<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>..: &quot; جادوی معجون سرخ &quot; :..</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 31 Dec 2009 18:15:03 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>آقای من! خانم من! به چی پایبندی؟!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-47.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;آقای من! خانم من! به چی پایبندی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;B&gt;( ... &lt;/B&gt;همین اول نوشته و مطلبم توضیح بدهم که قصد و غرض م این نیست؛ شخص و یا اشخاصی را تخریب کنم و مانع از کارهای خیر آنها در راه خدا شوم. و یا اینکه سنگی جلوی پای داوطلب بودنشان، باشم. و یا اینکه قصد و غرض م این نیست؛ برای هیت مدیره جدید انجمن تالاسمی ایران حاشیه و جدل به راه بیاندازم. و مخاطبان گرامی راه را به بی راهه بروند و در مورد این افراد فکرهای منفی کنند. بلکه هیت مدیره جدید برایم بسیار محترم و قابل احترام می باشد و پیشاپیش خدا قوت خدمتشان عرض می کنم. این مطلب فقط و فقط برای دفاع از &quot;افکار بیمارم&quot;! می باشد، که سخت به آن پایبندم! و برای آن ارزشی بیش از جانم قائلم، که امیدوارم اینجانب را درک نموده و فقط آن را یک دفاع از تفکراتم بدانید، نه بیشتر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست راه دورم؛ این مطلب فقط خطاب به شما نیست، بلکه خطاب به &quot;همه&quot; و بسیاری از &quot;دوستان&quot; و &quot;همسفرانم&quot; می باشد، که تقریبا تفکراتشان نسبت به میم.دال و من و ما و امثال ماها، شبیه شماست. پس امیدوارم که از ایجاد این تریبون و دفاع از خودم ناراحت و دلگیر نشوید.(خدای مهربان! چقدر &quot;من&quot; ؟! چقدر &quot;خودم&quot;؟! امیدوارم توی این چند وقته که هی گفتم: &quot;من&quot; ، منو ببخشی.) &lt;/FONT&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;)&lt;/FONT&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اول مطلبم می خواهم از شما &quot;دوست راه دورم&quot; و &quot;همسفر دیگرم&quot; بسیار، بسیار تشکر و  قدردانی کنم، چرا که نگران &quot;روح&quot; و &quot;درکم&quot; و &quot;خودم&quot; و &quot;تحمل فشارم&quot; و &quot;تفکرات بیمارم&quot;! هستید. و این مطالبی را که نوشته ام و مخاطبان عزیز می خوانند و بر آن اسم &quot;داستان&quot; را می گذارند، و بسیار برایشان دست و سوت می زنند، تشکر و قدر دانی می کنم و یادآور می شوم اینها که شما می گوید &quot;داستان&quot; ، اسمشان؛ &quot;زندگی یک عمر از بعضی عزیزان تالاسمی&quot; می باشد. نه هیچ چیز دیگر!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست راه دورم، همسفران گلم و دستان تالا:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;        ...، شما در انتخابات حضور داشتید، اما من به زور و ... حضور داشتم! من و ما و امثال ماها سابقه ای در داوطلب بودن نداریم! پر واضع هم هست که سابقه نداشته باشیم و باید هم نداشته باشیم، چون تا بوده چنین بوده: خان ها و پدر خوانده ها و مادر ترزا ها و ... برایمان تصمیم می گرفتند که چه کسانی  و چگونه حضور داشته باشند، نه خودمان! و ما هم خوشحال در خواب زمستانی که فکر می کردیم خاله خرسه ای از ما مراقبت می کند! و بی خواب هایی که با گیس و گیس کشی در ان.جی.او همین جوری برای جوری بار! حضور داشتند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری ای همسفر(نه! همان دوست راه دورم بهتر است!) آری ای دوست راه دورم؛ برای من و ما و امثال ماها هم این لابی کردن ها تازگی نداشت! تنها تازگی جریان این بود که قدیما از فاصله ی دور لابی کردن هایشان را می دیدیم و ...، اما اکنون و این چند وقته در عمق فاجعه بوده ایم و تا حدودی هم توانستیم لابی شان را به هم بزنیم، در حد همان سه نفری که برای شما گفته ام، که یکی شان خود شما هستید، که لیست شان و هیت مدیره پیشنهادی شان را تغییر دهیم. دوست راه دورم و تالاسمی های عزیز؛ وقتی شما مسائل و داستان هایی اینگونه را می بینید و سکوت می کنید و زحمت کم ترین و کوچک ترین اعتراض را به خود نمی دهید، این به معنی تایید شان است، و مهر اوکی هست زیر برگه عبورشان! و کارشان را به جایی می رسانید که؛ کارت عضویت مان را بگیرند و بجای ما رای بدهند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست راه دورم؛ من &quot;ایده آل گرا&quot; نیستم و نمی دانم هم چه هست؟!! من و ما و امثال ماها؛ تنها &quot;کم ترین کاری که می توانیم انجام دهیم، گرا&quot; هستیم و حاضریم و آماده که گوشه ای از مشکلات همسفرانمان را حا کنیم، چون حل تمام مشکلات همسفرانمان فقط از خدای مهربان برمی آید! نه امثال ماهایی که ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;... و در ضمن این فلج بودنمان به دلیل &quot;تنها دیدن مشکلات انسان ها&quot; نیست! بلکه به این دلیل است که ما سال های سال است خودمان را به خواب زده ایم و از بس حرکت نداشته ایم، فلج شده ایم و رفتیم پی کارمان!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری و اقعیت همین است که شما فرمودید: &quot;هیت مدیره انتخاب شد.&quot; اما چگونه؟! و چه کسانی؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آری واقعیت این است که؛ وقتی ما یک خان ویا پدر خوانده و یا مادر ترزا و ... داریم نمی توانیم نفس بکشیم! اما حالا که با دست خودمان تعداد این افراد را افزایش داده ایم، چگونه می توانیم کاری در آینده برای &quot;خاطرات دردناک&quot; همسفرانمان انجام دهیم؟!! در صورتی که افراد فرهیخته ای همچون شما و صدها نفر تالاسمی فرهیخته ی دیگر هم وجود دارند، چرا باید این افراد را علم کنیم برای خودمان؟!! مگر خود شما در استان تان کاری نکردید کارستان؟ مگر عزیز دیگری در یکی از استان های شمالی کشور کاری نکرد که تمام ایران نگاهش به تالاسمی جلب شود؟ مگر به شماها، این خان ها و پدر خوانده ها و... یاری رسانند که توانستید آن کارهای مهم را انجام دهید؟! تا آنجا که خبر نزدیک و موثق دارم برایتان سنگ اندازی و ... کرده اند تا نتوانید! تا زمین بخورید! و مغرورانه بر روی بدنتان بایستند و بگویند ناتوانند! چرا نباید تالاسمی برای جامعه ی تالاسمی تصمیم بگیرد؟ چرا نباید مسوولین جامعه ی تالاسمی ایران، افراد تالاسمی باشند؟! چرا بچه های تالاسمی &quot;شایستگی&quot; های بچه های تالاسمی را نمی بینند؟   ما را چه شده است؟!   ما را چه شده است؟! . . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اینها را که شما و من وما وامثال ماها گفته ایم؛ اسمش: سرنوشتی است که خودمان برای جامعه ی تالاسمی رقم زده ایم، نه حاصل دموکراسی کور و ناقص! دموکراسی و جهان سومی، اصلا با هم جور در نمی آید! چون دموکراسی فقط در چند کشور اروپایی تعریف شده است، نه در هیچ کجای این کره خاکی! در همان کشور هایی که انتخابات وقتی به پایان می رسد، دموکراسی تازه آغاز می شود. نه جایی که وقتی انتخابات به پایان می رسد دموکراسی هم به پایان می یابد و در صندوق های آهنین می گذاریم و محکم درش را می بندیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست راه دورم؛ از &lt;B&gt;&quot;عدم حضور&quot;&lt;/B&gt; فردی، دلگیر نباش! چون در این چند دهه از زندگی مان &quot;فکر می کردیم تمام دست هایی که به سمت ما دراز می شود را باید به گرمی بفشاریم، اما زمانه به ما آموخت که تمام دست ها تمیز نیستند و رد کردن بعضی ها باعث می شود که فرصت کنیم، تا بتوانیم، دست های مهربان بیشتری را به گرمی و مهربانی پذیرا باشیم.&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;دوست راه دورم؛ فکر کنم و اینطور احساس می شود که تمام افراد تالاسمی ایران از این موضوع خوشحالند که هیت مدیره ای به وسعت ایران عزیز. و خوشحالند که توانسته اند حق رای و کرسی ای در مجمع عمومی داشته باشند. و بسیار امیدوار کننده بود این انتخابات، چرا که در انتخابات آینده سالم ترین انتخابات را تجربه خواهند کرد، چرا که افراد فرهیخته ای همچون شما و دیگران در هیت مدیره وجود دارند. وما نیز حساب ویژه ای روی این موضوع باز کرده ایم، که &quot;دست های آلوده&quot; ! را از انتخابات قطع خواهید کرد. به امید آن روز.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&quot;ارتقای جامعه ی تالاسمی&quot; ، &quot;آگاهی دادن&quot; ، به دور از تبلیغات نادرست؛ تمام خواسته و آرزوی من و ما و امثال ماها بوده واین را حق و حقوق به حقِ بیمار و یا فرد تالاسمی هست و می باشد و می دانستیم و با نگاهی به گذشته مان به این موضوع دست می یابید و خود نیز در جریان تمام خواسته های مان بهتر از دیگران بوده اید...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;نمی دانم، می دانم یا نمی دانم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;دلم تنگ نیست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;خیلی وقت است که؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;سوراخ هایش گشاد است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;همه این نکات منفی به لطف &quot;ما&quot; وجود دارد...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;همه چیز را همه کس نمی دانند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;که اگر می دانستند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;دردها را نکشیده ای!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;شاید فقط درد اسکالپ را کشیده ای!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;زهرِ خوش طعم وُ سبز &quot;قرص برنج&quot; را نچشیده ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;و حال بچه هایی را که چشیده اند را ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;را نمی دانی، نمی دانی، ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;حتی در خواب هم حال قشنگ شان را ندیده ای&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;طعم زیبای قفس را نچشیده ای!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;طعم خیلی از چیز های من و ما و امثال ماها را نچشیده ای!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;غروب آفتاب است!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;اما ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;اما صبح را دوست دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;بازم؛ &quot;اندکی صبر ...&quot; !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;سحر نزدیک است.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#339900 size=1&gt;                                                                          &lt;FONT color=#333333&gt;میم.دال&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Dec 2009 18:15:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=47</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-47.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>لابی در ساعت منفیِ َ2:47</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-46.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;&lt;B&gt;لابی &lt;/B&gt;&lt;B&gt;در ساعت منفیِ َ2:47&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم، ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;نمی دانم، اصلاً گفتن، نوشتن، اعتراض کردن فایده‌ای دارد یا نه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;اصلاً نمی دانم فرد مورد خطاب نامه‌ات، مطلب، اعتراض‌ات، توجه‌ای می‌کند یا نه؟! اصلاً به بند کفشان مبارکشان می‌گیرند یا نه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;واقعاً نمی دانم چرا این مطلب بیهوده را می‌نویسم؟! اصلاً چرا وقتم را که می‌گویند &quot;طلاست&quot; می‌دهم به باد؟!‌ نمی دانم چرا؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;نمی‌دانم وقتی از مشکلات اجتماعی جامعه تالاسمی می‌نویسم یا می‌نویسند افراد مورد نظرمان با آن توجه‌ای می‌کنند یا نه؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;نمی‌دانم وقتی از مشکلات دارویی، تجهیزاتی و درمانی جامعه تالاسمی می‌نویسیم افراد مورد نظرمان به آن اعتنایی می‌کنند یا نه؟! یا اصلاً اعتقادی به حرف تالاسمی ندارند و آنها را افرادی زیادی خواه می‌دانند!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;اما باز می‌نویسیم شکل گریه، می‌خوانیم شکل خنده و از نوشتن باز نمی‌ایستیم! و این بار هم مثل همیشه خطاب این مطلبم &quot;پدر خوانده‌ها&quot; و &quot;مادر تزراها&quot; و &quot;خان‌ها&quot; و &quot;دایه‌های مهربانتر از مادر&quot; می‌باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;نمی‌دانید اینها چه کسانی هستند؟؟! می‌توانید به نوشته‌های 2 ماه اخیر وبلاگم، جادوی معجون سرخ سری بزنید تا کاملاً بشناسیدشان. لازم هم نیست بشناسید! حتماً در این چند پاییز زندگی‌تان با آنها برخورد داشته‌اید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;این بار پیکان مطلبم متوجه انتخابات انجمن تالاسمی ایران و انجمن تالاسمی استان‌ها می‌باشد. آری ای همسفر همان وقت‌هایی که به وقت انتخابات و یارکشی چنان پیچیده عمل می‌کنند که آدم مات و مبهوت می‌ماند. همان زمان‌هایی که می‌خواهند انتخابات برگزار کنند چنان بی‌ سر و صدا و بدون کوچکترین اطلاع‌رسانی کارشان را انجام می‌دهند که شما فکر می‌کنید به همراه اصحاب کف در خواب چند هزار ساله بوده‌اید و یا چنان با سر و صدا و انفجار مطبوعاتی کار یارکشی و رد و بدل کردن کادوهای آنچنانی بین دارو دسته‌شان انتصابات، نه ببخشید انتخابات برگزار می‌کنند و همه هم از قبل می‌دانند که این دوستان سرجایشان محکم ابقا شده‌اند، به چه خوشمزگی! و بلاخره با تمام این تفاصیر انتصابات و انتخابات به پایان می‌رسد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;اکنون دیگر هنگام تلاش است، دیگر وقت وقت کار کردن! اکنون دیگر برای آنها زمان امرار معاش است! اکنون دیگر وقت جمع و جور کردن جهیزیه‌شان است!! اکنون دیگر ... &lt;BR&gt;شروع می‌کنند لابی کردن با این و آن شرکت دارویی، از این کارخانه‌ی تجهیزات پزشکی به آن کارخانه تجهیزات پزشکی به دنبال پورسانت و کادوهای آنچنانی و بیشتر برای تبلیغ فلان شرکت دارویی بین افراد تالاسمی و بیماران خسته از نامهربانی‌های دایه‌های مهربانتر از مادر. و چنان تنش و غوغایی در جامعه تالاسمی به راه می‌اندازند که بیماران فراری از درمان را فراری‌تر از قبل می‌کنند. اصلاً می‌دانید پشت پرده دسفرال و دسفوناک، اوسورال و اکس‌جید چیست؟ اصلاً می‌دانید این عزیزانی که سنگ این دو شرکت ایرانی و خارجی را به سینه می‌زنند، آمده‌اند یک اپسیلم اطلاع‌رسانی یا آموزش در مورد نحوه‌ی درمان با این داروها را به تالاسمی بدهند؟! آمده‌اند بگویند شرایط مصرفشان را ؟! - منظورم اکنون که این جنگ به راه افتاده نیست! زمانیست که این داروها تازه به ایران آمده‌اند، است. -  و شروع می‌کنند لابی کردن با خدا! و با چنان ژستی جلوی دوربین‌ها اشک می‌ریزند و حرف می‌زنند که عوام‌هایی همچون من فکر می‌کنند تالاسمی فلج فرکی حرکتی هستند و آنها پرستاران 24 ساعته‌شان هستند. - آقای من! خانم من! به چی پایبندی؟!! ما اگر نخواهیم پرستار داشته باشیم چه باید کنیم؟ - و شروع می‌شود برگزاری سمینارهای مختلف آموزشی و غیر آموزشی. در این شهر و آن شهر و تبلیغات فیس تو فیس بین آحاد ملت ایران! که آری ما پدر خوانده و یا خان و یا چه می‌دونم چیه بیمار تالاسمی هستیم و حتی شروع می‌کنند به پیدا کردن افرادی مثل خود در جلسات شبانه‌ای به اسم: &quot; نشست نمایندگان انجمن‌های تالاسمی‌های استان‌ها&quot; که قبل تر ...، نه، کمی قبل تر اسمش &quot;نشست مدیران عامل انجمن‌های تالاسمی ایران&quot; بود. و این جلسات به سرعت نور در تمام ایران عزیز برگزار شد.&lt;BR&gt;آری ای همسفرم؛ این تمام پشت پرده‌ی انتخابات انجمن تالاسمی ایران و یا استان‌ها و برخی شهرستان‌ها می‌باشد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;آی همسفرم که خود را به خواب زده‌ای و صدای نوشتن این مداد خسته‌ام مثل زنگ کلیسا در گوشت صدا می‌کند و آزارات می‌دهد، اینها می‌خواهند برای تالاسمی و جامعه تالاسمی کار کنند؟!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;اینها دغدغه‌شان مسائل و مشکلات جامعه تالاسمی ایران است؟! چشمانت را باز کن! چشمانت را باز کن و با همان دقتی که به چکیدن قطره‌ای خون از کیسه خون به رگ‌های تشنه‌ات می‌نگری به این جریانات نگاه کن! نببین! فقط نگاه کن! که در تمام این سالها کدام طرح و یا پیش نویس و یا ایده‌ای نو از طرف آنها به مجلس و یا نهاد ریاست جمهوری پیشنهاد شده است؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;همسفران گلم چشمانتان را باز کنید! به اینگونه انتصابات! به عنوان جایی برای دور هم جمع شدن و خوش گذراندن نبینید، بیایید با آگاهی و اطلاعات کافی انتخاب کنید. شماهایی که در انتخابات شرکت می‌کنید نماینده صدها و بلکه هزاران نفر از افراد تالاسمی هستید، پس مواظب اعما‌ل‌تان باشید تا فردا جوابی برای اعمال‌تان و افکارتان داشته باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#33ccff size=3&gt;این نوشته را تقدیم می کنم به تمام همسفرای عزیزم که سفر کرده اند و همین طور به دوست راه دورم! و عشقولانه ی گلم که زحمت تایپش را کشید. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=3&gt;(دوستان و مخاطب های عزیز برای بحث های جانبی این مطلب می توانند به سایت پژواک و به آدرس:www.pejvakcenter.com/forum/viewtopic.php?p=5581#5581 مراجعه نمایند. با تشکر از همه شما که ما را مورد لطف خود قرار می دهید.)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Dec 2009 09:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=46</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-46.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایستادن، ایستادن، ایستادن، و دیگر هیچ!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;ایستادن، ایستادن، ایستادن، و دیگر هیچ!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;از عشق و عاشقی و یا آموزش عشق و عاشقی چی میشه گفت؟! اصلاً میشه در این مورد حرف زد؟! وقتی که بزرگان ادبیات و شعر این همه جمله ها و شعرهای زیبا گفته اند و حتی نمی تونی توی این همه بهترین را از بهترین ها انتخاب و جدا کنی. وقتی عاشقانه هاتو در مقابلشون می خوای مقایسه کنی، حتی به یک صدم ثانیه از عاشقانه های اونها هم نمی رسی، چه برسه به اینکه مقایسه کنی. چی می خوای بگی، که حرفی برای گفتن باشه؟ هرچه فکر کردم چی بگم به شما که ازش بتونین استفاده کنین، به چیز به درد بخوری نرسیدم، جز...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;جز فهم و درک و تجربه ام در مقابل 7 دفعه عاشق شدنم و میلیون ها، میلیون ثانیه عاشقانه زندگی کردنم این بود؛&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;هر چقدر پای عشقت وایسی مهم نیست! مهم اینه که عشقتم بخواد پای تو وایسه، صاف و سلامت ومحکم!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;&lt;B&gt;... مهم نیست &lt;/B&gt;تو چه قدر محکم و سلامت و صاف پای عشقت ایستاده ای، &lt;B&gt;مهم اینه که&lt;/B&gt; عشقتم بخواد پای تو وایسه صاف و سلامت و محکم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;غرور و عاقبت به خیری با هم جور در نمی یاد،عزیز! مهم نیست تو چند مردِ حلاجی؟! &lt;B&gt;طرف دیگه ماجرا مهمه، عزیز!&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;کاش همه چی تبدیل شه به یک اتفاقی که دوست داریم، به هاله ای از رنگ هایی که دوست داریم، جایی که رویا و واقعیت، خواسته ها و داشته ها یکی بشه ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;امید ... امید ... امید ...&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;که اگه باشه ما بر می گردیم به روزهای تقسیم عشق و شور و باور. به روزهایی که خیلی دور نیست و برای باز خوانی اش هرگز دیر نخواهد بود. به روزها و شب های آفتابی!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;این که «ای کاش ها» و «یادش به خیرهای» ما در چشم دیگران چه رنگی دارد و با قاب نگاه شان اندازه هست یا نه؟! دیگر خیلی مهم نیست، مهم امید است که اگر باشه بازم احتمال لبخندی و عاشقانه های مجددی نیز هست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=left&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;این طور فکر نمی کنید؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#66ffcc&gt;به امید یک عاشقانه ی آرام  برای شما همسفران گلم و همچنین گل انارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;و چند توصیه برای شما:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بچه های تالا که  می خواهند عاشق شوند، به مصرع زیر توجه فراوانی کنند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;.../ حرف آدم آهنی رو آدم آهنی می فهمه / ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مردم جامعه، اونهایی که از بچه های تالا نیستند و می خواهند عاشق بچه های تالا بشوند و یا عکس قضیه! به این تیکه شعر زیر توجه خاص و فراوانی داشته باشند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آی مردم، آی مردم؛&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;... / دل آدم آهنی ها به دو تا بخیه وصله&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;زیر آفتاب، پشت شیشه، گر بگیریم می میریم&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;آب بشه لحیم قلبمون، دستتونو نمی گیریم / ...&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;خلاصه اینکه حواستون باشه ها !!! یا نشین رومی !!! حالا که شدین رومی احتیاط رو بدفرم مواظب باشین ! و فرتی رنگ عوض نکنین.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;و قابل توجه همسفرانی که نمی خوان عاشق بشوند! و یا اعتقادی به آن ندارن! توصیه می کنم که یک هفته... خیلی زیاده! 48 ساعت با یکی از همسفرانتان لاین شین، تا اونوقت ببینم بازم می خواین عاشق نشین یا نه و یا ... ؟! ؟! ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 17:37:51 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با احترام تقدیم به نویسندگان سریال های مسافران و شمس العماره</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3300 size=4&gt;با احترام تقدیم به نویسندگان سریال های مسافران و شمس العماره:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یک فرد ناتوان جسمی حرکتی و یک فرد سالم و سلامت را در نظر بگیرید. هر دو نفر هنرمند نقاش در یک سطح و اندازه هستند. با این تفاوت که اولی از استفاده کردن دست ها و پاهایش محروم است و از نظر سطح زندگی و امکانات پایین ترین وضع  موجود. اما دومی سالم و سامت با سطح زندگی و امکانات عالی. هر دو نفر یک اثر مشابه بسیار عالی را خلق می کنند. اثر هنری فرد معلول مورد توجه قرار می گیرد، ولی اثر هنری فرد سالم باز خورد خوبی ندارد. زیرا محدودیت های فرد معلول سبب شده، تا افراد جامعه به اثر هنری او بیشتر توجه کنند، چرا که با تمام سنگ ها و کمبود امکاناتی که پیش پای او بوده چنین اثری را خلق نموده است... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;... چند قسمتی از سریال های «مسافران» و «شمس العماره» را با خواهرم می بینم و او حوصله ی دیدن سریال های ایرانی را ندارد و به من پیشنهاد دیدن سریال های خارجی ای را می دهد که این روزها در همه جا هست و دست به دست و فروخته و کرایه داده می شود. او معتقد است سریال های ایرانی حرفی برای گفتن ندارن وقتی تلویزیون ما ...، ادامه می دهد که این سریال های خارجی چنان و چنین است...،  و من می مانم که چگونه از نویسندگان خوب این دو مجموعه ی تلویزیونی دفاع کنم؟! کمی فکر و سکوت می کنم و بعد مثال بالا را برای خواهرم می زنم. در ادامه توضیح می دهم که نویسندگان و قلم به دستان ایران همان فرد معلول هستند یعنی اینکه با این همه فیلتر و ممیزی و ...، به خطر افتادن موقعیت شغلی و خانوادگی و آینده شان و ا هر روزه در خبرها می خوانید و می شنوید؛ فلان سایت فیلتر شد، فلان نویسنده بازداشت شد، فلان نویسنده از کار در رادیو برکنار شد، فلان نویسنده امروز دادگاهی می شود و الی آخرالزمان! اما نویسنده های ایرانی و هموطن هایمان باز اثری خلق می کنند که هم طنز و اجتماعی و سیاسی و انتقادی و خانوادگی ست. با اینکه شرایط کنونی دست و پا و انگیزه و عقاید شان را به بند کشیده باز می نویسند، درست مثل همان فرد معلول. اثری زیبا خلق می کنند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt; و اما  سریال های خارجی و نویسنده هایشان؛ در بهترین شرایط ممکن، با بیشترین آزادی قلم و حقوق شهروندی ای که آنها دارند و بابت نوشتن هایشان حقوق و مزایایی دریافت می کنند که نگو نپرس. چه چیز مگر خلق کرده اند؟! چیزی در حد یا شاید هم پایین تر از اثر نویسندگان ما. خواهرم پر پیداست که باید من و شما نویسندگان وطن مان را تحسین کنیم و مورد توجه قرار دهیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «مسافران» را ببینید، ببینید که چگونه همه ی مردم جامعه را با چه ظرافتی به باد انتقاد می گیرند؛ به دروغ هایمان، به ریا کردن هایمان، به وانمود کردن هایمان! به بروکراسی ادارات مان، به مسوولین، به تصمیم گیران مان اصلاً به همه چیزمان گیر می دهند و پوزخند می زنند و نقاط ضعف مان را به ما نشان می دهند. و چون نقاط ضعف هایمان را نمایان و بزرگ می کنند زیاد مورد توجه قرار نمی دهیم!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;به شما خواهر گلم و مخا طبان این مطلب توصیه می کنم؛ فقط یک بار دیگر در تنهایی هایتان بنشنید و چند قسمت از سریال «شمس العماره» را ببینید، ببینید که چگونه به ما آموزش می دهند و انتقاد می کنند. آموزش می دهند؛ که چگونه انتخاب کنیم، چگونه با جوانان مان برخورد کنیم، چگونه بزرگترهایمان رفتار کنند، چگونه ازدواج کنند، چگونه ...، اصلاً چگونه زندگی کنیم. به ما انتقاد می کنند؛ با نشان دادن رفتارهای زشت و ناپسندمان که گاهی اوقات! فقط گاهی اوقات با اطرافیانمان داریم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام این اثر های هنری که می خوانید و یا می بینید توسط نویسندگان خوب مان در زمانی نوشته شده است که جو جامعه و سیاست کنونی مان به دست و پا و انگیزه و عقایدشان قفل و زنجیری محکم زده است، و اگر نه که... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آیا نباید مورد توجه قرار بگیرند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;آیا نباید از آنها تقدیر و تشکر شود؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;و در پایان این نوشته ناچیز و پر از نقصم می خواهم از نویسندگان سریال های «مسافران» و «شمس العماره» تشکر کنم، که کمی بر زخمِ افسردگیِ پاییزی مان التیام بخشیده است. و این مطلب را به نویسندگان محبوبِ نسل سومی ها، این دو سریال تقدیم می کنم&lt;/FONT&gt;.    (میم . دال)&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 17:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازی با خون</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-43.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; color=#ff0000 size=5&gt;بازی با خون&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;اوایل دهه شصت می باشد. و تقریبا یک کودک به حساب می آیم! و هنوز رنگ خون داخل کیسه ها قهوه ای تیره است که تاریکی اطاق های تزریق خون به آن کمک می کند تا تیره تر و یا سیاه به نظز بیاید. و سبب می شود که من از این کیسه های خون سیاه رنگ بترسم. و بلاخره این ترسم از آن بی دلیل نمی ماند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;وقتی نوبت تزریق خونم می شود. و من هم رگ دست رنجورم را به دست پرستار بداخلاقی که لهجه ی شدید آذری دارد می سپارم و او هم چند دفعه تلاش فراوان می کند! تا بلاخره با سر سرنگ! رگم را پیدا و می گیرد! – آخر آن زمان همه جا اسکالپ شماره 19 پیدا نمی شد، چون سال های جنگ بود و جیره بندی همه چیز.- بعد از چند دقیقه که خون در رگ های خشکم می طراوت، از حرکت می ایستد و زینبِ بلا کشم یعنی مادرم به پرستار آذری زبان بد اخلاق خبر می دهد که خون بچه ام از حرکت ایستاده است. او هم با همان لهجه ی آذری اش چنان فریادی به سر مادرم می کشد که خانم مگر... که با چه بدبختی از بچه ات رگ گرفتم که حالا زده ایخرابش کرده ای؟!!! مادر از ترس حرفی نمی زند و فقط اشک است که در دشت صورت مثل سیلاب راه می افتد و پرستار هم با اکراه رضایت میدهد و از جایش بلند می شود. اول رگی را که با زحمت فراوان گرفته بازدید می کند، متوجه می شود که اشکال از جای دیگر است و کیسه ی خون تیره رنگ را پایین می آورد، با در دست گرفتن کیسه می فهمد که تمام خون لخته شده و مثل یک تیکه گوشت نرم شده است. پرستار می گوید که باید این کیسه خون را دور بیاندازیم و مجددا فردا برای تزریق بیاییم، که ما هم همین کار را می کنیم و فردایش می آییم و تزریق خون انجام می شود و به خانه باز می گردیم. به محض اینکه به خانه می رسیم چنان تب و لرزی می کنم که از هوش می روم و مرا به بیمارستان می رسانند و بعد از چند روز بستری شدن پزشک می گوید ما متوجه نشده ایم برای چه بیمارتان تب و لرز می کند و شما می توانید بیمارتان را به خانه ببرید و به پزشک های دیگر نشان دهید. 6 ماه از این اتفاق می گذرد و من همچنان تب و لرزم ادامه دارد و بدنم در حال ثبت رکورد هایش هست و سعی می کند تمامی رکوردها را در این زمینه بشکند! از چهل درجه می گذرد، به چهل و یک درجه می رسد، و در نهایت چهل و دو درجه نیم رضایت می دهد و همانجا ثابت می ماند. و خانواده ام به تمام پزشکانی که معرفی می کردند، مرا می بردند، ولی نتیجه هیچ است و هیچ! هیچکدام از آنها نمی دانند که چرا تب و لرز می کنم؟ و نمی توانند تشخیص بدهند. و من هم هر روز ضعیف تر از روز قبل و حالا دیگه از آن هیکل گرد و کوتوله ام خبری نیست و دیگر مرا داخل یک پتوی کوچک نوزاد حمل و نقل می کنند! ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;... تا اینکه یک روز یکی از فامیل های نمی دانم درجه ی چندم ما از آلمان به ایران می آید و برای تجدید قوا و استراحت به شمال می آید و در خانه ی ما ساکن می شود. با دیدن حال و روزم به پدر و مادرم می گوید چرا به پزشک مراجعه نمی کنید این بچه دارد جان می دهد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;تمام جریان را برای او تعریف می کنند و او هم ناراحت می شود و خیلی زود لباس می پوشد و به مقصد تلفن خانه خانه ی مان را ترک می کند او با چندتا از دوستان خود که در آلملن هستند در این مورد صحبت می کند و آنها هم یک پرفسور ایرانی را به او معرفی می کنند که هم اکنون در تهران می باشد، و می گویند که او مشکل گشاست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;این فامیل درجه چندمان فورا به منزل بر می گردد و آهنگ سفر را برای خانواده ام به صدا در می آورد و همه با ماشین او به تهران می رویم و بعد از یکی دو روز پرسو جو خانه، که نه! کاخ سلطنتی پرفسور مذکور را پیدا می کنیم و با خواهش و تمنا و التماس پدر و مادرم بلاخره مرا در خانه اش می پذیرد و معاینه می کند. بعد از چند دقیقه معاینه و سوال های زیاد از پدر و مادرم به خدمتکارش دستور می دهد که برایش سرنگ بیاورد. - پرفسور به فامیل مان یک چیزهایی به خارجکی می گوید که او بعد ها به ما گفت؛ این بچه 5 ماه قبل باید می مرد! این بچه فوق بشریست که تا حالا... -  از دستم مقداری خون می گیرد و خون را روی شیشه های کوچک می ریزد و مواد هایی را به آنها اضافه می کند و چند دقیقه آنها را دوران می دهد و زیر میکروسکوپ قدیمی اش می گذارد و پی به علت تب و لرز هایم می برد. او یک نامه بلند و بالا برای یک پزشک که ظاهرا دوستش است می نویسد که باید چه کارهایی بکند. و ما هم نزد پزشک می رویم، وقتی نزدیک مطبش شدیم متوجه شدیم 2 ماه قبل هم به اینجاه آمده بودیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;بعد از چند روز بستری شدن و تعویض خون و تزریق خون های متوالی و مصرف دارو  حال عمومی ام خوب می شود و دیگر از تب و لرزهایم خبری نیست.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3&gt;علت تب و لرزهای متوالی ام این بود که ظاهرا کیسه خونی را که به من تزریق کرده بودند در آن دو گروه خونی دیگر با گروه خونی ام مخلوط شده بود و ... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 26 Nov 2009 17:30:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=43</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-43.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پرستوی دریایی همگام با جامعه تالاسمی</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;پرستوی دریایی همگام با جامعه تالاسمی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;... دلم می خواهد مطلبی بنویسم، اما هر چه سعی می کنم ، حاصل هیچ است. به تلویزیون نگاهم دوخته می شود. مستند زندگی پرندگان را نشان می دهد، که چگونه زاد و ولد می کنند، یک نوع پرنده بود که نگاه کارگردان این مستند را به خود جلب کرده بود، فکر کنم اسم آن پرنده &quot;پرستوی دریایی&quot; بود. کارگردان دوربینش را  روی آنها زوم کرده بود، چرا که جمعیت چند هزار قطعه ای داشتند و تعداد جوجه های آنها خیلی زیاد به نظر می آمد، بعد از چند دقیقه نشان دادن چگونگی پرورش جوجه هایشان و لانه های منظم و مرتب شان، گوینده مستند گفت: جوجه های این پرنده را بیشترین خطر تهدید می کند. و نشان دادن پرنده ای سفید با قد و وزنی معادل چهار برابر این پرستوها می آید خیلی راحت یکی، یکی جوجه ها را به منقار می گیرد و با آسودگی هرچه بیشتر همان جا! می خورد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;پرستوهای دریایی با اینکه جمعیت چند هزار قطعه ای داشتند و این پرنده ی سفید تک و تنها بود، هیچ عکس و العملی نشان ندادند. یک دسته نگاه می کردند! یک دسته مشغول تر و تمیز کردن لانه و خودشان بودن! یک دسته هم ...، به راحتی می توانستند آن پرنده سفید را به صد قسمت تقسیم کنند، نه اینکه همه ی پرستو های دریایی بجنگند. کافی بود پنجاه قطعه از پرستوهای دریایی در این حمله و یا بهتر است بگوییم دفاع و یا احقاق حق شرکت می کردند. خیلی تعجب می کنم، اما کمی که گذشت تعجبم به کلی برطرف شد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;این جمعیت بزرگ از یک نوع پرنده خاص، جامعه ی تالاسمی ایران را برایم تداعی کرد. با اینکه جمعیت هجده هزار نفری تالاسمی در ایران عزیز زندگی می کنند، اما . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;- فرض را بر این می گذاریم که هفده هزار نفر از این افراد به کلی ناتوان فکری و جسمی و حرکتی هستند!- . . . اما در آنها نمی توانی هزار نفر متحد، هزار نفر یک صدا، هزار نفر هم سو، هزار نفر همدل پیدا کنی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;نمی توان یافت ای عزیز، تا . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#00cc00 size=3&gt;. . .، تا برای همسفرانشان، دوستانشان و از همه مهم تر برای خودشان دفاع کنند، تا شاید حق شان را بگیرند&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:16:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> &quot;تالاسمی نیازمند توجه است،نه ترحم&quot;</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;(سلام به شما همراهان وبلاگ. مطلبی را که در ادامه می خوانید حاصل قلم زیبای دکتر هادی پور دهشال می باشد و ما یک ذره در آن دست بردیم و ویرایشش کردیم به سبک خودمان امیدواریم دکتر ما را ببخشد.)&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;بار خدایا؛ عقیده مرا  از دست عقده ام مصون بدار.&lt;/B&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;بار خدایا؛ به من قدرت تحمل عقیده &quot;مخالف&quot; ارزانی کن.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;از سال 1945، فعالیت سازمان های غیر دولتی در اروپا به سرعت نور گسترش یافت. و به همان سرعت، به چنان قدرت و شخصیتی در جامعه ی خود دست یافته اند، که اگر نیم نگاهی به اخبار روزانه ی دنیا بیاندازید، چندین مورد از دست آوردهای آنها  برمی خورید. در کشور ما علیرغم سابقه طولانی کار داوطلبانه، اولین انجمن حمایت از افراد تالاسمی ایران در سال 1368 و اولین انجمن حمایت از افراد تالاسمی شهرستان بهشهر در سال 1370 تاسیس گشت. در بدو تاسیس انجمن تالاسمی؛ شبکه ای متشکل از: «پزشکان، پرستاران، افراد تالاسمی و خانواده ها بود.» اما روزهای خوش همدلی 15 روز اول تاسیس بود و به سرعت سپری شد. حلقه های اتصال شبکه یاد شده بسیار شکننده و اعتماد و اعتقاد فعالان این عرصه خیلی زود از بین رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#339900 size=3&gt;از سوی چنین هیت مدیره و یا شبکه ی گسسته فعالیت های بسیاری صورت پذیرفت؛ فعالیت های متعدد بدون برنامه نیاز سنجی و ارزیابی بازخورد در فرد تالاسمی و جامعه انجام شد، که نتیجه ی آن&lt;B&gt;؛ گدا پروری در جامعه تالاسمی، فرار تالاسمی از درمان، تصویر ذهنی بد جامعه نسبت به تالاسمی&lt;/B&gt; شده است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;افراد تالاسمی و خانواده های زیادی در این سالها توان خود را صرف پیشبرد اهداف انجمن های تالاسمی نموده اند. اما تعدادی از این عزیزان تنها برای دریافت امکانات مادی و بهره برداری های شخصی و امتیاز گرفتن! راه انجمن تالاسمی را در پیش می گیرند. همچنین تعدادی از افراد تالاسمی و خانواده هایشان هنوز در گرداب جنگ حیدری- نعمتی و اثبات جرم دشمنان فرضی خود فرو خفته اند. وقت آن است که خانواده تالاسمی آینه ای در مقابل خود قرار دهد. آینه ای که به ما نشان دهد حاصل &lt;B&gt;نبردهای فرسایشی و خود خواهی ها چه چیز غیر از عقب ماندن از قافله توسعه و ایجاد زمینه ی باج خواهی، و پیدا شدن&lt;/B&gt; &lt;B&gt;&quot;پدر خوانده ها&quot;و&quot;مادرترزاها&quot;بوده است؟&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;امید است؛ فراموش نکنیم &lt;B&gt;&quot;با هم بودن&quot;، &quot;اتحاد&quot;، &quot;احترام به قوانین&quot; و &quot;احترام به اشخاص&quot;&lt;/B&gt; همه ی آن چیزهایی است که به ما توانایی دستیابی به بسیاری از اهداف مشروع و حقوق از دست رفته جامعه ی تالاسمی و احیای شخصیت لگدمال شده انجمن ها را خواهد داد. &lt;B&gt;و باید انجمن های تالاسمی بر روی این مدارها بچرخد.&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;و امید است؛ که با هم فکری و معاضدت یکدیگر به استقلال کامل فکری و مدنی برسیم و &lt;B&gt;واژه &quot;فرد تالاسمی&quot;&lt;/B&gt; در جای جای زندگی جامعه تالاسمی به وقوع بپیوندد، نه &lt;B&gt;&quot;بیمار تالاسمی&quot;. &lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#339900&gt;&lt;B&gt;لطفاً&lt;/B&gt; باغبان گلهایمان باشید، چرا که با توجه به آمار؛ نفوس جامعه ی تالاسمی ایران و این شهرستان، جامعه ی نوجوان و جوانی است. چرا که دیگر نمی خواهیم و نمی توانیم شاهد پرپر شدن گلهای تالاسمی باشیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;  &quot;تالاسمی نیازمند توجه است،نه ترحم&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;         بار خدایا؛ به من، دوباره فرصت و لیاقت &quot;داوطلب&quot; بودن را ده.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;                                                                                                                                        </description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>. . . </title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT color=#009900 size=5&gt;&lt;STRONG&gt;. . . &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;بهار سال 1378 است و از سر بیکاری به لطف یکی از دوستان در مرغداری واقع در حاشیه شهرمان مشغول به کار می شوم. تا زمان مزخرف بیکاری و سرگردانی تمام شود. چند هفته ای می گذرد و به طور شبانه روزی در آنجا مشغول به امورات مرغداری هستم، تا اینکه در بعد از ظهر یکی از روزها یک خانم پا به سن گذاشته را جلوی درب مرغداری می بینم که مرا صدا می کند: &quot;آقا ...  آقا ... &quot; و من هم با تعجب فراوان به سمت درب می روم. آن خانم مسن و شکسته با من سلام و علیک می کند و می گوید: &quot;من همیشه می آیم اینجا و مرغ های تلف شده را می برم.&quot; – صاحب مرغداری از قبل به من گفته بود که افرادی می آیند و مرغ های تلف شده ای را که از سیستم خارج می کنیم، برای غذای گربه یا سگ هایشان می برند و اگر آمدند به آنها بده تا ببرند. – هنوز تعجبم برطرف نشده بود به خانم گفتم مرغ های مرده را آن قسمت ریختم توی کیسه، لطفا خودتان بردارید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;خوب که به سر و وضع آن خانم نگاه می کنم این طور به نظر می آمد که آدم متمولی نباشد، چون کسانی آنجا می آمدند برای بردن مرغ های مرده، با ماشین و با سر و وضعی شیک بودند، نه اینگونه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;چند روزی می گذرد و باز آن خانم جلوی درب است و در را باز می کنم تا چیزی را که می خواهد بردارد و ببرد. چند هفته ای دیگر هم می گذرد و آن خانم به طور مرتب هر چند روز یکبار می آمد و من هم بیشتر و بیشتر به او مشکوک می شوم، تا بلاخره یک روز تصمیم می گیرم او را تعقیب کنم. ببینم او با مرغ های مرده چه می کند؟! پس از پیاده روی های زیاد به خانه اش می رسد همانطور که حدس می زنم از آدم های تهی دست جامعه بودند خانه ای کلنگی و قدیمی و نیمه خراب.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;چند دفعه ای این تعقیب ها ادامه می یابد و هنوز متوجه نشده ام که آن خانم با مرغ های مرده چه می کند؟! تا اینکه نوبت تزریق خونم می شود و برای تزریق خونم دوباره به اطاق های تنگ و تاریک می روم که آن خانم را در اطاق خواهران می بینم که نشسته و منتظر تمام شدن تزریق خون دخترش است با دیدن من خودش را جمع وجور می کند و چادرش را به رویش می کشد، اول خوب نشناختمش بعد از چند دقیقه فکر کردن می فهمم که او را کجا دیدم، تازه مصر می شوم که بدانم او  با مرغ های مرده چه می کند؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;چند هفته ای برای بردن مرغ ها نیامد و بلاخره دوباره پیدایش شد، و پیش خودم می گویم اگر سرم هم برود باید بفهمم که او چه می کند؟! پشت سرش با فاصله زیاد می روم که متوجه ام نشود، بلاخره به خانه شان می رسم و او به داخل خانه می رود و من هم در دیوار خانه شان به دنبال درزی می گردم، تا داخل حیاط خانه را نگاه کنم.(خدایا مرا ببخش) می بینم که آن خانم دست به کار شده و مرغ های مرده را دارد تمیز می کند و آنها را کم کم تمیز می کند و تیکه تیکه و بعداز چند دقیقه شروع می کند به طبخ مرغ های مرده ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;دیگر چشمانم طاقت دیدن ندارند... آن روز غروب آنقدر سیگار بود پشت سیگار روشن می شد و خون بود که صورتم را رنگ می کرد. نیمه های شب بنده خدایی مرا در اطراف مرغداری پیدا می کند و به بیمارستان می برد و سرم را بخیه می کنند... تازه متوجه می شوم چه اتفاقی برام افتاده و چه صحنه ی غم انگیزی را دیده ام...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;چند روزی بغض نمی گذاشت چیزی از گلویم پایین برود و بلاخره کارم را به بستری شدن کشاند، و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;خدایا به کرمت، به رحمانیتت قسم ت می دهم؛ تمام کسانی که از کیسه بیمارند بمیران.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=4&gt;آمین&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:08:12 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از دوران ابتدایی چه خاطره ای دارید؟</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;  &quot;هفتاد سلولی&quot; ! !  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... روز اول مهر می باشد٬ و اولین دفعه ای است که پاهایم را در محیط جدیدی به نام مدرسه می گذارم. یک شلوار پیش سینه ای سبز لجنی و تی شرت قرمز با کفش اسپرت به تنم کرده اند! یک کیف تقریباً پارچه ای بسیار سنگین پر از کتاب و خرت و پرت که نمی دانم به چه دردی می خورند، به دستم داده اند، که تحملش به نظر سخت به نظر می آید. بعد از چند دقیقه پیاده روی بلاخره جلوی در مدرسه می رسم و وارد مدرسه می وم. بعد از مدت زیادی توی صف زیر آفتاب شدید ایستادن و فحش دادن به این و آن! رضایت می دهند که برویم داخل اتاق هایی به نام کلاس و بعد از چند دقیقه سر و صدا کردن ... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... نه! بگذریم، خاطره ی کلاس اول دبستانم زیاد جالب نیست؛ بیشتر تلخ هست و تحقیر و تنبیه و ترس. می خواهم برای شما از خاطرات سوم دبستانم بگویم: ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... چند هفته ای از روز بازگشایی مدارس و اول مهر گذشته است، و من هم تقریباً هر دو هفته یکبار و یا بیشتر، کمتر برای تزریق خون به مرکز درمانی شهرمان مراجعه می کنم و این مهم سبب می شود دو روز از مدرسه را غیبت کنم. کم کم معلم چاق و دوست داشتنیم جویای غیبت های گاه وبی گاهم می شود و بلاخره سوال می کند: &quot; چرا دو روز غیبت داشتی؟!&quot; و بعد از کلی من و من کردن می گویم: &quot;آقا اجازه... سرما خورده بودیم ! ! !&quot; مدتی می گذرد و باز تزریق و دو روز غیبت، روز بعد به مدرسه می روم و معلم توی کلاس مرا با چشم هایش دنبال می کند و در نگاهش آن قدر سوال هست که از سر شرمندگی سرم را پایین می اندازم و خط های نامفهوم کتاب را دنبال می کنم ...، چند دقیقه ای از کلاس می گذرد و معلمم دیگر طاقت نمی آورد و دوباره می پرسد: &quot;چرا دوباره دو روز غیبت داشتی؟!&quot; حالا مجبورم حقیقت را بگویم و چنین می کنم؛ &quot;آقا اجازه ... من یک فرد تالاسمی هستم و به دلیل عارضه ی تالاسمی ام باید هر چند وقت یکبار تزریق خون داشته باشم و به همین دلیل دو روز نمی تونم بیایم مدرسه.&quot;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... و بچه های کلاس می شنوند چیزی را که نباید می شنیدند! و شروع کردن از معلم چاق و دوست داشتنیم سوال کردن: &quot;تالاسمی یعنی که چه؟! - خوردنیه؟! - پوشیدنیه؟! و ...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;معلم هم بادی به غب غب می اندازد و شروع می کند به توضیح دادن در مورد عارضه ی تالاسمی: &quot;تالاسمی یک جور بیماری می باشد که دو تا سلول کمتر از آدم های سالم دارند و به همین دلیل زود زود خون بدن شان تمام می شود.&quot;! و اضافه می کند: &quot;یک انسان سالم 72 سلول دارد! و این افراد(افراد تالاسمی) 70 سلول دارند.&quot; ...!!!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... از آن روز شروع می شود! تمام بچه های کلاس و بعد تر کل بچه های مدرسه به من می گفتند: &quot;هفتاد سلولی&quot;! دیگر کسی اسم و فامیلی ام را صدا نمی زد و فقط می گفتند: &quot;هفتاد سلولی&quot;! ، &quot;هفتاد سلولی&quot;! . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;اینگونه شد که به لطف معلم با دانش و آگاهیم یکی از خاطرات جالب دوران ابتدایی ام رقم بخورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                میم . دال&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 10:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حتما سر بزنید!!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;98%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl colSpan=3 height=19&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3333 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;توجه  توجه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;مطلب زیر در جواب پست قبلی در وبلاگ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;موج سنگی&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffcc&gt;نوشته شده است حتما سر بزنید:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffcc&gt;((&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حرف و عمل&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=posts dir=rtl colSpan=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffcc size=4&gt;&lt;STRONG&gt;قصه حرف و عمل رو در پاسخ به مطلب جدید &quot;جادوی معجون سرخ:(باری دیگر...!)&quot; می نوسم بخونش ضرر نمیکنی! ))&lt;BLOGEXTENDEDPOST&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
