تبليغاتX
..: " جادوی معجون سرخ " :..



..: " جادوی معجون سرخ " :..

وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر



نویسنده : (مهدی رستگار اشرفی)(میم.دال) ; ساعت 13:29 روز شنبه بیست و سوم آذر 1387

 

              " از خون تا خونه "

این سوژه ناب را دوستم وقتی به ملاقاتم آمده بود بیان کرد. این سوژه را این طور برای خودم معنی می کنم؛ از لحظه ای که تزریق خون شروع می شود، تا به محل سکونتم برسم، مدنظر دوستم است.

        ... شروع به قدم زدن در خاطرات کم رنگ و پر رنگ دور و نزدیکم، می کنم.

«اولین دفعه ای که دارم توی یک اتاق کم نور و پر از آدم های سفید پوش دور تختم و چیزهایی می گویند که هیچکدام برایم مفهومی ندارد. و ...» "کجایی؟! ... آهای ...! چی شد؟!" با صدای دوستم به خودم آمدم و به او گفتم: چی گفتی؟ ،"کجایی؟!" همین جا! تمام اتفاقاتی که "از خون تا خونه" برایم افتاده بود، را در ذهنم جستجو و ورق می زدم. به ثانیه ها، دقیقه ها، و ساعت هایی توجه می کردم که چه خوشی ها و ناخوشی هایی را توی این فاصله زمانی داشتم. هر کدام شان آنقدر برایم جذاب و گفتنی هستند که اگر بگویم...

به دوستم می گویم نباید منظور شما این فاصله زمانی باشد؟ "هم این فاصله زمانی و هم فاصله ی دیگر!" می گویم: اگر این فاصله باشد بچه های تالا حتماً حرف های قشنگ و شنیدنی دارند و اگر فاصله ی دیگر، تمام افراد اطراف مان.

اما برایم آن فاصله زمانی  اول خیلی قشنگ و فراموش نشدنی است، و تمام اتفاق های زیبا و زیادی که توی این چند دهه از زندگی ام افتاده، خاطره ی «نوشتن» توی این فاصله زمانی برایم جالب و هیجان انگیز تر است.

تقریباً یک سال تمام، هر بار مطلب تاثیر گذاری نوشته می شد در این فاصله زمانی بود. سوژه های نابی که به فکرمان می آمد و خیلی سریع به روی کاغذ نقش می بست. اگر بخواهم تمام مطالبی که این چند وقت قلم زدیم، بهترین را اینجا قید کنم، باید تمامی سوژه ها را برای شما اسم ببرم تا به بقیه جفا نشود. فقط می توانم یک مثال از آن همه بزنم که به شخصه خیلی دوستش دارم:

                      "یلدا دختر خورشید و خون یلدای تالاسمی!"

_ یادم نمی رود من و مهدی و چندتا از بچه های تالا شب یلدای سال گذشته را در بخش تالاسمی  تا ساعت 22:30 گذاران کردیم! آن هم نه به خاطر تنوع و تفریح! به دلیل اینکه خون شسته(واش سل) بچه ها ساعت 19:45 تازه رسیده بود! و تزریق خون بچه ها تا ساعت 22:30 طول کشید _ و این جرقه ی مطلب :"یلدا دختر خورشید و خون، یلدای تالاسمی!"

داستان «نوشتن» از آنجا آغاز شده بود که؛ دو نفر از ناتوان ترین! و بیسوادترین بچه های تالا تصمیم گرفته بودند به جامعه ی تنبل و بی حال و خسته از نمی دانم چی؟! تالاسمی، حرکت و جنب و جوشی به این جامعه ی طاعون تنبلی زده بدهند، تا شاید بتوانند از این طریق فریادهای خاموش شان را به گوش همه برسانن، نشریه! «معجون سرخ» و همین طور وبلاگ «جادوی معجون سرخ» شد حاصل این تصمیم.

این دو فکر می کردند که تمام همسفرهای با سوادشان این نشریه را به سرانجام می رسانند. اما ...

اما این نشریه در چند ماه مانده به تولدش و سرخوش از جشن تولد یک سالگی اش، خاموش شد، به همان سادگی که متولد شده بود.

              (نشریه معجون سرخ و همین طور وبلاگ معجون سرخ تولد یک سالگی تان مبارک. میم.دال)

                                                                                                         




دسته بندی :

    لینک مطلب