تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از افراد و بیماران تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 1:48 روز پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391

 رئیس محترم فدراسیون بین الملی تالاسمی جناب آقای تاسان انگلسون گرامی

 

سلام علیکم

 

امیدواریم شاد و سلامت باشید. و یک روز خوب پسر گرامی شما از دل خاک مهربان سبز شود.

 

جناب انگلسون گرامی احوالات جامعه تالا آنجا چگونه است؟! خوب و خوش و سلامت هستند؟!! آیا آنجا هم پدر خوانده ها و مادر ترزاها و الف های با کلاه و بی کلاه و دایه های مهربان تر از مادر به راحتی این سرزمین فعالیت اجتماعی!! می کنند؟!

 

جناب  آقای تاسان انگلسون گرامی همین اول نوشته ام معذرت می خواهم. امیدوارم اسم شما را صحیح نوشته باشم، چرا که قدری بیش از اندازه بیسوادم و هم این که "از دور دستی بر آتش نداریم" و هم "قدرت تفکر" ندارم و اگر هم "تفکری" داشته باشم سخت بیمار است!

 

جناب انگلسون اگر از احوالات جامعه تالا ایران جویا باشید؛ حال و روزشان بسیار تاسف بار و غم انگیز است، که اصلا مهم نیست...

 

 راستی جناب انگلسون آنجا شما به افراد تالا چه داده اید خورده اند، که افراد تالای آنجا خود را به خواب نمی زنند؟!! جناب بگویید تا ما هم " هوش دارو" را ابتیاع کنیم، و به خورد همسفرانمان بدهیم، تا از مستی می نخورده هوشیار شوند!!

 

جناب انگلسون چرا ...؟!

 

جناب انگلسون چرا 8 می...؟!

 

حالا چرا روز جهانی؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا یک تالا ارزشش از یک ... کمتر است؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا برای سگ های ولگرد و خیابانی یتیم خانه می سازند، اما برای تالا از درمان مناسب خبری نیست؟!!

 

مگر خبر ندارید اینجا مسوولین انجمن و دیگر دوستان گرامی و الف های با کلاه و بی کلاه بر سر مزار نزار تالا عکس یادگاری می گیرند؟!

 

مگر خبر ندارید اینجا در تقابل مسولین با جامعه تالاسمی تنها چیزی که در نظر گرفته نمی شود انسانیت است؟!!

 

حالا شما برای این افراد، برای این جامعه رفته به باد روز گرامیداشت می یابید؟!!

 

جناب انگلسون گرامی یاد چه کسانی را می خواهید سبز نگهدارید؟!

 

یاد قومی را می خواهید سبز نگهدارید که خود بلاهای آسمانی و زمینی را بر خود روا داشته است؟!

 

جناب انگلسون گرامی؛ بردارید...!

 

این 8 می را بردارید جناب!

 

برای جامعه ای که شان و منزلت انسانیت را نمی شناسد،

 

8 می را بردارید جناب!

 

برای مسولی که سود و کادو های رقم دار مهم تر از حیات اشرف مخلوقات است،

 

8 می را بردارید جناب!

برای این جامعه و افرادی که در قبال خود و هم نوع اش مسوولیت پذیر نیست،

 

8 می را بردارید جناب!

 

این روز نافرخنده!! را بردارید، تا در تنهایی و جهل و نا آگاهی خود از دنیای اطراف  مان، مزین به لباس سپید شویم!!

این 8 می را  بردارید جناب آقای تاسان انگلسون گرامی...

 

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 1:27 روز چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391




درود بر تمامی دلسوزان رسانه ملی و نه دوستان بی تفاوت و مسئولان بی مسئولیت !



این تنها یک انتقاد نیست ...



این یک تلنگر است به وجدانهای به خواب رفته !



روز گذشته در تقویم هجری شمسی ایرانی هجدهم اردیبهشت و در تقویم میلادی برابر بود با هشتم می روز جهانی تالاسمی ( البته در کشور عزیزمان نه بر روی تقویم و نه حتی در روی یک تکه پاره کاغذی نامی از تالاسمی نبود و نیست و بسیار امکان دارد که نخواهد بود ) .

و این درحال است که بر روی انواع برگهای تقویم ، انواع مناسبتهای گاها" بدون اثر نقس بسته است اما ...

اما همچنان که سالهای گذشته گذر نموده نامی از تالاسمی و بیماران تالاسمی نیست !

 

حال در این روز بنا بر سنتی چند ساله اگرچه تنها روز یاد آوری این بیماری و بیماران آن است اما در تمامی دنیا مراسمی همطراز با جشن برگزار می شود .



در این رهگذر نقش رسانه های عمومی خصوصا" رادیو و تلویزیون در کشورهای دیگر و صدا و سیما ( رسانه ملی ) در کشورمان و جراید پر رنگ تر میشودباید بشود ) و همگان سعی دارند تا این روز بزرگ را به اندازه بزرگی روح بیمارانش به نیکی و بزرگی برگزار نمایند .



اما ...



در طی سالهایی که نام تالاسمی و پیشگیری و درمان نسبتا" به گوش همگان آشنا آمده شاهد آن بوده ایم و بوده ام که سال به سال رنگ ، نما و صدای این روز ، این بزرگداشت ، اینگونه مراسم و در راس هرم تمام موارد ، این بیماران کمرنگ تر و بی صدا تر و کم کم ... میشود .

و این را تنها در کشور عزیزمان شاهدیم در حالی که در تمام دنیا این روز به خوبی و بزرگی و با صدای بلند برگزار میشود و انواع صداهای تبلیغاتی از آن برای جلب نظر و توجه همگان بیرون می آید .



جای تعجب است !



جای پرسش است !



جای انتقاد است !



جای شکوایه است !



جای سرافکندگی است !



جای ... !





پرسشها بسیارند که گفتن آنها تکرار مکررات است اما بازهم نکاتی تکراری لازم است تا شاید گوش شنوایی در رهگذر مرگ نوع دوستی روزگار بیابیم .

 

آیا سازمانی به آن بزرگی با برنامه ریزانی بدان تبهر ، توانایی تنظیم حتی پانزده دقیقه از زمان اخبار را برای این یزرگان ندارند ؟



آیا نمیتوان بجای دو نیم ساعت ، ربع ساعت را به بیمار تالاسمی اختصاص داد ؟



آیا بیمار تالاسمی ارزش زمانی اش از یک تبلیغات بانکی ، کتاب نقاشی و یا بستی و چیپس کمتر است ؟



آیا از نظر علمی جایی برای بیماری تالاسمی نیست تا اندکی بیش از چهل و پنج ثانیه آن هم یک روز در سال برای دانایی آحاد جامعه صحبت شود ؟



آیا  تنها گفتن "این یک بیماری ژنتیک است " برای مردم فهیم ما که یک جمله را در همان لحظه به خاطر میسپارند و چند جمله از اینکه چگونه خونگیری انجام میشود برای شناساندن این بیماری به دیگ اقشار که تازه میخواهند بدانند کافیست ؟



آیا ...



دریغ از یک جمله در اخبار عادی !



دریغ از یک جمله در اخبار پزشکی !



دریغ از یک نوشته زیر نویس !



دریغ از ... !



بسیار جای تاسف است !



بسیار جای تفکر دارد !



بسیار جایی برای سرافکندگی است برای یک نهاد و سازمان اطلاع و رسانی و فعال در جهت رسانیدن آگاهی به عموم جامعه !



سر افکندگی برای همه !



خانمی که همراه گروهی از شبکه خبر برای تهیه گزارش به درمانگاه بیماران تالاسمی بزرگسال آمده بودند حدود دو تا سه ساعت در تکاپوی تهیه آن بودند و از مصاحبه گرفته تا سرکشی به آزمایشگاه را به درون دوربین فیلمبرداری و میکروفن خود وارد نمودند اما شب گذشته از آنهمه تکاپوی سه ساعتهبیهوده ) تنها نزدیک چهل و پنج ثانیه از بیماری ژنتیکی تالاسمی ،انجام آزمایش و نوع تهیه خون گفته شد که این گزارش بیشتر به گزارشی برای معرفی سازمان انتقال خون ایران شبیه بود تا روز جهانی تالاسمی !

 

نه مشکلات بیمارانی که برای مصاحبه وقت ایشان را گرفته بودند !



نه مشکلات کل بیماران کشور که در مصاحبه بیماران مصاحبه شوند گفته شده بود !



نه از جشن برگزار شده !



نه از پرسش و پاسخی که با مسئولان در رابطه با موارد و مشکلات داروی و تجهیزات صورت پذیرفت !



نه و نه و نه ...



جای تاسف است و نمیدانم چه جمله ای بگویم تا به پای بی احترامی به یک نهاد گذاشته نشود اما از سوی خود و تمامی دوستان تالاسمی که هیچ نامی از خود را حتی در روز جهانی که به نام بیماری خود نام گزاری شده تنها میتوانم یک جمله برای این مسئولان و مجریان این نهاد که به نهادی مردمیرسانه ملی ) خود را میخواند بگویم :



بسیار برای خود ، دوستانم و شما متاسفم !



آیا این است تحقق شعار رسانه ملی و مردمی برای ملت و مردم است ؟



با توجه به اینکه شعار شما رسانه ملی صدا و سیما از مردم و برای مردم است کار شما هیچ معنایی غیر از این نمیدهد :



شما بیماران تالاسمی را از مردم و از این جامعه نمیدانید و آنها را مانند بسیاری از نهادهای مسئول ( بی مسئولیت ) این جامعه هجده هزار نفری از بدنه جامعه جدا و بیگانه میدانید !



امید دارم تجدید نظری در رفتار ، 30یاست گذاریها و یک باز نگری در رسالت و مسئولیتهای خود بنمائید تا بتوانید به درستی آنها را به انجام برسانید !

 

در ضمن ...



خدا و رسالت خود را فراموش نکنید !



و بدانید ...



که خداوند همیشه با ضعیفان است و ...



ممکن است از حق خود بگذرد اما از حق بندگان خوب و مخصوصا" بیمار خود نمیگذرد !



...



جای تمامی مخلوقات به ناحق رنج دیده در بهشت است و این وعده الهی است ...



شایسته است تا تلاش نمائید با خدمت به ایشان جایی شایسته برای خود بیابید !



...



حال جای ما معلوم است ...



تا جای شما کجا باشد ؟!؟

 

 

برگرفته از: خانه مجازی تالا ایران "مرکز پژواک"

 

 

پ.ن: دوستان و همراهان گرامی لینک بفرمایید. تشکر

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 22:44 روز یکشنبه دهم اردیبهشت 1391

گاهی می شود بود،


اما نبود!


گاهی می شود متولد شد،


اما به دنیا نیامد!


گاهی زاده شده ای،


اما اثری از زاده شدنت، نباشد!


. . .


اما گاهی هم می شود؛


بی آن که متولد شوی،


آنقدر تولد ها را جان ببخشی


آنقدر تپش ها را ثبت کنی


آنقدر ...


شاید جا پای خدای گنده ی میم.دال بگذاری!!


اما نه ... !!


تو نسبتی با خدای گنده ی میم.دال داری!


می دانم!!


تو بنده خدای گنده ی میم.دال هستی!




جناب آقای دکتر کدخدازاده گرامی

تبریکات صمیمانه مدیر و نویسندگان وبلاگ "جادوی معجون سرخ" را پذیرا باشید.

امیدواریم سالیان سال همچون سرو، سربلند و سبز باشید.



دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 9:14 روز یکشنبه سیزدهم فروردین 1391

ســـــــــــــــــــــيزده به در


به شادي و سلامتي . . .




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:59 روز چهارشنبه دوم فروردین 1391

جناب آقاي دكتر آراسته، رئيس هيت مديره انجمن تالاسمي ايران

 

سلام عليكم

 

پيرو نشست صميمانه اعضاي مركز پژواك و گروه بزرگي از جوانان نخبه جامعه تالاسمي ايران با شما، به استحضار جنابعالي مي رسانيم؛ جناب آقاي دكتر آراسته رئيس هيئت مديره انجمن تالاسمي، به واژه "ايران" ، "جوان" و "جامعه" كه به واژه تالاسمي مزين شده توجه ويژه بفرماييد.

 

جناب آقاي دكتر آراسته جمعي كه در آن حضور يافته بوديد، جمعي از جوانان نخبه و آگاه جامعه تالاسمي ايران و خانه مجازي جامعه تالاسمي ايران "مرکز پژواك" بودند. با دغدغه ها، آرمان ها و آمال مختص به خويش. جمعي كه به دنبال قرائني فراتر از مفاهيم موجود همچون "عدالت در درمان و زندگي اجتماعي" ، "توسعه رو به پيشرفت در درمان"، "سازندگي فكري در بطن جامعه ي تالاسمي ايران و جامعه كلي ايران" و بيزار از "عوام فريبي"، "متكدي پروري" ، "پاسخگو نبودن" و ... میباشد.

 

جمعي از جوانان نخبه، آگاه و نوانديش جامعه تالاسمي ايران، اما دردمند؛ نسلي كه براساس فرمولهای پوسیده مراجع و مراکز علمی و دانشگاهی اکنون میبایست در آرامگاه ابدی خویش به سر میبردند! اما هستند و فريادگر بي صداي "عدالت در درمان و زندگي اجتماعي" و "توسعه رو به پيشرفت در درمان" و "سازندگي فكري در بطن جامعه تالاسمي ايران و جامعه كلي ايران" و بيزار از "عوام فريبي" و "متكدي پروري" و "پاسخگو نبودن" و "لابي هاي رقم دار" و "لابي بر جسم مصله فرد تالاسمي و واژه زيباي عارضه تالاسمي" هستيم. ما خواهان اصلاح در چهار چوب اخلاق و عقلانيت و در نهايت احترام به حقوق شخصي افراد مي باشيم.

 

اين نسل نوانديش و آگاه؛ كه شما و آنها، با شما، و شما با آنها زلفي از محبت و عشق گره زده ايد، مي خواهد؛ بيش از اين كه حذف كند، همراه نمايد. بيش از آن كه معدوم نمايد، زنده كند. بيش از آن كه نقد كند، نقد بشود و مشاوره بدهد. بيش از آن كه تنبيه قهري كند، آگاهي دهد و متنبه گردد و آگاه شود و آگاه كند.

 

جناب آقاي دكتر آراسته رئيس هيت مديره انجمن تالاسمي ايران؛ ما در سيماي هيت مديره آينده و ايده آل مان به دنبال عنصر گمشده ي خويش هستيم. يعني "صداقت در عمل" و "نگاه علمي مبتني بر تجربه و دانش" و افراد تالاسمي نخبه و آگاه" و "كار برنامه ريزي شده و مشورت شده و به اشتراك گذاشته شده".

قلب جامعه تالاسمي ايران با "تهمت و افتراء"، "سوءظن و بدگماني"، "دروغ و غيبت" به شدت بيگانه است.

 

جناب آقاي دكتر آراسته هر از چند گاهي با شنيدن واژه ي "عارضه زيباي تالاسمي" در رسانه هاي جمعي كشور شمع اميدمان جان تازه اي مي گيرد و كورسوي اميدي در قلب مان روشن مي شود، اما ناگهان آتشي از جنس "دروغ" و "امپراطوري دروغ و بداخلاقي" و "لابي هاي رقم دار" و "لابي بر سر تن خسته تلاسمي" خون جامعه تلاسمي ايران را درون شيشه! مي ريزد! و هرگونه اميد و اميدواري را در جامعه تالاسمي ايران ويران مي كند.

 

رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران؛ در شرح نهج البلاغه به نقل از اميرالمومنين علي (ع) آورده اند كه:

 

«هرگاه كاري برايت پيش آمد و نياز به مشورت پيدا كردي در آغاز آن را با جوانان، درميان گذار. زيرا آنها تيز فهم تر و با فراست ترند. سپس آن را در معرض نظر سالخوردگان و پيران قرار ده، تا در معرض ارزيابي قرار دهند، چرا كه تجربه ايشان بيشتر است.»

اما مشورت ما به شما...!!

و اما يك سوال موجود در اين خصوص؛ جناب آقاي دكتر در گذشته و يا در آينده در اين باب تصميم گيري و برنامه ريزي شده است؟!

 

شما خود شاهد اولين نشست صميمانه اعضاي مركز پژواك و گروهي از افراد نخبه جامعه تالاسمي ايران بوده ايد و حضوري گرم در بين ماها داشته ايد، رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران چه نتيجه اي گرفته ايد از اين "نشست صميمانه"؟!

 

نمي دانم شما خود متوجه اين موضوع شده بوديد، يا نه؟! اما همه ي ما شما را گذاشتيم جاي پدرمان! و شما را "پدر تسخيري" خود انتخاب نموديم. چون آن شب سيماي شما، رفتار شما و گفتار شما خيلي شبيه پدر ماها بود! شما خود يك پدر هستيد و بيش از همه ي ما مي دانيد كه مسووليت پدر بسيار زياد و سنگين است. حال اين كه فرزند قدري از عارضه اي رنج ببرد و گاها فرزند را تا مرز بيماري و مرگ پيش ببرد، آن وقت... .

 

رئيس محترم هيت مديره انجمن تالاسمي ايران در برنامه ريزي هاي كلان انجمن تالاسمي توجه اي به آمار ركورد شكن اين دهه اخير كرده ايد؟! آمار مقايسه اي سه دهه اخير؟ چگونه بوده است؟! حاصل كار و دقت و تلاش و خروجي انجمن تالاسمي ايران چقدر اميدوار كننده است؟! آيا اكنون انجمن تالاسمي ايران احساس نياز به بازواني از جنس جامعه تالاسمي ايران و آن هم افراد نخبه تالاسمي، نمي كند؟!

جناب دكتر آراسته...!

 

_ نه! ديگر شما را بايد پدر خطاب كنيم! چرا كه ديگر از آن شب، شما را "پدر تسخيري" جامعه تالاسمي ايران انتخاب نموده ايم._

 

پدر گرامي به شما مي خواهيم نويد يك خبر خوب بدهيم آن هم به گوش رسيدن نواهاي "بهار تالا"ست.

"بهار تالا" بسيار نزديك است به جامعه تلاسمي ايران. كه اميدواريم پدرمان (يعني شما) كنار ما و همراه تك تك ثانيه هاي ما باشد.

 

پدر گرامي "رسانه صادق، پاسخگو و به دور از حاشيه" جامعه تالاسمي ايران، يعني "خانه مجازي" جامعه تالاسمي ايران "مركز پژواك" براي رسيدن به "بهار تالا" تلاش ها، فعاليت ها و هزينه هاي جاني مالي معنوي بسياري كرده است. و تك تك اعضاي اين خانه مجازي كاملا آماده پذيرايي از "بهار تالا" مي باشند.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 2:17 روز چهارشنبه دوم فروردین 1391

گاها به پنجره ام در دنياي مجازي نگاه مي اندازم و مي بينم چقدر پنجره زيبا و بزرگي رو به دل تمام آدم ها دارم...

 

و چقدر نگاه هاي مهرباني كه با عشق مهمان دل مان مي شوند، و براي خاطر خوشحالي ما از هيچ كاري دريغ نمي كنند...

 

با قدم هاي آهسته و استوار و دلگرم از نگاه هاي شما قدم به شيشمين سال فعاليتمان گذاشتيم.

 

بهترين ها را برا شما مخاطبان گرامي آرزو داريم و بهترين تبريكات نوروزي را براي شما و خانواده محترمتان داريم...

 

سال 90 با تمام اتفاقات خوش و ناخوش و به هر ترتيبي كه بود گذشت اما اين آخرين روزهاي سال نود...

 

*     *     *

 

... هميشه و تمام دوستان شاه خطابش مي كردند و هنوزم...

پاتوق غروب پنج شنبه هايم خونه شاه بود، و شاه برايم واقعا شاه بود ! و عمه با اون نگاه مهربان و اشك هاي زلالش كه از هر آب چشمه اي در دنيا زلال تر بود پذيراي شب خاطره هايمان و تمام دلتنگي هايم از زمونه بود... يه جور سنگ صبور خيلي محرم و يك زن فداكار و از خود گذشته كه اين واژه ها با بودن او معنا مي گرفت...

و شاه نگاه مهربان و پر از لطف و با روي گشاده پذيراي تمام ثانيه هاي تلخ بودند كه به ثانيه اي به شيرين ترين ثانيه ها تبديل شان مي كرد. انگار ماموريت داشت كه تمام آدم ها را شاد كند...

شاه غلام هميشه با يك آهنگ خاص از مايكل سلام عليكش را تقديمت مي كرد و من هم به مانندش تكرار مي كردم...: "شاه سلام عليك/ شاه سلام عليك/..."

اي خداي مهربان چه زود دلخوش هايمان را از روي زمين برمي داري.

شاه رفت!

تاج و تخت دلمان بي شاه شد!

 

*     *    *

 

غلام رضا زماني به رحمت الهي رفت.

پدر مهربان شهر مان سفر كرد.(از نظر نويسنده)

آقاي غلام رضا زماني و كلا خانواده ي بزرگ زماني يكي از بزرگترين خيرين شهرستان بهشهر و منطقه مي باشند. و لطف و مهرباني ايشان هميشه شامل حال انجمن تالاسمي شهرستان بهشهر مي شد. و نه فقط اين انجمن، بلكه تمام ان.جي.او هاي اين منطقه از لطف آقاي غلام رضا زماني بي نصيب نمي ماندن...

آنقدر بذر محبت كاشتند كه روز 29 اسفند مجالي براي خانواده نبود براي عزاداري! آنقدر مردم آمده بودند كه ماها زير دست و پا مانديم..

آنقدر خوب بود كه حقيري چون ميم.دال توان بيانش را ندارد، آنقدر خوب كه بهترين و شاد ترين روز سال از كنارمان سفر كرد و رفت!

 

*     *     *

 

شاه هميشه به مرگ با روي خوش و خنده و شوخي حرف مي زد و هميشه به ماها سفارش مي كرد مي گفت: شاه مهدي تر و تميز و تيپ زده كنار تن بي جانم بايستيد و گريه و داد و فرياد نكنيد... شاه مگر مي شود؟!! مگر مي شود اين دل تنگ را آرام كرد؟!!

دل ما ماها كوچيكه شاه نميشه ناله نكنيم در فراغت... هر كار كردم به سفارش شما گوش جان بسپارم نشد كه نشد...

وقتي در تابوت باز شد و كبوتران سپيد در آسمان به پرواز در اومدن بغض ما هم به آسمان پريد... شرمنده شاه كه به سفارشت ...

شاه هيچ فهميدي؟! كبوتران هنوز جلد نگاهت بودند و بالاي آرامگاه ابديت ماندن..

شاه وقتي حيوونا  جلد تو اند،انوقت ما كه انسانيم و ادعاي معرفت داريم...!!!

 

*   *   *

 

از طرف مديريت وبلاگ "جادوي معجون سرخ" و جامعه تالاسمي شهرستان بهشهر؛

به خانواده محترم زماني تسليت عرض مي نماييم و از خداوند متعال تقاضاي صبر برايشان داريم.

 




دسته بندی :

لینک مطلب



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 17:27 روز چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390

 دوستان، همراهان و مخاطبين گرامي؛ نوشته زير نوشته ي دو دوست بسيار گل اينجانب مي باشد كه بيشتر وصف حال ماست و ايشان هم از همسفرانمان نيستند.

از چند وقت گذشته براي تولد وبلاگ "جادوي معجون سرخ" به دوستان و همسفران گفتيم مطلبي در مورد تالا و يا قطره برايمان بنويسند تا در روز تولد از آن استفاده و كار شود. اما بنا به دلايلي ما در دي ماه گرفتار روزمرگي ها بوديم و نشد كه اين روز را به شما تبريك بگوييم. اما اكنون نوشته هايي كه از دوستان خواستيم براي مان نوشتند و ارسال كردن كه ما هم تقديم چشمانتان نموديم. اميدوارم مقبول افتد. در ضمن اين دو دوست بيشتر به احوالات بنده استناد نموده اند و مطلب نوشته اند. اميدوارم از نوشته دلگير نشويد. با تشكر مدير وبلاگ.





تولد پايان يك آغاز


با درد از خواب برخاستن، با درد در خواب فرو غلتیدن، درد را نفس کشیدن، درد را زیستن، این است تقدیر شوم هر لحظه ی من. شوق بی رحم سایه ها در هجوم نور و سیاهي، در صبحی دیگر. همه ی کابوس ها را از دیشب پشت سر گذاشته ام. و الان در دنیایی بین کابوس و واقعیت دست و پا می زنم در برزخ یک خواب. گرگ و میش احساس. اشباح سایه ای در هر طرفم پیکر گسترانده اند و در انتظار شکار من در طول روز کوتاه و بلند می شوند، دوباره خودم را به مردن زده ام بی آنکه بمیرم. اما مردن هم به سرسختی زندگی کردن از من گریزان است. در روزهایی که همه تهوع تکرار است نفس کشیدن هم چندش آور شده با هر بالا و پایین رفتن قفسه سینه، بیشتر زجر کش می شوم. بدنم خسته در رختخوابم غلت می خورد. همیشه فکر می کردم زندگی رسم امیدواری است، غافل از اینکه همه ی لحظاتش طعم تلخی از مردن است. از خستگی هم خسته شده ام. بسترم بوی تندی از يك عارضه می دهد، بوی سردی که جدیدا فهمیده ام دوستش دارم. و عارضه ای که جزئی از وجود من است. در همه سلول هایم رخنه کرده و با من خواهد زیست و با من خواهد مرد. نمی دانم با چه آرزویی به دنیا آمدم؟! اما الان فقط آرزوی مرگ دارم. می خواهم عصر برای هوا خوردن بیرون بروم. شاید هم برای رهایی همیشگی از تکرار تنفس. نمی دانم ...

*    *     *     *

شب از هجوم پر درد چشمانش خستگی گرفته بود. صورتک بودن، تصنع یک زندگی، چهره ی مثلثی، رنگ پریدگی برف گونش. بی تفاوتی آدم ها در شبگردی بی ستاره. قتل بی رحم تاریکی در دستان نئون و گم شدن در سیاه روشن بی امانِ ویترین های پر زرق و برق شهری. وقتی که تنها خاطره اش از بودن مرگ بود. در دوره ای که همه ی نیازها از محور مقعد و میزنای دفع و جذب می شد، زندگی برایش چیز دیگری را رقم می زد. سال ها می شد که به بوی سرد بیمارستان عادت کرده بود. در تزریق های مکررِ خون همه ی آرزوهایش در تالاب شش حرف و دو نقطه ی یک واژه دفن شده بودند. هر روز در سلولی به اسم عارضه تالاسمی زجرکش می شد و زندگی می کرد. جنگ برای "معجون سرخ"، سرفه برای ماندن، درد برای زیستن. وقتی قرار بود تقدیرش این باشد هرگز نفهمید که چرا به دنیا آمد. در تحرک روح خسته ی خیابان بغض کرده بود اما مردانگی اش سر آن نداشت که کم بیاورد. در کج و پیچ کوچه ها گم و پیدا می شد. شهرش را خوب می شناخت بی آنکه کسی او را بشناسد. رنگ پریده و نحیف بر قیافه ی کودنی آدم ها خیره می شد. اما بیش از هر چیزی خستگی بود که در چشمانش برق می زد و بر صورتش چیره می شد. صدها صدا در ذهنش می پیچید و بدون اینکه آن ها را بشنود، قدم بعد را محکم تر برمی داشت.

زندگی رسم ویران کننده ای است، بیشتر از همه دلش برای پدر و مادرش می سوخت. سرسام هزینه های زنده ماندن، شب کاری پدر، نگاه مهربان و ناامید مادر، خم شدن کمرشان از سنگینی بار بدهی و قرض و وام، نیشخند هرزه ی همسایه ها بر چهره ی ناموزونش، غلت خوردن در تنهایی یک مرگ، ذهنش را به مرز انفجار می برد.

می دانست که امشب آخرین دیدارش خواهد بود با شهری که دوست داشت. تصمیمش را گرفته بود. برای آخرین بار بود که پیاده روها را گز می کرد و در تنهایی اش خیابان ها را لمس می کرد. می دانست خیلی وقت است که تمام شده است. از بیست و چند سال پیش، سی  و چند سالی که تک تک لحظه هایش را شمرده بود و در بی کسی خود مرده بود. خسته از تکرار هر روز قرص ها، و تنی که همه چیزش بوی يك عارضه می داد. حتی نفس کشیدنش. به بعد از مردنش فکر می کرد. او تمام می شد و غم سنگین نبودنش در سکوت خانه، هر لحظه مادرش را به گریه می انداخت. و این تنها دغدغه ای بود که تابه حال او را سر پا نگه داشته بود. پدر و مادری که در راه زنده ماندن او زنگی شان را تباه کرده بودند

چگونه می توانستند نبودنش را تاب بیاورند. باید بین خود و آن ها یکی را انتخاب می کرد. از يك سو درد عارضه ي تالاسمي اش و سوي ديگر درد نا آگاهي جامعه. درد او را به حد جنون رسانده بود. قدم ها بی اختیار جلو می رفتن. احساس لمسی، همه ی وجودش را فرا گرفته بود. خودش را به کناره ی خیابان رساند برای اولین ماشین زردی که دید دست بلند کرد با سرعت سوار شد. نور گاه و بیگاه چراغ های زرد از شیشه ی ماشین به صورتش می تابید و در زلالی اشک هایش به هر طرف پخش می شد. ماشین آرام آرام در بی انتهایی جاده پیش می رفت و نگاه مضطرب پسر رنگ زیبایی به خود می گرفت. و سرانجام در تاریکی محض جاده پنهان شد.

صبح آن شب مادر هنوز بر بستر خالی فرزندش زل زده بود و امید آمدنش را داشت، اما خودش هم می دانست که وداع دیشب آخرین دیدارشان بود. بی رمق پتوی پسرش را بو می کرد. شورآب تنهایی بر گونه های بی رنگش، رقصان به پایین می خزیند. اما قلبش شاد بود، می دانست که از درد خلاصی پیدا کرده. او هم به مرگ فرزندش رضایت داده بود. دیگر روح پسرش آرام بود.

به قلم: فردین عباسپور- ابوالفضل صیامیان




دسته بندی :

لینک مطلب