تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:38 روز شنبه بیست و یکم دی 1387

                                   انا للله و انا الیه راجعون

                          -«به نام دوست»-

یکی دیگر از قاصدک ها  پرپر شد و رفت، که رفت.

حالا مگر برای کسی هم مهمه که به چه دلیل پرپر شد؟!

مگر برای کسی مهمه که چندمین نفر بود که در یک سال و نیم گذشته پرپر شد؟!

مگر برای کسی مهمه که ....

اول محرم. (خوش به سعادتت پسر) درست در اولین دقیقه های محرم امسال پرپر شد و رفت.

عزیزی که جز سومین نفری بود که با نشریه معجون سرخ شروع به همکاری کرد و برای آن مطلب می نوشت. و همیشه ی خدا دو صفحه تمام از همسفر بی عرضه اش تعریف و تمجید می کرد.

رضا آشکاران 22 ساله دانشجو، درست چند دقیقه پس از غروب آفتاب زمستانه غروب کرد، بدون هیچ طلوع دیگر.

                                                مهدی رستگار اشرفی

خواهم که زار گریم چون ابر بر مزارش

با اشک خود بشویم آن پیکرنزارش

در واپسین دم عمر مرا خواست در کنارش

دردا که در واپسین دم رفتم من از کنارش

بگذار تا بگویم از درد بی شمارش

از درد بی دوایش و زداغ ناروایش

از سوز سینه سوزش و زچشم اشکبارش

شب تا سحر نمی خفت اما به کس نمی گفت

در حیرتم رفیقان از صبر و از قرارش

جان پر زبیم و تشویش می سوخت از غم خویش

پنهان ز چشم یاران با درد آشکارش.

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 18:30 روز شنبه بیست و یکم دی 1387

 

 

                          در جستجوی «چرا» های زندگی مان

در چندین سال گذشته عطش دانستن و جستجو در مورد عارضه ی تالاسمی در افکارم موج می زد. در آن سال ها هیچگونه وسایل ارتباطی و یا به پایگاهی برای اطلاع رسانی ویا بنیاد و یا ان.جی.او یی برای اطلاع رسانی در این مورد موجود نبود، و دسترسی نداشتم. برای کسب اطلاعات در مورد عارضه ی تالاسمی ام به رسانه های موجود مراجعه می کردم و چیزی که به دست می آوردم، «هیچ» بود. و تبلیغات سخیف و هشدار دهنده در مورد تالاسمی که ما را یک خون آشام و یا غول برای همه معرفی می کرد، بود. جستجو برای پیدا کردن کتاب هم که همه می دانیم چگونه است. هیچ بود و هیچ.

در بخش های تالاسمی تنها چیزی که در مورد تالاسمی پیدا می کردی، یک مدل مجله بود که هر وقت به دست ما می رسید از تاریخ آن دو سالی گذشته بود. و یا اینکه توسط پرستار، چه عرض کنم...!، در کمد بخش پنهان می شد و درب آن هم قفل! و گاهی هم که با زیرکی و حرکات ژانگولر یک نسخه از این مجله را به دست می آوردیم، که برای ما ابل فهم نبود، نوشته ها همه فارسی بودند، ولی دنیای ما و آنها متفاوت بود. آنها از جنگ «حیدری- نعمتی» می نوشتند، که آن زمان ما نمی توانستیم به درستی آنها را درک کنیم. مشکل ما این بود که در مورد عارضه ی تالاسمی مان اطلاعاتی می خواستیم، که چگونه با درمان صحیح به «بیمار تالاسمی» تبدیل نشویم. و اینکه چگونه باید با آن زندگی کنیم؟ و یا بایدها و نبایدهای زندگی مان کدام است؟ خبرهایی از جامعه تالاسمی می خواستیم، و اینکه دیگر دوستان ما در شهرهای دیگر چه کارهایی انجام می دهند؟ و از همه مهم تر اینکه آنها برای ما چه کارهایی انجام داده اند؟! و یا خواهند داد؟!

گاهی هم سمینارهایی در این مورد برگزار می شد که فقط در آن پرستارهای بازنشسته ی! بخش تالاسمی مان حضور می یافت و چیزهایی را که می آموخت، همه را مستقیم به خانه ی خود می برد! و ما بی نصیب از اطلاعات به روز در این مورد.

زمان گذشت و گذشت تا اینکه نهادی آمد و کارهایی انجام داد و یا در آینده ی نزدیک انجام خواهد داد، که ما بچه های شهرستان های کوچک آنها را از نزدیک لمس و تجربه کردیم. و برخی از «چرا» های زندگی مان را بیابیم. کارهایی انجام شد تا ما با عارضه ی تالاسمی مان بیشتر آشنا شویم، که چگونه با آن زندگی کنیم، و با بایدها و نبایدهای زندگی مان آشنا شدیم، و با درمان بهتر  و اصلح ت آشنا شدیم. و به کلاس های آموزشی زیادی در این موارد دعوت شدیم، و از آنها استفاده کردیم، و بودنمان را احساس و آن را جشن گرفتیم و پایکوبی کردیم. و بهتر از همه ی این موارد پاسخگو بودن این نهاد در مقابل فرد تالاسمی.

تمام این کارها  و فعالیت ها برای من  که یک فرد تالاسمی در یک شهرستان کوچک ساکنم تازه گی داشت، و احساس کردم کسانی هستند که به افرادی مثل من هم فکر می کنند و برای آنها برنامه هایی دارند، تا آنها را به اوج برسانند.

هدفم از نوشتن این مطلب تشکر و قدردانی از دوستانی است که برای اعتلای «جامعه تالاسمی» کارهای زیبا و پسندیده ای انجام داده اند، و می خواهم از تمام این عزیزان به خصوص عشقولانه ی مهربانم تشکر و قدردانی کنم و بگویم خداقوت، پایدار باشید.

             و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما عزیزان دارم.

                                                                          مهدی رستگار اشرفی

 




دسته بندی :

    لینک مطلب  



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:47 روز سه شنبه سوم دی 1387

       «به نام دوســـت»

     قابل توجه بازدیدکنندگان عزیز:

همراهان خوب ِ  "جادوی معجون سرخ"، سلام متشکرم که از این وبلاگ بازدید می کنید و کامنت های پر از مهرتان را برای ما هدیه می گذارید. می خواهم توضیحی در مورد مطالب و یا پست های اخیر بدهم. و از دوستانم معذرت خواهی کنم. اول از شاعر عزیز حسین تقلیلی که خیلی زود به پست دوم  فرستادم و زیاد در صفحه اول نماند. دوم از "خواب زمستانه میم.دال" که خیلی کم در صفحه و یا پست اول  ماند، و در حق مطلب میم.دال جفا شد. سوم این که؛ مطلب خبری "همایش بزرگ تالاسمی" به دلیل تولد! «نشریه معجون سرخ» خیلی زود به صفحه یا پست دوم تبعید شد. البته مجبور شدیم مطلب "از خون تا خونه" که برای تولد نشریه نوشته شده بود را کار کنیم، که خبر مهم "همایش بزرگ تالاسمی" به صفحه دوم برود، که به حق جا داشت چند صباحی بیشتر در پست اول باشد. و حالا هم یک داستان تکراری و تکان دهنده (البته برای شخص من و برای دیگر دوستانم را نمی دانم؟!) که سبب شد خیلی کم مطلب "از خون تا خونه" در پست اول بماند و جای خود را به مطلب زیر که خواهید خواند، داد.

و یک خواهش دوستانه از شما عزیزان که به این وبلاگ سر می زنید، لطف کنید و به پنج پست آخر و مطالب آنها توجه کنید، تا در حق این دوستان جفایی نشود. و اما . . .

                           گــداهای ســـمج!

داستان، داستانِ زمان و سال هزار و دویست و انژکسیون! است که در حال حاضر یعنی هزار و سیصد و هشتاد و هفت اتفاق افتاده و قلب آهنی! مرا تکان چه عرض کنم ویران کرد.

داستان از آنجا آغاز شد که « یکی بود، یکی نبود، و آن یکی همیشه خدا تنهای تنها بود!». برای کاری در بخش تالاسمی شهرمان منتظر بودم، که با یک دوست تالاسمی ام هم کلام شدم، چند دقیقه ای نگذشته بود که پمپ تزریق دسفرال دوستم شروع به بوق زدن کرد و او هم سریع از جیبش در آورد و خاموش کرد. دارواش تمام شده بود. به من گفت: لطفاً چندتا پنبه الکل آبدار بیاور! گفتم: چرا جندتا؟! همین یک دانه هم بسته! او گفت: هیچ نگو و برو بیاور، اگر هم نمی آوری خودم بروم؟! و من هم رفتم ظرف مخصوص پنبه های الکلی را برایش آوردم. بنده خدا از کیفش چندتا دسفرال و چندتا آب مقطر و یک سر سرنگ استفاده استفاده شده درآورد. همان سرنگ که تا چند دقیقه قبل با آن دارو می گرفت را از اسکالپ وین جدا کرد و سر سرنگ و محل نصب سر سرنگ روی سرنگ را با الکل های پنبه، استریل کرد! و شروع به آماده سازی داروی دسفرال کرد. گفتم بنده خدا چرا این کار را می کنی؟! سرنگ دیگه ای بردار! گفت: چای تو بخور هیچی نگو! گفتم آخه ... گفت: آخه بی آخه! از هر سرنگ بیست سی سی که دارم، باید سه الی چهار دفعه استفاده کنم تا کم نیاورم، چون ... . گفتم می دانم من هم وقتی سهمیه ام را می گیرم سرنگ ده سی سی می دهند که نمی گیرم و می روم سرنگ بیست سی سی می خرم. گفت: می خواهی بدانی چرا از هر سرنگ سه الی چهار دفعه استفاده می کنم؟! گفتم اگر قابل می دانی بگو. گفت: هر دفعه که سهمیه ام را می گرفتم مستقیم می رفتم داروخانه سر محل، تا سرنگ های ده سی سی را با بیست سی سی عوض کنم. آنها هم سرنگ های ده سی سی را که قیمت شان 150 تومان است را 70 تومان از من  می خردیدن! و جای آن سرنگ 20 سی سی که قیمتش 250 تومان بود می دادند. آخرین دفعه دو ماه پیش بود، وقتی رفتم سرنگ ها را عوض کنم گفتم: اگر جا دارد سرنگ 10 سی سی مرا بیشتر از 70 تومان بخرید، تا سرنگ 20سی سی بیشتر و یا پول اضافه بدهم. مسئول داروخانه نگاهی کرد و گفت: شرمنده نمی شود. بقیه پول را دادم و سرنگ های 20سی سی را برداشتم و رفتم روی صندلی نشستم تا آنها را در کیفم جا به جا کنم، که ناگهان شنیدم مسئول داروخانه به همکارش گفت این بچه های تالاسمی مثل «گداهای سمج» به جون آدم می افتند، این همه یارانه دارو درمان می گیرند! باز هم می آیند وسایل شان را از ما گدایی می کنند! اینجا بود که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم سرنگ های 20 سی سی و همه پول های داشته و نداشته ام را پرت کردم روی پیش خوان داروخانه و با فریاد گفتم: سرنگ های 10سی سی ام را بدهید. سرنگ ها را برداشتم و همان جا همه را خرد کردم و رفتم و الان دو ماهه سهمیه ام را نگرفتم و فقط می روم همان قدر که پول دارم سرنگ 20 سی سی تهیه می کنم و هر سرنگ را مجبورم چند دفعه استفاده کنم.

حرف هایش هنوز کاملاً تمام نشده بود که نمی دانم چه چیزی در حلقم قلنبه شد و ... حالا نمی دانم چه چیزی باید به او می گفتم تا آرامش کنم، و همین طور خودم را؟! هرچه فکر کردم تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که این داستان را اینجا بنویسم، شاید کمی، فقط کمی من و دوستم را آرام کند.

                                   به قلم : مهدی رستگار اشرفی

 




دسته بندی :

    لینک مطلب