تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 16:49 روز چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387

                       "دلم برای باغچه می سوزد"

ای یاوه یاوه یاوه

خلایق مستید و منگ یا به تظاهر تزویر می کنید ، گر تاعبیدو پاک و مسلمان ، اذان را از چاوشان نیامده با

نگی. (شاملو)

وقتی از مهدی شنیدم قراره جشنی راجبه روز جهانی تالاسمی برگزار بشه ، از مهدی خواستم که 15 دقیقه تریبون را به من بدهند ، تا من هم چند کلمه ای صحبت کنم. مهدی گفت : از نظر من بلامانع است و باید با بچه های انجمن هماهنگ کنی . اما از مهدی خبری نشد ، نمی دونم انجمن نخواست ، یا مهدی یادش رفت به من بگه . اولش صحبت برام مهم نبود ، ولی یواش یواش برام مهم شد. نه اینکه عشق صحبت باشم ... .

خلاصه چهار شنبه اومد و من هم از این که بهم بی اعتنایی شده بود ، ناراحت شدم و نرفتم. و حالا اینجا می نویسم که چی قرار بود بگم ، اگر مهدی مقصر بود از همه بابت پیش داوری هایی که می کنم معذرت می خوام :

 

"دلم برای باغچه می سوزد" می خواستم این شعر فروغ را در اول حرفم بخونم طولانیه اما خالی از لطف نبود ، بعد می خواستم از تالاسمی های شهرم بگم که میانگین تحصیلی آنها دیپلم هم نمی شود ، خودم هم یکی از آنها هستم ، از افرادی که آهن کم کم به مغزشون هم داره سرایت می کنه مثلا مهدی خودمون که آهنش به پنج هزار رسیده .

برادرم به فلسفه معتاد است

برادرم شفای باغچه را در انهدام باغچه می داند

او مست می کند و مشت می زند به در و دیوار و سعی می کند که بگوید :

بسیار درد مند خسته و مایوس است

او ناامیدیش را هم

مثل شناسنامه و تقویم و دستمال و فندک و خودکارش 

همراه خود به کوچه و بازار می برد

و ناامیدیش آنقدر کوچک است که هر شب

در ازدحام میکده گم می شود.(فروغ)

بله انجمن محافظه کار گرامی با شما هستم ؛ حاج آقا و حاجیه خانم های انجمن ، جوادی می خواست به زبان تند بگوید : که افراد تالاسمی بهشهر از فقدان یک متخصص روان پزشک ، از یک متخصص خون ، از یک متخصص غدد در حال رنج بردن و مردن هستند.

رئیس شبکه بهداشت ودرمان آموزش پزشکی ، فرماندار گرامی ، امام جمعه عزیز در قبال لحظه لحظه رنج دیدن برادران و خواهرانم شما مسئوول هستید .

سروران من ؛ ما گدایانی نیستیم که دریوزگی کنیم ، ما شهروندانی هستیم که می ستانیم حق خود را.

بچه ها خود می دانند که آهن داره تا مغزاستخونشون می شینه ، اما ... .

فقط یک روان پزشک می تونه از طریق علم خود به این بچه ها تفهیم کنه . یک متخصص خون می تونه به بچه ها از آخرین و ضعیت جسمی شان خبر بده . یک متخصص غدد فقط می تونه از هیپوفیز و لوزالمعده و تیروئید و دیابت بگه .

با این حال از همه پزشکانی که در همه این سال ها در این بخش ما را یاری کردند تشکر می کنم . از تالاسمی های که زیر درد دسفرال پایمردی می کنن تشکر می کنم و از انجمن محافظه کارم بابت همه چی تشکر می کنم ،و فرشته های مهربون بخش ، از سفید پوش ها تا سرمهای پوش ها شما نور دیده ی ما هستید . و در کلام آخر...

ای کاش می توانستم قطره قطره خون رگانم را بگریم تا باورم کنند. (شاملو)

                                                                                                    به قلم : آرمان جوادی




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:5 روز یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387

    

         سـلام   . . .

  

            سلام به روزهای عید و جشن ، که «آ» های با کلاه و بی کلاه حتی در این ایام هم از ما غافل نمی شوند و چنان حرکتی می زنند که نسل تالاسمی منغرض می شود ، سلام به 18 اردیبهشت و روز جهانی تالاسمی ، به جشن عرض اندام مسئوولین و دوستان ! نه ببخشید جشن روز جهانی تالاسمی ، به روزی که پشت تریبون همه ی مشکلات حل می شود ، و به روزی که چند سالیست که توی تقویم ما پاک شده و ما هم خودمان را با این جشن های بی معنی و آهنگ گل ارکیده سرگرم و گذران ، می کنیم .

سلام به حرف نه آن حرفی که کلمه را تشکیل می دهد . آن حرفی که می زنند و . . .

             سلام به تنهایی ، اگر نبود الان ، این دست نوشته های آزار دهنده هم نبود ، و سلام به تهمت ، سلام به خدا...!"...خداوندا تو مسئوولی..." .

چقدر پررو ام که باز می خندم !

            سلام به پمپ تزریق دسفرال که برای گرفتنش باید رستم دستان شوی و هفت خوان بگذارنی. البته هفت خوان که نیست 10 خوان است ! نخند و نخند و گریه کن ! این قصه گریه دارد نه ... .

      سلام به تالاسمی سرمایه دار ، از بس این روزها آهن دارد ! که این سرمایه داری پدر در می آورد .

   سلام به عزیزی که بیهوده وقت گرانبهایش و ایده های خوبش را خرج کسانی می کند که به و قت عمل تنهایش می گذارند . حتی من ، دوست دارم یک خان برایم تصمیم بگیرد ! . . . نه کسی دیگر ! نه تعجب نکن اسم جدید براش نگذاشتم ، چون قدیمی ام و فسیل با این اسم صداش می کنم .

          سلام جناب خان ، سلام به مالک اصلی تالاسمی ، سلام من رعیتتم ! و تو مالکم و دیگران ... ، آیا برمن منت می گذاری و پمپ تزریق دسفرال به من می دهی ؟! آهن از بس در قلبم زیاد است قلبم روی آسفالت داغ کشیده می شود . کرمی کن و پمپی به من صدقه ده . . . ای مالک من !

            سلام به داور بازی برگزار نشده ! که به قولی به آن می گویند پیش داوری ، آری فلانی ، سلام به تو که یک پیش داور بین الملی هستی! به تو که متهم به خیلی از چیزها هستی . راستی هستی یا نیستی ؟

            سلام به ما ، فقط من و تو فلانی که ما را ؛ به عزیز بارکشی که هم بار می کشد و هم کتک می خورد ، متهم می کنند. سنگین ترین و بدفرم ترین بار را می برد و کتک نوش جان می کند و وقتی صدای اعتراضش در می آید ، می گویند عرعر می کند . و ما باید خاموش شویم ؟!

 من این حیوان را دوست دارم چون خیلی می فهمد ، می فهمد که هر جور که بار بکشد ؛ چه با عرعر چه بی عرعر ، چه سنگین چه سبک، . . .  . بازم او را مورد نوازش ! قرار می دهند. من دوستت دارم خر . ما تو را نماد و سمبل خود قرار داده ایم ! ما تا این دست های لرزان توان دارد ،

روی کاغذ می نویسیم :  شکل گریه  می خونیم مثل خنده ...                 (میـــم . دال)




دسته بندی :

    لینک مطلب