تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 12:18 روز دوشنبه ششم آبان 1387

                                          خواب زمستانه ی میم . دال

           عمری دگر به باید بعد از وفات ما را

                                              اندر امیدواری . . .

   . . .*

اِ، امیدواری1؟! با این آهنگ به خواب میروم، و خواب می بینم که عازم سفری هستم، معلوم نیست به کجا؟! و نمی دانم چه وقتی به آنجا می رسم؟! در جاده ایی باريک از میان جنگل انبوهی از درختان بزرگ کهنسال عبور می کنم به اولین استراحت گاهی که می رسم توقف می کنم تا تجدید قوایی کرده باشم.

در این مکان همه دور هم خوب اند و امیدوار و هم صدا! حالا به چه چیزی امیدوارند الله و اعلم؟! و همه بچه ها دسفرال2 را فریاد می زدنند و پمپی3 در کار نبود، همه دوستان فریاد می زدنند: دسفرال فقط عضلانی! و شعار می دادند: "دسفرال چی کارش می کنه؟! منافذ زیادی در باسن ایجاد می کنه!" . . . تا مرا می بینند می گویند: "دوای دست و پاهای لرزان و نا تواند فقط دسفرال عضلانیه! " پس از اینکه چند تا دسفرال عضلانی خوردن و آهن هایم همه دفع شدند و میله گرد هایم قوی تر، راه می افتم و سفرم را ادامه می دهم.

بعد از چند روز به دومین استراحت گاه می رسم، همه آنجا به سختی فریاد می زدنند: « ما "تک صدا" و یا "يک صدا" هستیم!»

خوب که به صدا ها توجه می کنم؛ متوجه می شوم که آنها درست می گفتند؛ تمامی دوستان دختر و پسر همه با یک لحن و صدا حرف می زنند، درست مثل صدای یک کودک کوچولوی شش و هفت ساله که تازه سرما خورده و گلویش چرکین شده و صدایی از آن بر نمی خیزد جز هوایی که در شش هاست، با فشار و تلاش فراوان به بیرون پرتاب می شود و کلمات نا مفهومی که گه گاه ادا می شود. در آنجا همه ی دوستان خواستار این بودند: "ما دیگر خون«لوکوردیوس»4 تزریق نمی کنیم و فقط خون نشسته5!با تاریخ چهل و پنج روز می خواهیم! و کیسه های خون «لوکوردیوس» را روی زمین انداخته و اعتصاب کرده بودند و اجازه تزریق به نیلوفرهای بخش نمی دادند ...،از تجدید قوا کردن در این مکان پشیمان می شوم و گذر می کنم. از بیابان! "یک صدایی" گذر می کنم؛ چون از آن در گذشته  نه چندان دور هدیه ای شش ماهه  گرفته بودم. به سرعت از آنجا دور می شوم.

می روم و می روم تا به جایی می رسم که دوستان همگی همدل فریاد سر می دهند و می گویند: ما یعنی افراد تالاسمی باید همه همدل باشیم تا بتوانیم  قرص های « لام . یک6 » یا به قول این دوستان « ال . وان7 » را راحت تر بخوریم. آنها می گفتند: خوبی اش این است که؛ راه دفع غذای هضم شده عوض می شود، عوض اینکه از انتهای روده بزرگ بیرون بیاید از ابتدای مری، حلق و... بیرون می ریزد و ادرار هم کما فی سابق!

با اصرار دوستان چند قرص را به الاجبار قورت  می دهیم و احساس قشنگ همدلی را به زیبایی می چشیم. نا گهان تا می بینم وقت تنگ است و سفر طولانی.

حرکت با باسن های دسفرال خورده و زنده شدن خاطره ی زیبا و داغ " تک صدایی" و احساس قشنگ "همدلی" که بد فرم در انتهاي دهان مان نمایان است، از شهر ها و تپه ها و دشت های زیبا گذر می کنم، سفری که سراسر صدا و موسیقی و تجربه است! در جاده یک قهوه خانه کوچک و قدیمی می بینم و همان جا اطراق می کنم. در قهوه خانه یک تلویزیون چهارده اینچ سیاه و سفید پارس سال های جنگ و جیره بندی، بالای طاقچه ای کوچک قرار داشت. یک خانم بسیار محترم و شیک پشت تریبون صد ا و سیما بود و داشت حرف های خوشمزه می زد. او می گفت: " ما از بیماران خاص شدیداً  « همایت! » می کنیم، و از کمک های نارنجی، آبی و سبز  شما مردم مهربان بهترین و بزرگترین مرکز درمانی آسیا را فقط در تهران ساخته ایم، چون در شهرستان های کوچک  بیمار خاص وجود ندارد! و بقیه کمک های نارنجی، آبی و  سبز شما را ....!" با شنیدن حرف های خانم محترم و شیک چند سوالی در ذهنم به وجود می آید که جوابی برایشان پیدا نمي کنم؛ بنیاد امور بیماری های خاص یعنی چه؟! وقتی انجمن های مستقل وجود دارند، کار برد این بنیاد چیست؟! هدف از تشکیل بنیاد امور بیماری های خاص چیست؟ و چرا  رئیس آن بنیاد ....؟!

طلوع زیبای خورشید یعنی وقت رفتن فرا رسیده و باید به سفرم ادامه دهم، و از قهوه خانه کوچک می روم و به سوال هایم فکر می کنم. با شنیدن حرفهای دیشب آن خانم کوله بار پرسش هایم سنگین تر شد و ذهنم در کنکاش و جستجو برای پاسخ های آن! پس از چند روزی حرکت به سوی مقصد نامعلوم، دیگر نای حرکت کردن ندارم. از بس این تن و پاهایم جان ندارد، و برای اینکه جانی دوباره به این بدن و پاها بدهم در مکان نا معلومی اطراق مي کنم. حال و هوای غریبی بر فضایش حاکم بود. صدایی از کسی بر نمی آمد اگر هم می آمد خفیف و در گوشی بود که شنیده نمی شد. چند باری سلامم را تکرار می کنم کسی جواب نمی دهد و مثل «ماست» نگاهم می کنند.  بالاخره بعد از چند دقیقه ای تلاش کردن با یکی از این دوستان سر صحبت را باز می کنم  و از او در مورد دوستانش می پرسم که می گوید: اینجا همه با هم قهر اند و سلام و احوالپرسی سالهاست که فراموش شده، همه با هم جنگ می کنیم و از يكديگر ارث پدرمان را می خواهیم، معمولاً ما سنت «غیبت» را گرامی می داریم! و اگر فرصتی داشته باشیم دعوا می کنیم و گیس کشی راه می اندازیم، آن هم بر سر چیزی که دیگران خورده اند و برده اند ....

. . .تو چه. . .تو صدای. . .  ناگهان با صدای موزیکی که از سر شب روشن کرده بودم، از خواب می پرم، خوب به اطراف نگاه می کنم، شیشه ی غبار گرفته پنجره به من یاد آوری می کند تو در اتاقت هستی و ....

تو چه مظهری که ز جلوه ی            تو صدای سیدی قدسیان  . . .  در خلوت شب و سکوت، این آهنگ خود نمایی می کند و فرمان: "به من گوش فرا ده"، می دهد. و سعی می کنم به موزیک گوش کنم:

تو چه مظهری که ز جلوه ی          تو صدای سیدی قدسیان

گذرت ز زلفی نامکان                   که خوشا جمال غزل خوشا

ز شکنجه ی زلف تو هر شکن               گره ای فتاده به کار ما

ز گره گشایی زلف خود                  تو ز کار من گره ایی گشا

. . . . هم چنان به آهنگ گوش می دهم و به این موضوع  فکر می کنم؛ چه خواب عجیب و غریبی، چه جریانات سیالی؟! یک لیوان آب می خورم و آدم های خوابم هماهنگ با موزیک از جلوی چشمانم رژه می روند و من هم فکر می کنم ... فکر مي کنم ....، بعد از چند دقیقه کم کم پلک هایم سنگین می شود و دوباره به خواب می روم، در جاده ای کوهستانی پر از پیچ و خم شیب تند در حرکتم، با خود می گویم: بسم الله! بیدارم؟! یا اینکه دوباره دارم خواب می بینم؟! نکنه ادامه آن خواب باشه؟! که پس از چند دقیقه رفتن و احساس سنگینی کوله بار سوال هایم متوجه می شوم که ادامه خواب قبلی ام است! به سختی جاده پر پیچ و خم و سربالایی  ها رد می کنم، و به شهری می رسم. و تصمیم می گیرم چند روزی اطراق کنم. می خواهم با تاکسی به در مانگاه تالاسمی این شهر بروم، با شنیدن عدد پشیمان می شوم سعی می کنم تمام انرژی های نداشته ام را در پاهایم جمع کنم، تا سر بالایی های خیابان درمانگاه را بروم، در راه بیلبورد های رنگ و وارنگ هوش از سرم می برد. و مسافت زیاد درمانگاه را کمتر متوجه می شوم. در جلوی در ورودی درمانگاه ام و از تعجب چشمانم گرد می شود. آنجا یک نعش کش! نه ببخشید، یک آمبولانس آخرین مدل که تا حالا فقط توی فیلم ها دیده بودم، با کادری خوش تیپ و آماده ماموریت، قرار داشت. جلوترمی روم و نوشته های روی آمبو لانس را می خوانم، رویش نوشته بود: " آمبولانس درمانگاه تالاسمی ..."، مات و مبهوت داخل می روم ، با دیدن بخش داخلی درمانگاه، بد فرم احساس شاخ در آوردن بر من قالب می شود! احساس قشنگ  وارد شدن به بهشت در خون  نداشته ام موج می زند. درمانگاه پر بود از رنگ و شادابی و طراوت. از تخت های آنچنانی، مبل های نمی دونم چی استیل و تلویزیون های به نازکی پمپ تزریق دسفرال و پخش کننده ی نمی دونم چی  وی؟! و ...!

از صحبت ها و همه همه بچه ها در می یابم که تنها ترین و اصلی ترین دغدغه بچه ها تاریخ و زمان بازدید برج میلاد است که چند سالیست صدا و سیما  آن را مثل پتک بر سر مردم می کوبند. و هزار .....

مسئوول بخش مشغول مصاحبه با یک خبر گزاری نمی دونم " ای" چی هست، مسئوول بخش به خبر نگار می گوید: اینجا بزرگ ترین درمانگاه تالاسمی آسیاست و چه .... و چه .... ناگهان یاد درمانگاهایی می افتم که تخت های سخنگو دارن! و یا پایه سرم هایی که برای داشتن ارتفاع بیشتر توسط بچه ها پيوند خورده اند، و یا تخت های چهار نفره ای که سبب می شود بچه ها به هم نزديک تر شوند و با هم در مدت تزریق خون بازی: "اتل متل  تو توله          بزرگ ترین درمانگاه تالاسمی آسیا چه جوره؟!"، کنند. تا شاید عقربه ها رضایت دهند و تکانی به خود بدهند! و یا .....

از هوای بسیار مطلوب و کادو پیچ شده درمانگاه یک « تگر8 » اساسی می زنم! و سعی می کنم خیلی سریع از آنجا دور شوم. صدای خانم مسئوول بخش مرا خطاب می دهد و می گوید: "مگه شما از بچه های ما نیستید؟ مگر با ما به برج میلاد نمی آیی؟"

در جوابش می گویم: "« نه، از جایی می آیم که داشتن یک پایه سرم بلند برایمان به اندازه ی دیدن برج هیجان انگیز تر است.»" شیب تند سبب می شود که خیلی زودتر از آنچه تصور می کردم از آنجا دور شوم .

خیلی از آنجا دور شده ام، سر چهاراهی ام، اشک توان حرکت را از من گرفته، نمی دونم از هوای این شهر رنگ و وارنگ است یا از حرف ها و شنیده هایم، نمی دانم؟! مثل مجسمه ای که توی پارک هاست و از دهانش آب فوران می کند، از چشم هایم اشک می آید ....

. . . " آقا اگر کار می خواهید بیایید بالا! " با فشار جمعیت حالا توی ماشینم! و نمی دونم چرا اینجام؟! ماشین بعد از چند دقیقه حرکت کردن وارد یک کار گاه قدیمی می شود که سر درش نوشته شده: "کار خانه ی تجهیزات پزشکی ..." کار فرما می گوید: اینجا باید از شش صبح تا بوق ... این چیز ها را بهم بچسبانید  و يا سر این میخ های تو خالی را با سوهانی که نشان می دهد، تیز کنید، و این گونه بسته بندی کنید، و اضافه مي کند کارتان از همین حالا شروع شده و بجنبید که هوا تاریک شد! همه شروع به کار می کنند و گرم کار می شوند برخی خسته از زندگی خیلی بی حوصله سر میخ های تو خالی را سوهان می زنند تا تیز شود و من هم سر در گم به آنها خیره می شوم. خوب به تولیدات! آنها نگاه می کنم متوجه می شوم که آنها مشغول ساختن؛ اسکالپ، سرنگ، ست خون و سرم و ... هستند. از کار کردن در این کارگاه انصراف می دهم و آنجا را ترک می کنم. کوله بار سئوال هایم رفته رفته سنگین و سنگین تر می شود، راه می افتم شاید به مقصد نامعلومی که در پیش دارم، برسم. یا شاید هم یک مقصد مجازی باشد و آرمان شهری باشد مثل تمام آرمان شهرهایی که در ذهن مردم است.

می خواهم از یک خیابان شلوغ رد شوم و به طرف دیگر خیابان بروم، صبر می کنم تا ماشین ها کمتر شوند. پس از لحظه ای صبر کردن به جز یک کامیون که آهسته از دور می آید ماشین دیگری در خیابان نیست، راه می افتم بروم، ناگهان کامیون سرعت خود را زیاد می کند و سعی می کنم عرض خیابان را سریع بروم، متوجه می شوم کامیون هم دارد به همان طرف که می روم می آید...

با فریاد نه! از خواب می پرم، خیس عرقم و بیشتر از قبل دست و پاهایم می لرزد...

اتفاق ها، آدم ها، سئوال های کوله بارم و جاهایی را که در خواب گذر کردم؛ همه و همه برایم واقعی به نظر می آید. انگار تمام این خواب را زندگی کرده و در واقعیت به آنها برخورده ام. با خود می گویم: مگر چنین چیزی می شود؟! مگر می شود این آدم های دور و برم این همه اتفاق جور با جور برایشان بیافتد و آنها هم هیچ اعتراضی نکنند؟! مگر این آدم ها تشکلی، نهادی، ان.جی.او ایی نداشته باشند که حق شان را بستاند؟! مگر می شود این همه ناهماهنگی، بی توجهی، بی مسئولیتی در یک جامعه کوچک هجده هزار نفری وجود داشته باشد؟!

                        وای...  وای...  وای...

دلم می خواهد بروم در این جامعه کوچک گشتی بزنم، جستجو کنم، ببینم آیا حقیقت دارد؟!  آنقدر این پاهایم ناتوانند که به بیرون اتاقم نمی توانم بروم، چه برسد به اینکه بروم و شهرهای مختلف را از نزدیک ببینم.

     دعا می کنم؛

         فقط این داستان ها در خواب باشد و گرنه باید برای آدم های این جامعه تاسف خورد.

                                          تقدیم به دوست تازه سفر کرده ام: خانم سلیمه فلاح زاده

                                                                                        به قلم: میم . دال

(*) دوست گرامی، عزیزم، جونم، براي صدمین بار است که می گویم تمام این اتفاقات در خواب است و شما اگر ناراحتی برای ما بنویس که دفعه بعد می خوابیم خواب بهتری برایت می بینیم. باز دنبال ما نگرد، حرف اضافه هم نزن، فقط بنویس. اوکی؟! من آماده ام یو کی؟!

(1) به خدا اگه فحش باشه! چیز بدی نیست امیدواری یعنی اینکه اسم لاوت امید باشه و یا غیره ....

(2) این همان داروی آهن زدای معروف است که دیگه نیست و بچه های تالاسمی بد فرم با اون زلف گره زده اند .

(3) یک وسیله ی الکترونیکی است که یک اهرم دارد و با آن داروی دسفرال با تایم مشخص تزریق می شود .

(4)کیسه های خون آمریکایی که خون شسته و رفته ای تحویل بچه های تالاسمی می دهد تا حرکات موزون خون بچه ها بالا برود .

(5) خون کامل است. بدون هیچ عملیاتی رویش انجام شود برای تزریق به خورد خلق الله می دهند. همین!

(6) قرص خوراکی آهن زا که خدا می داند چه بلایی سر بچه ها می آورد .

(7) این همان شماره شش است  دوباره شماره شش را بخوانید !

(8) یک نوع تغییر و تحول در مجرای گوارشی است که سبب می شود تا غذاهایی را که تا یک ماه قبل میل نموده اید در یک هزارم ثانیه و با فشار 1000 اسب بخار! از قسمت دهان پرتاب شوند بیرون،که آگاهان می گویند این اتفاق سبب بهتر شدن احوالات آدمی می شود.




دسته بندی :

    لینک مطلب