تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:8 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388

 

ایستادن، ایستادن، ایستادن، و دیگر هیچ!

از عشق و عاشقی و یا آموزش عشق و عاشقی چی میشه گفت؟! اصلاً میشه در این مورد حرف زد؟! وقتی که بزرگان ادبیات و شعر این همه جمله ها و شعرهای زیبا گفته اند و حتی نمی تونی توی این همه بهترین را از بهترین ها انتخاب و جدا کنی. وقتی عاشقانه هاتو در مقابلشون می خوای مقایسه کنی، حتی به یک صدم ثانیه از عاشقانه های اونها هم نمی رسی، چه برسه به اینکه مقایسه کنی. چی می خوای بگی، که حرفی برای گفتن باشه؟ هرچه فکر کردم چی بگم به شما که ازش بتونین استفاده کنین، به چیز به درد بخوری نرسیدم، جز...

جز فهم و درک و تجربه ام در مقابل 7 دفعه عاشق شدنم و میلیون ها، میلیون ثانیه عاشقانه زندگی کردنم این بود؛

 

هر چقدر پای عشقت وایسی مهم نیست! مهم اینه که عشقتم بخواد پای تو وایسه، صاف و سلامت ومحکم!

 

... مهم نیست تو چه قدر محکم و سلامت و صاف پای عشقت ایستاده ای، مهم اینه که عشقتم بخواد پای تو وایسه صاف و سلامت و محکم.

غرور و عاقبت به خیری با هم جور در نمی یاد،عزیز! مهم نیست تو چند مردِ حلاجی؟! طرف دیگه ماجرا مهمه، عزیز!

کاش همه چی تبدیل شه به یک اتفاقی که دوست داریم، به هاله ای از رنگ هایی که دوست داریم، جایی که رویا و واقعیت، خواسته ها و داشته ها یکی بشه ...

 

امید ... امید ... امید ...

 

که اگه باشه ما بر می گردیم به روزهای تقسیم عشق و شور و باور. به روزهایی که خیلی دور نیست و برای باز خوانی اش هرگز دیر نخواهد بود. به روزها و شب های آفتابی!

این که «ای کاش ها» و «یادش به خیرهای» ما در چشم دیگران چه رنگی دارد و با قاب نگاه شان اندازه هست یا نه؟! دیگر خیلی مهم نیست، مهم امید است که اگر باشه بازم احتمال لبخندی و عاشقانه های مجددی نیز هست.

این طور فکر نمی کنید؟!

به امید یک عاشقانه ی آرام  برای شما همسفران گلم و همچنین گل انارم.

و چند توصیه برای شما:

بچه های تالا که  می خواهند عاشق شوند، به مصرع زیر توجه فراوانی کنند!

.../ حرف آدم آهنی رو آدم آهنی می فهمه / ...

 

مردم جامعه، اونهایی که از بچه های تالا نیستند و می خواهند عاشق بچه های تالا بشوند و یا عکس قضیه! به این تیکه شعر زیر توجه خاص و فراوانی داشته باشند!

 

آی مردم، آی مردم؛

 

... / دل آدم آهنی ها به دو تا بخیه وصله

 

زیر آفتاب، پشت شیشه، گر بگیریم می میریم

 

آب بشه لحیم قلبمون، دستتونو نمی گیریم / ...

 

خلاصه اینکه حواستون باشه ها !!! یا نشین رومی !!! حالا که شدین رومی احتیاط رو بدفرم مواظب باشین ! و فرتی رنگ عوض نکنین.

 

و قابل توجه همسفرانی که نمی خوان عاشق بشوند! و یا اعتقادی به آن ندارن! توصیه می کنم که یک هفته... خیلی زیاده! 48 ساعت با یکی از همسفرانتان لاین شین، تا اونوقت ببینم بازم می خواین عاشق نشین یا نه و یا ... ؟! ؟! ؟!

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:3 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388

با احترام تقدیم به نویسندگان سریال های مسافران و شمس العماره:

یک فرد ناتوان جسمی حرکتی و یک فرد سالم و سلامت را در نظر بگیرید. هر دو نفر هنرمند نقاش در یک سطح و اندازه هستند. با این تفاوت که اولی از استفاده کردن دست ها و پاهایش محروم است و از نظر سطح زندگی و امکانات پایین ترین وضع  موجود. اما دومی سالم و سامت با سطح زندگی و امکانات عالی. هر دو نفر یک اثر مشابه بسیار عالی را خلق می کنند. اثر هنری فرد معلول مورد توجه قرار می گیرد، ولی اثر هنری فرد سالم باز خورد خوبی ندارد. زیرا محدودیت های فرد معلول سبب شده، تا افراد جامعه به اثر هنری او بیشتر توجه کنند، چرا که با تمام سنگ ها و کمبود امکاناتی که پیش پای او بوده چنین اثری را خلق نموده است... .

... چند قسمتی از سریال های «مسافران» و «شمس العماره» را با خواهرم می بینم و او حوصله ی دیدن سریال های ایرانی را ندارد و به من پیشنهاد دیدن سریال های خارجی ای را می دهد که این روزها در همه جا هست و دست به دست و فروخته و کرایه داده می شود. او معتقد است سریال های ایرانی حرفی برای گفتن ندارن وقتی تلویزیون ما ...، ادامه می دهد که این سریال های خارجی چنان و چنین است...،  و من می مانم که چگونه از نویسندگان خوب این دو مجموعه ی تلویزیونی دفاع کنم؟! کمی فکر و سکوت می کنم و بعد مثال بالا را برای خواهرم می زنم. در ادامه توضیح می دهم که نویسندگان و قلم به دستان ایران همان فرد معلول هستند یعنی اینکه با این همه فیلتر و ممیزی و ...، به خطر افتادن موقعیت شغلی و خانوادگی و آینده شان و ا هر روزه در خبرها می خوانید و می شنوید؛ فلان سایت فیلتر شد، فلان نویسنده بازداشت شد، فلان نویسنده از کار در رادیو برکنار شد، فلان نویسنده امروز دادگاهی می شود و الی آخرالزمان! اما نویسنده های ایرانی و هموطن هایمان باز اثری خلق می کنند که هم طنز و اجتماعی و سیاسی و انتقادی و خانوادگی ست. با اینکه شرایط کنونی دست و پا و انگیزه و عقاید شان را به بند کشیده باز می نویسند، درست مثل همان فرد معلول. اثری زیبا خلق می کنند.

 و اما  سریال های خارجی و نویسنده هایشان؛ در بهترین شرایط ممکن، با بیشترین آزادی قلم و حقوق شهروندی ای که آنها دارند و بابت نوشتن هایشان حقوق و مزایایی دریافت می کنند که نگو نپرس. چه چیز مگر خلق کرده اند؟! چیزی در حد یا شاید هم پایین تر از اثر نویسندگان ما. خواهرم پر پیداست که باید من و شما نویسندگان وطن مان را تحسین کنیم و مورد توجه قرار دهیم.

به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «مسافران» را ببینید، ببینید که چگونه همه ی مردم جامعه را با چه ظرافتی به باد انتقاد می گیرند؛ به دروغ هایمان، به ریا کردن هایمان، به وانمود کردن هایمان! به بروکراسی ادارات مان، به مسوولین، به تصمیم گیران مان اصلاً به همه چیزمان گیر می دهند و پوزخند می زنند و نقاط ضعف مان را به ما نشان می دهند. و چون نقاط ضعف هایمان را نمایان و بزرگ می کنند زیاد مورد توجه قرار نمی دهیم!

به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «شمس العماره» را ببینید، ببینید که چگونه به ما آموزش می دهند و انتقاد می کنند. آموزش می دهند؛ که چگونه انتخاب کنیم، چگونه با جوانان مان برخورد کنیم، چگونه بزرگترهایمان رفتار کنند، چگونه ازدواج کنند، چگونه ...، اصلاً چگونه زندگی کنیم. به ما انتقاد می کنند؛ با نشان دادن رفتارهای زشت و ناپسندمان که گاهی اوقات! فقط گاهی اوقات با اطرافیانمان داریم.

تمام این اثر های هنری که می خوانید و یا می بینید توسط نویسندگان خوب مان در زمانی نوشته شده است که جو جامعه و سیاست کنونی مان به دست و پا و انگیزه و عقایدشان قفل و زنجیری محکم زده است، و اگر نه که... .

آیا نباید مورد توجه قرار بگیرند؟

آیا نباید از آنها تقدیر و تشکر شود؟

و در پایان این نوشته ناچیز و پر از نقصم می خواهم از نویسندگان سریال های «مسافران» و «شمس العماره» تشکر کنم، که کمی بر زخمِ افسردگیِ پاییزی مان التیام بخشیده است. و این مطلب را به نویسندگان محبوبِ نسل سومی ها، این دو سریال تقدیم می کنم.    (میم . دال)




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 21:1 روز پنجشنبه پنجم آذر 1388

بازی با خون

 

اوایل دهه شصت می باشد. و تقریبا یک کودک به حساب می آیم! و هنوز رنگ خون داخل کیسه ها قهوه ای تیره است که تاریکی اطاق های تزریق خون به آن کمک می کند تا تیره تر و یا سیاه به نظز بیاید. و سبب می شود که من از این کیسه های خون سیاه رنگ بترسم. و بلاخره این ترسم از آن بی دلیل نمی ماند.

وقتی نوبت تزریق خونم می شود. و من هم رگ دست رنجورم را به دست پرستار بداخلاقی که لهجه ی شدید آذری دارد می سپارم و او هم چند دفعه تلاش فراوان می کند! تا بلاخره با سر سرنگ! رگم را پیدا و می گیرد! – آخر آن زمان همه جا اسکالپ شماره 19 پیدا نمی شد، چون سال های جنگ بود و جیره بندی همه چیز.- بعد از چند دقیقه که خون در رگ های خشکم می طراوت، از حرکت می ایستد و زینبِ بلا کشم یعنی مادرم به پرستار آذری زبان بد اخلاق خبر می دهد که خون بچه ام از حرکت ایستاده است. او هم با همان لهجه ی آذری اش چنان فریادی به سر مادرم می کشد که خانم مگر... که با چه بدبختی از بچه ات رگ گرفتم که حالا زده ایخرابش کرده ای؟!!! مادر از ترس حرفی نمی زند و فقط اشک است که در دشت صورت مثل سیلاب راه می افتد و پرستار هم با اکراه رضایت میدهد و از جایش بلند می شود. اول رگی را که با زحمت فراوان گرفته بازدید می کند، متوجه می شود که اشکال از جای دیگر است و کیسه ی خون تیره رنگ را پایین می آورد، با در دست گرفتن کیسه می فهمد که تمام خون لخته شده و مثل یک تیکه گوشت نرم شده است. پرستار می گوید که باید این کیسه خون را دور بیاندازیم و مجددا فردا برای تزریق بیاییم، که ما هم همین کار را می کنیم و فردایش می آییم و تزریق خون انجام می شود و به خانه باز می گردیم. به محض اینکه به خانه می رسیم چنان تب و لرزی می کنم که از هوش می روم و مرا به بیمارستان می رسانند و بعد از چند روز بستری شدن پزشک می گوید ما متوجه نشده ایم برای چه بیمارتان تب و لرز می کند و شما می توانید بیمارتان را به خانه ببرید و به پزشک های دیگر نشان دهید. 6 ماه از این اتفاق می گذرد و من همچنان تب و لرزم ادامه دارد و بدنم در حال ثبت رکورد هایش هست و سعی می کند تمامی رکوردها را در این زمینه بشکند! از چهل درجه می گذرد، به چهل و یک درجه می رسد، و در نهایت چهل و دو درجه نیم رضایت می دهد و همانجا ثابت می ماند. و خانواده ام به تمام پزشکانی که معرفی می کردند، مرا می بردند، ولی نتیجه هیچ است و هیچ! هیچکدام از آنها نمی دانند که چرا تب و لرز می کنم؟ و نمی توانند تشخیص بدهند. و من هم هر روز ضعیف تر از روز قبل و حالا دیگه از آن هیکل گرد و کوتوله ام خبری نیست و دیگر مرا داخل یک پتوی کوچک نوزاد حمل و نقل می کنند! ...

... تا اینکه یک روز یکی از فامیل های نمی دانم درجه ی چندم ما از آلمان به ایران می آید و برای تجدید قوا و استراحت به شمال می آید و در خانه ی ما ساکن می شود. با دیدن حال و روزم به پدر و مادرم می گوید چرا به پزشک مراجعه نمی کنید این بچه دارد جان می دهد؟!

تمام جریان را برای او تعریف می کنند و او هم ناراحت می شود و خیلی زود لباس می پوشد و به مقصد تلفن خانه خانه ی مان را ترک می کند او با چندتا از دوستان خود که در آلملن هستند در این مورد صحبت می کند و آنها هم یک پرفسور ایرانی را به او معرفی می کنند که هم اکنون در تهران می باشد، و می گویند که او مشکل گشاست.

این فامیل درجه چندمان فورا به منزل بر می گردد و آهنگ سفر را برای خانواده ام به صدا در می آورد و همه با ماشین او به تهران می رویم و بعد از یکی دو روز پرسو جو خانه، که نه! کاخ سلطنتی پرفسور مذکور را پیدا می کنیم و با خواهش و تمنا و التماس پدر و مادرم بلاخره مرا در خانه اش می پذیرد و معاینه می کند. بعد از چند دقیقه معاینه و سوال های زیاد از پدر و مادرم به خدمتکارش دستور می دهد که برایش سرنگ بیاورد. - پرفسور به فامیل مان یک چیزهایی به خارجکی می گوید که او بعد ها به ما گفت؛ این بچه 5 ماه قبل باید می مرد! این بچه فوق بشریست که تا حالا... -  از دستم مقداری خون می گیرد و خون را روی شیشه های کوچک می ریزد و مواد هایی را به آنها اضافه می کند و چند دقیقه آنها را دوران می دهد و زیر میکروسکوپ قدیمی اش می گذارد و پی به علت تب و لرز هایم می برد. او یک نامه بلند و بالا برای یک پزشک که ظاهرا دوستش است می نویسد که باید چه کارهایی بکند. و ما هم نزد پزشک می رویم، وقتی نزدیک مطبش شدیم متوجه شدیم 2 ماه قبل هم به اینجاه آمده بودیم.

بعد از چند روز بستری شدن و تعویض خون و تزریق خون های متوالی و مصرف دارو  حال عمومی ام خوب می شود و دیگر از تب و لرزهایم خبری نیست.

علت تب و لرزهای متوالی ام این بود که ظاهرا کیسه خونی را که به من تزریق کرده بودند در آن دو گروه خونی دیگر با گروه خونی ام مخلوط شده بود و ... .




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:47 روز شنبه بیست و سوم آبان 1388

 

پرستوی دریایی همگام با جامعه تالاسمی

... دلم می خواهد مطلبی بنویسم، اما هر چه سعی می کنم ، حاصل هیچ است. به تلویزیون نگاهم دوخته می شود. مستند زندگی پرندگان را نشان می دهد، که چگونه زاد و ولد می کنند، یک نوع پرنده بود که نگاه کارگردان این مستند را به خود جلب کرده بود، فکر کنم اسم آن پرنده "پرستوی دریایی" بود. کارگردان دوربینش را  روی آنها زوم کرده بود، چرا که جمعیت چند هزار قطعه ای داشتند و تعداد جوجه های آنها خیلی زیاد به نظر می آمد، بعد از چند دقیقه نشان دادن چگونگی پرورش جوجه هایشان و لانه های منظم و مرتب شان، گوینده مستند گفت: جوجه های این پرنده را بیشترین خطر تهدید می کند. و نشان دادن پرنده ای سفید با قد و وزنی معادل چهار برابر این پرستوها می آید خیلی راحت یکی، یکی جوجه ها را به منقار می گیرد و با آسودگی هرچه بیشتر همان جا! می خورد!

پرستوهای دریایی با اینکه جمعیت چند هزار قطعه ای داشتند و این پرنده ی سفید تک و تنها بود، هیچ عکس و العملی نشان ندادند. یک دسته نگاه می کردند! یک دسته مشغول تر و تمیز کردن لانه و خودشان بودن! یک دسته هم ...، به راحتی می توانستند آن پرنده سفید را به صد قسمت تقسیم کنند، نه اینکه همه ی پرستو های دریایی بجنگند. کافی بود پنجاه قطعه از پرستوهای دریایی در این حمله و یا بهتر است بگوییم دفاع و یا احقاق حق شرکت می کردند. خیلی تعجب می کنم، اما کمی که گذشت تعجبم به کلی برطرف شد!

این جمعیت بزرگ از یک نوع پرنده خاص، جامعه ی تالاسمی ایران را برایم تداعی کرد. با اینکه جمعیت هجده هزار نفری تالاسمی در ایران عزیز زندگی می کنند، اما . . .

- فرض را بر این می گذاریم که هفده هزار نفر از این افراد به کلی ناتوان فکری و جسمی و حرکتی هستند!- . . . اما در آنها نمی توانی هزار نفر متحد، هزار نفر یک صدا، هزار نفر هم سو، هزار نفر همدل پیدا کنی.

نمی توان یافت ای عزیز، تا . . .

. . .، تا برای همسفرانشان، دوستانشان و از همه مهم تر برای خودشان دفاع کنند، تا شاید حق شان را بگیرند




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:45 روز شنبه بیست و سوم آبان 1388

(سلام به شما همراهان وبلاگ. مطلبی را که در ادامه می خوانید حاصل قلم زیبای دکتر هادی پور دهشال می باشد و ما یک ذره در آن دست بردیم و ویرایشش کردیم به سبک خودمان امیدواریم دکتر ما را ببخشد.)

 

بار خدایا؛ عقیده مرا  از دست عقده ام مصون بدار. 

بار خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده "مخالف" ارزانی کن.

از سال 1945، فعالیت سازمان های غیر دولتی در اروپا به سرعت نور گسترش یافت. و به همان سرعت، به چنان قدرت و شخصیتی در جامعه ی خود دست یافته اند، که اگر نیم نگاهی به اخبار روزانه ی دنیا بیاندازید، چندین مورد از دست آوردهای آنها  برمی خورید. در کشور ما علیرغم سابقه طولانی کار داوطلبانه، اولین انجمن حمایت از افراد تالاسمی ایران در سال 1368 و اولین انجمن حمایت از افراد تالاسمی شهرستان بهشهر در سال 1370 تاسیس گشت. در بدو تاسیس انجمن تالاسمی؛ شبکه ای متشکل از: «پزشکان، پرستاران، افراد تالاسمی و خانواده ها بود.» اما روزهای خوش همدلی 15 روز اول تاسیس بود و به سرعت سپری شد. حلقه های اتصال شبکه یاد شده بسیار شکننده و اعتماد و اعتقاد فعالان این عرصه خیلی زود از بین رفت.

از سوی چنین هیت مدیره و یا شبکه ی گسسته فعالیت های بسیاری صورت پذیرفت؛ فعالیت های متعدد بدون برنامه نیاز سنجی و ارزیابی بازخورد در فرد تالاسمی و جامعه انجام شد، که نتیجه ی آن؛ گدا پروری در جامعه تالاسمی، فرار تالاسمی از درمان، تصویر ذهنی بد جامعه نسبت به تالاسمی شده است.

افراد تالاسمی و خانواده های زیادی در این سالها توان خود را صرف پیشبرد اهداف انجمن های تالاسمی نموده اند. اما تعدادی از این عزیزان تنها برای دریافت امکانات مادی و بهره برداری های شخصی و امتیاز گرفتن! راه انجمن تالاسمی را در پیش می گیرند. همچنین تعدادی از افراد تالاسمی و خانواده هایشان هنوز در گرداب جنگ حیدری- نعمتی و اثبات جرم دشمنان فرضی خود فرو خفته اند. وقت آن است که خانواده تالاسمی آینه ای در مقابل خود قرار دهد. آینه ای که به ما نشان دهد حاصل نبردهای فرسایشی و خود خواهی ها چه چیز غیر از عقب ماندن از قافله توسعه و ایجاد زمینه ی باج خواهی، و پیدا شدن "پدر خوانده ها"و"مادرترزاها"بوده است؟

امید است؛ فراموش نکنیم "با هم بودن"، "اتحاد"، "احترام به قوانین" و "احترام به اشخاص" همه ی آن چیزهایی است که به ما توانایی دستیابی به بسیاری از اهداف مشروع و حقوق از دست رفته جامعه ی تالاسمی و احیای شخصیت لگدمال شده انجمن ها را خواهد داد. و باید انجمن های تالاسمی بر روی این مدارها بچرخد.

و امید است؛ که با هم فکری و معاضدت یکدیگر به استقلال کامل فکری و مدنی برسیم و واژه "فرد تالاسمی" در جای جای زندگی جامعه تالاسمی به وقوع بپیوندد، نه "بیمار تالاسمی".

لطفاً باغبان گلهایمان باشید، چرا که با توجه به آمار؛ نفوس جامعه ی تالاسمی ایران و این شهرستان، جامعه ی نوجوان و جوانی است. چرا که دیگر نمی خواهیم و نمی توانیم شاهد پرپر شدن گلهای تالاسمی باشیم.

  "تالاسمی نیازمند توجه است،نه ترحم"

         بار خدایا؛ به من، دوباره فرصت و لیاقت "داوطلب" بودن را ده.

                                                                                                                                       


دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:38 روز شنبه بیست و سوم آبان 1388

 

. . .

بهار سال 1378 است و از سر بیکاری به لطف یکی از دوستان در مرغداری واقع در حاشیه شهرمان مشغول به کار می شوم. تا زمان مزخرف بیکاری و سرگردانی تمام شود. چند هفته ای می گذرد و به طور شبانه روزی در آنجا مشغول به امورات مرغداری هستم، تا اینکه در بعد از ظهر یکی از روزها یک خانم پا به سن گذاشته را جلوی درب مرغداری می بینم که مرا صدا می کند: "آقا ...  آقا ... " و من هم با تعجب فراوان به سمت درب می روم. آن خانم مسن و شکسته با من سلام و علیک می کند و می گوید: "من همیشه می آیم اینجا و مرغ های تلف شده را می برم." – صاحب مرغداری از قبل به من گفته بود که افرادی می آیند و مرغ های تلف شده ای را که از سیستم خارج می کنیم، برای غذای گربه یا سگ هایشان می برند و اگر آمدند به آنها بده تا ببرند. – هنوز تعجبم برطرف نشده بود به خانم گفتم مرغ های مرده را آن قسمت ریختم توی کیسه، لطفا خودتان بردارید.

خوب که به سر و وضع آن خانم نگاه می کنم این طور به نظر می آمد که آدم متمولی نباشد، چون کسانی آنجا می آمدند برای بردن مرغ های مرده، با ماشین و با سر و وضعی شیک بودند، نه اینگونه!

چند روزی می گذرد و باز آن خانم جلوی درب است و در را باز می کنم تا چیزی را که می خواهد بردارد و ببرد. چند هفته ای دیگر هم می گذرد و آن خانم به طور مرتب هر چند روز یکبار می آمد و من هم بیشتر و بیشتر به او مشکوک می شوم، تا بلاخره یک روز تصمیم می گیرم او را تعقیب کنم. ببینم او با مرغ های مرده چه می کند؟! پس از پیاده روی های زیاد به خانه اش می رسد همانطور که حدس می زنم از آدم های تهی دست جامعه بودند خانه ای کلنگی و قدیمی و نیمه خراب.

چند دفعه ای این تعقیب ها ادامه می یابد و هنوز متوجه نشده ام که آن خانم با مرغ های مرده چه می کند؟! تا اینکه نوبت تزریق خونم می شود و برای تزریق خونم دوباره به اطاق های تنگ و تاریک می روم که آن خانم را در اطاق خواهران می بینم که نشسته و منتظر تمام شدن تزریق خون دخترش است با دیدن من خودش را جمع وجور می کند و چادرش را به رویش می کشد، اول خوب نشناختمش بعد از چند دقیقه فکر کردن می فهمم که او را کجا دیدم، تازه مصر می شوم که بدانم او  با مرغ های مرده چه می کند؟!

چند هفته ای برای بردن مرغ ها نیامد و بلاخره دوباره پیدایش شد، و پیش خودم می گویم اگر سرم هم برود باید بفهمم که او چه می کند؟! پشت سرش با فاصله زیاد می روم که متوجه ام نشود، بلاخره به خانه شان می رسم و او به داخل خانه می رود و من هم در دیوار خانه شان به دنبال درزی می گردم، تا داخل حیاط خانه را نگاه کنم.(خدایا مرا ببخش) می بینم که آن خانم دست به کار شده و مرغ های مرده را دارد تمیز می کند و آنها را کم کم تمیز می کند و تیکه تیکه و بعداز چند دقیقه شروع می کند به طبخ مرغ های مرده ...

دیگر چشمانم طاقت دیدن ندارند... آن روز غروب آنقدر سیگار بود پشت سیگار روشن می شد و خون بود که صورتم را رنگ می کرد. نیمه های شب بنده خدایی مرا در اطراف مرغداری پیدا می کند و به بیمارستان می برد و سرم را بخیه می کنند... تازه متوجه می شوم چه اتفاقی برام افتاده و چه صحنه ی غم انگیزی را دیده ام...

چند روزی بغض نمی گذاشت چیزی از گلویم پایین برود و بلاخره کارم را به بستری شدن کشاند، و ...

خدایا به کرمت، به رحمانیتت قسم ت می دهم؛ تمام کسانی که از کیسه بیمارند بمیران.

آمین




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:43 روز پنجشنبه سی ام مهر 1388

   "هفتاد سلولی" ! ! 

... روز اول مهر می باشد٬ و اولین دفعه ای است که پاهایم را در محیط جدیدی به نام مدرسه می گذارم. یک شلوار پیش سینه ای سبز لجنی و تی شرت قرمز با کفش اسپرت به تنم کرده اند! یک کیف تقریباً پارچه ای بسیار سنگین پر از کتاب و خرت و پرت که نمی دانم به چه دردی می خورند، به دستم داده اند، که تحملش به نظر سخت به نظر می آید. بعد از چند دقیقه پیاده روی بلاخره جلوی در مدرسه می رسم و وارد مدرسه می وم. بعد از مدت زیادی توی صف زیر آفتاب شدید ایستادن و فحش دادن به این و آن! رضایت می دهند که برویم داخل اتاق هایی به نام کلاس و بعد از چند دقیقه سر و صدا کردن ... .

... نه! بگذریم، خاطره ی کلاس اول دبستانم زیاد جالب نیست؛ بیشتر تلخ هست و تحقیر و تنبیه و ترس. می خواهم برای شما از خاطرات سوم دبستانم بگویم: ...

... چند هفته ای از روز بازگشایی مدارس و اول مهر گذشته است، و من هم تقریباً هر دو هفته یکبار و یا بیشتر، کمتر برای تزریق خون به مرکز درمانی شهرمان مراجعه می کنم و این مهم سبب می شود دو روز از مدرسه را غیبت کنم. کم کم معلم چاق و دوست داشتنیم جویای غیبت های گاه وبی گاهم می شود و بلاخره سوال می کند: " چرا دو روز غیبت داشتی؟!" و بعد از کلی من و من کردن می گویم: "آقا اجازه... سرما خورده بودیم ! ! !" مدتی می گذرد و باز تزریق و دو روز غیبت، روز بعد به مدرسه می روم و معلم توی کلاس مرا با چشم هایش دنبال می کند و در نگاهش آن قدر سوال هست که از سر شرمندگی سرم را پایین می اندازم و خط های نامفهوم کتاب را دنبال می کنم ...، چند دقیقه ای از کلاس می گذرد و معلمم دیگر طاقت نمی آورد و دوباره می پرسد: "چرا دوباره دو روز غیبت داشتی؟!" حالا مجبورم حقیقت را بگویم و چنین می کنم؛ "آقا اجازه ... من یک فرد تالاسمی هستم و به دلیل عارضه ی تالاسمی ام باید هر چند وقت یکبار تزریق خون داشته باشم و به همین دلیل دو روز نمی تونم بیایم مدرسه."...

... و بچه های کلاس می شنوند چیزی را که نباید می شنیدند! و شروع کردن از معلم چاق و دوست داشتنیم سوال کردن: "تالاسمی یعنی که چه؟! - خوردنیه؟! - پوشیدنیه؟! و ..."

معلم هم بادی به غب غب می اندازد و شروع می کند به توضیح دادن در مورد عارضه ی تالاسمی: "تالاسمی یک جور بیماری می باشد که دو تا سلول کمتر از آدم های سالم دارند و به همین دلیل زود زود خون بدن شان تمام می شود."! و اضافه می کند: "یک انسان سالم 72 سلول دارد! و این افراد(افراد تالاسمی) 70 سلول دارند." ...!!!...

... از آن روز شروع می شود! تمام بچه های کلاس و بعد تر کل بچه های مدرسه به من می گفتند: "هفتاد سلولی"! دیگر کسی اسم و فامیلی ام را صدا نمی زد و فقط می گفتند: "هفتاد سلولی"! ، "هفتاد سلولی"! . . .

اینگونه شد که به لطف معلم با دانش و آگاهیم یکی از خاطرات جالب دوران ابتدایی ام رقم بخورد.

                                                                                                میم . دال




دسته بندی :

    لینک مطلب