خواهید خواند، داد.

و یک خواهش دوستانه از شما عزیزان که به این وبلاگ سر می زنید، لطف کنید و به پنج پست آخر و مطالب آنها توجه کنید، تا در حق این دوستان جفایی نشود. و اما . . .

                           گــداهای ســـمج!

داستان، داستانِ زمان و سال هزار و دویست و انژکسیون! است که در حال حاضر یعنی هزار و سیصد و هشتاد و هفت اتفاق افتاده و قلب آهنی! مرا تکان چه عرض کنم ویران کرد.

داستان از آنجا آغاز شد که « یکی بود، یکی نبود، و آن یکی همیشه خدا تنهای تنها بود!». برای کاری در بخش تالاسمی شهرمان منتظر بودم، که با یک دوست تالاسمی ام هم کلام شدم، چند دقیقه ای نگذشته بود که پمپ تزریق دسفرال دوستم شروع به بوق زدن کرد و او هم سریع از جیبش در آورد و خاموش کرد. دارواش تمام شده بود. به من گفت: لطفاً چندتا پنبه الکل آبدار بیاور! گفتم: چرا جندتا؟! همین یک دانه هم بسته! او گفت: هیچ نگو و برو بیاور، اگر هم نمی آوری خودم بروم؟! و من هم رفتم ظرف مخصوص پنبه های الکلی را برایش آوردم. بنده خدا از کیفش چندتا دسفرال و چندتا آب مقطر و یک سر سرنگ استفاده استفاده شده درآورد. همان سرنگ که تا چند دقیقه قبل با آن دارو می گرفت را از اسکالپ وین جدا کرد و سر سرنگ و محل نصب سر سرنگ روی سرنگ را با الکل های پنبه، استریل کرد! و شروع به آماده سازی داروی دسفرال کرد. گفتم بنده خدا چرا این کار را می کنی؟! سرنگ دیگه ای بردار! گفت: چای تو بخور هیچی نگو! گفتم آخه ... گفت: آخه بی آخه! از هر سرنگ بیست سی سی که دارم، باید سه الی چهار دفعه استفاده کنم تا کم نیاورم، چون ... . گفتم می دانم من هم وقتی سهمیه ام را می گیرم سرنگ ده سی سی می دهند که نمی گیرم و می روم سرنگ بیست سی سی می خرم. گفت: می خواهی بدانی چرا از هر سرنگ سه الی چهار دفعه استفاده می کنم؟! گفتم اگر قابل می دانی بگو. گفت: هر دفعه که سهمیه ام را می گرفتم مستقیم می رفتم داروخانه سر محل، تا سرنگ های ده سی سی را با بیست سی سی عوض کنم. آنها هم سرنگ های ده سی سی را که قیمت شان 150 تومان است را 70 تومان از من  می خردیدن! و جای آن سرنگ 20 سی سی که قیمتش 250 تومان بود می دادند. آخرین دفعه دو ماه پیش بود، وقتی رفتم سرنگ ها را عوض کنم گفتم: اگر جا دارد سرنگ 10 سی سی مرا بیشتر از 70 تومان بخرید، تا سرنگ 20سی سی بیشتر و یا پول اضافه بدهم. مسئول داروخانه نگاهی کرد و گفت: شرمنده نمی شود. بقیه پول را دادم و سرنگ های 20سی سی را برداشتم و رفتم روی صندلی نشستم تا آنها را در کیفم جا به جا کنم، که ناگهان شنیدم مسئول داروخانه به همکارش گفت این بچه های تالاسمی مثل «گداهای سمج» به جون آدم می افتند، این همه یارانه دارو درمان می گیرند! باز هم می آیند وسایل شان را از ما گدایی می کنند! اینجا بود که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم سرنگ های 20 سی سی و همه پول های داشته و نداشته ام را پرت کردم روی پیش خوان داروخانه و با فریاد گفتم: سرنگ های 10سی سی ام را بدهید. سرنگ ها را برداشتم و همان جا همه را خرد کردم و رفتم و الان دو ماهه سهمیه ام را نگرفتم و فقط می روم همان قدر که پول دارم سرنگ 20 سی سی تهیه می کنم و هر سرنگ را مجبورم چند دفعه استفاده کنم.

حرف هایش هنوز کاملاً تمام نشده بود که نمی دانم چه چیزی در حلقم قلنبه شد و ... حالا نمی دانم چه چیزی باید به او می گفتم تا آرامش کنم، و همین طور خودم را؟! هرچه فکر کردم تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که این داستان را اینجا بنویسم، شاید کمی، فقط کمی من و دوستم را آرام کند.

                                   به قلم : مهدی رستگار اشرفی

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:29 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387

 

              " از خون تا خونه "

این سوژه ناب را دوستم وقتی به ملاقاتم آمده بود بیان کرد. این سوژه را این طور برای خودم معنی می کنم؛ از لحظه ای که تزریق خون شروع می شود، تا به محل سکونتم برسم، مدنظر دوستم است.

        ... شروع به قدم زدن در خاطرات کم رنگ و پر رنگ دور و نزدیکم، می کنم.

«اولین دفعه ای که دارم توی یک اتاق کم نور و پر از آدم های سفید پوش دور تختم و چیزهایی می گویند که هیچکدام برایم مفهومی ندارد. و ...» "کجایی؟! ... آهای ...! چی شد؟!" با صدای دوستم به خودم آمدم و به او گفتم: چی گفتی؟ ،"کجایی؟!" همین جا! تمام اتفاقاتی که "از خون تا خونه" برایم افتاده بود، را در ذهنم جستجو و ورق می زدم. به ثانیه ها، دقیقه ها، و ساعت هایی توجه می کردم که چه خوشی ها و ناخوشی هایی را توی این فاصله زمانی داشتم. هر کدام شان آنقدر برایم جذاب و گفتنی هستند که اگر بگویم...

به دوستم می گویم نباید منظور شما این فاصله زمانی باشد؟ "هم این فاصله زمانی و هم فاصله ی دیگر!" می گویم: اگر این فاصله باشد بچه های تالا حتماً حرف های قشنگ و شنیدنی دارند و اگر فاصله ی دیگر، تمام افراد اطراف مان.

اما برایم آن فاصله زمانی  اول خیلی قشنگ و فراموش نشدنی است، و تمام اتفاق های زیبا و زیادی که توی این چند دهه از زندگی ام افتاده، خاطره ی «نوشتن» توی این فاصله زمانی برایم جالب و هیجان انگیز تر است.

تقریباً یک سال تمام، هر بار مطلب تاثیر گذاری نوشته می شد در این فاصله زمانی بود. سوژه های نابی که به فکرمان می آمد و خیلی سریع به روی کاغذ نقش می بست. اگر بخواهم تمام مطالبی که این چند وقت قلم زدیم، بهترین را اینجا قید کنم، باید تمامی سوژه ها را برای شما اسم ببرم تا به بقیه جفا نشود. فقط می توانم یک مثال از آن همه بزنم که به شخصه خیلی دوستش دارم:

                      "یلدا دختر خورشید و خون یلدای تالاسمی!"

_ یادم نمی رود من و مهدی و چندتا از بچه های تالا شب یلدای سال گذشته را در بخش تالاسمی  تا ساعت 22:30 گذاران کردیم! آن هم نه به خاطر تنوع و تفریح! به دلیل اینکه خون شسته(واش سل) بچه ها ساعت 19:45 تازه رسیده بود! و تزریق خون بچه ها تا ساعت 22:30 طول کشید _ و این جرقه ی مطلب :"یلدا دختر خورشید و خون، یلدای تالاسمی!"

داستان «نوشتن» از آنجا آغاز شده بود که؛ دو نفر از ناتوان ترین! و بیسوادترین بچه های تالا تصمیم گرفته بودند به جامعه ی تنبل و بی حال و خسته از نمی دانم چی؟! تالاسمی، حرکت و جنب و جوشی به این جامعه ی طاعون تنبلی زده بدهند، تا شاید بتوانند از این طریق فریادهای خاموش شان را به گوش همه برسانن، نشریه! «معجون سرخ» و همین طور وبلاگ «جادوی معجون سرخ» شد حاصل این تصمیم.

این دو فکر می کردند که تمام همسفرهای با سوادشان این نشریه را به سرانجام می رسانند. اما ...

اما این نشریه در چند ماه مانده به تولدش و سرخوش از جشن تولد یک سالگی اش، خاموش شد، به همان سادگی که متولد شده بود.

              (نشریه معجون سرخ و همین طور وبلاگ معجون سرخ تولد یک سالگی تان مبارک. میم.دال)

                                                                                                         




دسته بندی :

    لینک مطلب