"هفتاد سلولی" ! !
... روز اول مهر می باشد٬ و اولین دفعه ای است که پاهایم را در محیط جدیدی به نام مدرسه می گذارم. یک شلوار پیش سینه ای سبز لجنی و تی شرت قرمز با کفش اسپرت به تنم کرده اند! یک کیف تقریباً پارچه ای بسیار سنگین پر از کتاب و خرت و پرت که نمی دانم به چه دردی می خورند، به دستم داده اند، که تحملش به نظر سخت به نظر می آید. بعد از چند دقیقه پیاده روی بلاخره جلوی در مدرسه می رسم و وارد مدرسه می وم. بعد از مدت زیادی توی صف زیر آفتاب شدید ایستادن و فحش دادن به این و آن! رضایت می دهند که برویم داخل اتاق هایی به نام کلاس و بعد از چند دقیقه سر و صدا کردن ... .
... نه! بگذریم، خاطره ی کلاس اول دبستانم زیاد جالب نیست؛ بیشتر تلخ هست و تحقیر و تنبیه و ترس. می خواهم برای شما از خاطرات سوم دبستانم بگویم: ...
... چند هفته ای از روز بازگشایی مدارس و اول مهر گذشته است، و من هم تقریباً هر دو هفته یکبار و یا بیشتر، کمتر برای تزریق خون به مرکز درمانی شهرمان مراجعه می کنم و این مهم سبب می شود دو روز از مدرسه را غیبت کنم. کم کم معلم چاق و دوست داشتنیم جویای غیبت های گاه وبی گاهم می شود و بلاخره سوال می کند: " چرا دو روز غیبت داشتی؟!" و بعد از کلی من و من کردن می گویم: "آقا اجازه... سرما خورده بودیم ! ! !" مدتی می گذرد و باز تزریق و دو روز غیبت، روز بعد به مدرسه می روم و معلم توی کلاس مرا با چشم هایش دنبال می کند و در نگاهش آن قدر سوال هست که از سر شرمندگی سرم را پایین می اندازم و خط های نامفهوم کتاب را دنبال می کنم ...، چند دقیقه ای از کلاس می گذرد و معلمم دیگر طاقت نمی آورد و دوباره می پرسد: "چرا دوباره دو روز غیبت داشتی؟!" حالا مجبورم حقیقت را بگویم و چنین می کنم؛ "آقا اجازه ... من یک فرد تالاسمی هستم و به دلیل عارضه ی تالاسمی ام باید هر چند وقت یکبار تزریق خون داشته باشم و به همین دلیل دو روز نمی تونم بیایم مدرسه."...
... و بچه های کلاس می شنوند چیزی را که نباید می شنیدند! و شروع کردن از معلم چاق و دوست داشتنیم سوال کردن: "تالاسمی یعنی که چه؟! - خوردنیه؟! - پوشیدنیه؟! و ..."
معلم هم بادی به غب غب می اندازد و شروع می کند به توضیح دادن در مورد عارضه ی تالاسمی: "تالاسمی یک جور بیماری می باشد که دو تا سلول کمتر از آدم های سالم دارند و به همین دلیل زود زود خون بدن شان تمام می شود."! و اضافه می کند: "یک انسان سالم 72 سلول دارد! و این افراد(افراد تالاسمی) 70 سلول دارند." ...!!!...
... از آن روز شروع می شود! تمام بچه های کلاس و بعد تر کل بچه های مدرسه به من می گفتند: "هفتاد سلولی"! دیگر کسی اسم و فامیلی ام را صدا نمی زد و فقط می گفتند: "هفتاد سلولی"! ، "هفتاد سلولی"! . . .
اینگونه شد که به لطف معلم با دانش و آگاهیم یکی از خاطرات جالب دوران ابتدایی ام رقم بخورد.
میم . دال


