<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>..: &quot; جادوی معجون سرخ &quot; :..</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/</link>
<description>وبلاگ حمایت از عزیزان تالاسمی ایران و شهرستان بهشهر</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 22 Oct 2009 10:12:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>از دوران ابتدایی چه خاطره ای دارید؟</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt; &lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt;  &quot;هفتاد سلولی&quot; ! !  &lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... روز اول مهر می باشد٬ و اولین دفعه ای است که پاهایم را در محیط جدیدی به نام مدرسه می گذارم. یک شلوار پیش سینه ای سبز لجنی و تی شرت قرمز با کفش اسپرت به تنم کرده اند! یک کیف تقریباً پارچه ای بسیار سنگین پر از کتاب و خرت و پرت که نمی دانم به چه دردی می خورند، به دستم داده اند، که تحملش به نظر سخت به نظر می آید. بعد از چند دقیقه پیاده روی بلاخره جلوی در مدرسه می رسم و وارد مدرسه می وم. بعد از مدت زیادی توی صف زیر آفتاب شدید ایستادن و فحش دادن به این و آن! رضایت می دهند که برویم داخل اتاق هایی به نام کلاس و بعد از چند دقیقه سر و صدا کردن ... .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... نه! بگذریم، خاطره ی کلاس اول دبستانم زیاد جالب نیست؛ بیشتر تلخ هست و تحقیر و تنبیه و ترس. می خواهم برای شما از خاطرات سوم دبستانم بگویم: ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... چند هفته ای از روز بازگشایی مدارس و اول مهر گذشته است، و من هم تقریباً هر دو هفته یکبار و یا بیشتر، کمتر برای تزریق خون به مرکز درمانی شهرمان مراجعه می کنم و این مهم سبب می شود دو روز از مدرسه را غیبت کنم. کم کم معلم چاق و دوست داشتنیم جویای غیبت های گاه وبی گاهم می شود و بلاخره سوال می کند: &quot; چرا دو روز غیبت داشتی؟!&quot; و بعد از کلی من و من کردن می گویم: &quot;آقا اجازه... سرما خورده بودیم ! ! !&quot; مدتی می گذرد و باز تزریق و دو روز غیبت، روز بعد به مدرسه می روم و معلم توی کلاس مرا با چشم هایش دنبال می کند و در نگاهش آن قدر سوال هست که از سر شرمندگی سرم را پایین می اندازم و خط های نامفهوم کتاب را دنبال می کنم ...، چند دقیقه ای از کلاس می گذرد و معلمم دیگر طاقت نمی آورد و دوباره می پرسد: &quot;چرا دوباره دو روز غیبت داشتی؟!&quot; حالا مجبورم حقیقت را بگویم و چنین می کنم؛ &quot;آقا اجازه ... من یک فرد تالاسمی هستم و به دلیل عارضه ی تالاسمی ام باید هر چند وقت یکبار تزریق خون داشته باشم و به همین دلیل دو روز نمی تونم بیایم مدرسه.&quot;...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... و بچه های کلاس می شنوند چیزی را که نباید می شنیدند! و شروع کردن از معلم چاق و دوست داشتنیم سوال کردن: &quot;تالاسمی یعنی که چه؟! - خوردنیه؟! - پوشیدنیه؟! و ...&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;معلم هم بادی به غب غب می اندازد و شروع می کند به توضیح دادن در مورد عارضه ی تالاسمی: &quot;تالاسمی یک جور بیماری می باشد که دو تا سلول کمتر از آدم های سالم دارند و به همین دلیل زود زود خون بدن شان تمام می شود.&quot;! و اضافه می کند: &quot;یک انسان سالم 72 سلول دارد! و این افراد(افراد تالاسمی) 70 سلول دارند.&quot; ...!!!...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;... از آن روز شروع می شود! تمام بچه های کلاس و بعد تر کل بچه های مدرسه به من می گفتند: &quot;هفتاد سلولی&quot;! دیگر کسی اسم و فامیلی ام را صدا نمی زد و فقط می گفتند: &quot;هفتاد سلولی&quot;! ، &quot;هفتاد سلولی&quot;! . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#0033ff size=3&gt;اینگونه شد که به لطف معلم با دانش و آگاهیم یکی از خاطرات جالب دوران ابتدایی ام رقم بخورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                میم . دال&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Oct 2009 10:12:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حتما سر بزنید!!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;98%&quot; border=0&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD dir=rtl colSpan=3 height=19&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT color=#ff3333 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;توجه  توجه:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;FONT color=#ffffff&gt;مطلب زیر در جواب پست قبلی در وبلاگ&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;موج سنگی&quot;&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#ffffcc&gt;نوشته شده است حتما سر بزنید:&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=post-title align=right&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ffffcc&gt;((&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;حرف و عمل&lt;/FONT&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD class=posts dir=rtl colSpan=3&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/09.gif&quot;&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ffffcc size=4&gt;&lt;STRONG&gt;قصه حرف و عمل رو در پاسخ به مطلب جدید &quot;جادوی معجون سرخ:(باری دیگر...!)&quot; می نوسم بخونش ضرر نمیکنی! ))&lt;BLOGEXTENDEDPOST&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Sep 2009 15:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باری دیگر ...؟!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;به نام خدا&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;(قابل&lt;FONT size=5&gt; &lt;FONT color=#ff0000&gt;توجه&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt; &lt;/FONT&gt; خوانندگان، دوستان و همسفرهای عزیز؛ مطلبی را که در ادامه می خوانید، قصد و نیتش نادیده گرفتن و زیر سوال بردن زحمات و شایستگی از گذشته ددور تا به امروز این عزیزانی که نام می بریم &lt;FONT color=#ff0000 size=5&gt;نیست.&lt;/FONT&gt; فقط و فقط می خواهیم بگوییم، دیگر دهه شصت و هفتاد نیست. اکنون دهه هشتاد و آواخرش است و تالاسمی، دیگر تالاسمی دو دهه گذشته نیست. امروز تالاسمی توانایی های بسیار دارد که همه به لطف برخی داز کارهای دوستان دیروز و ...، نادیده گرفته می شود  و ما در این مطلب می خواهیم تلنگری کوچک به این عزیزان بزنیم و نه تهمت و افترا به یک سری از شهر وندان. ما فقط گوشه ای از حقیقت این روزهای جامعه تالاسمی را از دید تالاسمی بیان کرده ایم، که شاید به خودشان بیایند!)&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#ff0000 size=4&gt;&lt;STRONG&gt;باری دیگر...؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;«... دیگه در لفافه حرف زدن بسه آقا!...»&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این پیامک در رابطه با مطلب &lt;STRONG&gt;&quot;جناب آقای/خانم...؟!&quot;&lt;/STRONG&gt; برایم ارسال شد و همین طور چند کامنت خصوصی که با خواندن آنها ، پیامک بالا برایم تداعی شد. چند روزی گذشت و دو نفر از بچه ها که از شهرهای مختلف بودن تلفنی به من تذکر دادن و گفتند: &lt;STRONG&gt;&quot;یعنی چی این روزها هر کس مطلب می نویسه از پشت پرده، دست های پنهان و یا اینکه از شخصیت های X وy استفاده می کنه؟! یعنی اینقدر آنها مهم و ترسناک اند که نمی شود از آنها نام برد؟! خواهش می کنیم بس کنید! بس است پنهان کاری، کمی روشن تر و واضع تر بگویید و بنویسید!&quot;&lt;/STRONG&gt; در آن لحظه جز سکوت جوابی نداشتم که به این دوستان عزیز بدهم تا اینکه تصمیم گرفتم این پست از وبلاگ را به توضیح دادن در مورد مطلب گذشته یعنی: &quot;جناب آقای /خانم...؟!&quot; و جواب دادن به تمام ابهامات نوشته های گذشته ی این وبلاگ و همین طور زاویه ی دید و پنجره ای که ما از آن به اطراف نگاه می کنیم. که مطمنا مخالفان زیادی داریم! و امیدواریم که توان همراهی با ما را داشته باشید!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;در مطلب &quot;جناب آقای /خانم ...؟!&quot; به صورت نمادین برای خدای خوب و مهربانم نوشته بودم&lt;STRONG&gt;:«واقعا چه کسی باید جوابگو باشد؟!»،«چرا؟!...»،«چرا؟!...»،«چرا؟!...»،«چرا؟!...»،«چرا؟!....»،«پدر خوانده ها»،«مادر ترزاها»،«دایه های مهربان تر از مادر» و ...&lt;/STRONG&gt; می خواهم بدانم اینقدر گنگ و سنگین و پر از x و y نوشتم که شما متوجه نشده اید منظورم از پدر خوانده  ها کسانی هستند که چندین سال مسولیت انجمن شهر یا استان یا کشور را به دست گرفتند و مثل شیشه عمرشان به آن چسبیده اند و فکر می کنند که این پست ارث پدری شان است و تالاسمی و جامعه تالاسمی ابزاری برای قدرت نمایی و خودنمایی آنهاست؟! و آنها مالک و خان جامعه تالاسمی اند؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;یعنی شما متوجه نشده اید که منظورم از &quot;پدر خوانده&quot; یعنی کسانی مثل آقای مطهری نژاد در شهر کوچک ما، که ریاست در انجمن را مورثی کرده و جای خودش را به فرزند خلفش می دهد؟! و یا آقای مهدی رشاد در کانون هموفیلی استان مازندران که هر روز پستی جدید برای خود در آشفته بازار بیماران خاص برای خود می یابد و آن را بر پارچه نوشته ها در شهر و استان سر سبزمان می کوبد بر سر بیماران خاص استان، و افراد هموفیلی به دنبال دارو از این شهر به آن شهر، از این استان به آن استان سرگردان و خسته از نیافتن داروی مورد نظر به نقطه اول برمی گرددند تا شاید در وطن خود آسوده به خواب ابدی بروند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;می خواهم بدانم یعنی شما متوجه نشده اید؛ که منظورم از &quot;مادر ترزاها&quot;، خانم دکتر ایزدیار و یا دیگر خانم دکتر هایی که در انجمن تالاسمی ایران، تهران و یا کانون هموفیلی ایران هستند، می باشد؟! کسانی که سالیان سال است که با خاله بازی و مویه و زاری در هیت مدیره جای دارند تا به اهداف بلند مدت! و یا کوتاه مدت خود برسند. و دریغ از طرحی، برنامه ای به مجلس شورای اسلامی و یا به رئیس جمهور برای بهبود زندگی بیماران خاص.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;یعنی شما متوجه نشده اید که منظورم از &quot;مادر ترزا&quot; و &quot;دایه مهربان تر از مادر&quot; یعنی خانم دکتر کوثریان؟ کسی که با خاله  و خانباجی بازی و روابط داخل دانشگاهی و بده بستون های کاری چندین سال است که ریاست انجمن استان مازندران را بدون انتخابات استانی مال خود کرده و با روابطی که در ادارات مذکور دارد تمام امکاناتی را که برای تجهیز درمانگاه های تالاسمی استان مازندران می آید را سرازیر می کند در درمانگاه تالاسمی شهرستان ساری تا آنجا را بهترین درمانگاه تالاسمی ایران کند و همه جا جار بزند که از زحمات بی دریغ ماست که این درمانگاه نمونه شده است. وخدا نکند روزی، تالاسمی بخواهد طرحی و برنامه ای برای بهبود شرایط زندگی افراد تالاسمی استان انجام دهد، چنان تخطعه و تقبیح و مورد سوال این &quot;مادر ترزا&quot; قرار می گیرد که همه فکر می کنند طرف کار غیر قانونی و گناه کبیره انجام می دهد، و مسوولین هم از ترس، از دست دادن صندلی شان! هیچگونه همراهی را در این امر با فرد تالاسمی انجام نمی دهند، تا شاید از گزند، از دست دادن صندلی رها شوند!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;من در آن نامه نمادین&quot;جناب آقای/خانم...؟!&quot; که برای خیلی از مسولین و روزنامه های استان فرستادم؛ خیلی روشن و ساده و واضع و عامیانه از وضع موجود حرف زدم و به صورت یک طنز خیلی آرام از خداوند مهربانم خواستم تا یک مسول عدالت خواه! برای پیگیری این مسایل پیدا کند، تا شاید گوشه ای از مشکلاتجامعه تالاسمی حل شود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;آیا دوست و همسفر و خواننده ی عزیزم؛ خیلی گنگ و سنگین بود؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;آیا وقت آن نرسیده که جامعه تالاسمی سرش را از زیر برف بیرون بیاورد؟(درسته که دنیای زیر برف سفیده،اما...)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;آیا وقت آن نرسیده جامعه تالاسمی کمی، فقط کمی! در مورد مسایل زندگی اش مطالعه و تحقیق کند؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;همسفران عزیزم تا چه وقت می خواهید از پدر خوانده ها و مادر ترزاها ماهی! گدایی کنید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;STRONG&gt;وقت آن نرسیده مثل دیگر همسفرانتان کمی هم ماهیگیری یاد بگیرید؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=Arial size=3&gt;                                                                             &lt;FONT size=1&gt;  مهدی رستگار اشرفی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 16:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جناب آقاي/خانم: ... ؟!</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;«به نام خدا»&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;شماره: ..............            &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;تاریخ: ...............            &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                 &lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=5&gt;    جناب آقاي/خانم:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=5&gt; ... ؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;        سلام عليكم؛&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;...&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt; به اين دليل جلوي (جناب آقاي/خانم) را نقطه چين گذاشته ام، كه نمي دانم به كدام مقام مسئول دلسوز وكاربلد و يا عدالت خواه نامه مي نويسم؟ و آيا ...؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;اصلا بگذريم، اين نامه را خطاب به خداي مهربان مي نويسم. به كسي نامه مي نويسم كه از حق خود(يعني حق الله) مي گذرد، ولي از حق الناس، يعني از حق مردم  و يا يك شهروند عادي نمي گذرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خداي خوب و مهربانم؛ اصلا در اين نامه حوصله و قصد و نيت تيكه اندازي هاي قلمي را ندارم. ولي چه كنم كه قلم تعارف بردار نيست و نمي تواند روز روشن را شب تاريك جلوه دهد و بالعكس، تمام قصد و نيتم از نوشتن اين نامه &lt;B&gt;هشـدار دادن&lt;/B&gt; در مورد اتفاقات و رنج هايي مي باشد كه در زير پوست يك استان سرسبز و پربركت، به يك عده از شهروندان مي گذرد و هيچكس، آري هيچكس به آن كوچك ترين اعتنايي نمي كند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و &lt;B&gt;هشـدار هايي&lt;/B&gt; از اين دست فراوان هستند، هر از چندگاهي مقامي مسئولی، دلسوزيِ آماري، تحقيقي، مستنداتي ارائه مي دهد كه يك شوك كوچك يك لرزه كوچك ايجاد مي كند و بعد بلافاصلــه در كســالت روزمــرگي و دويدن معيشت فراموش مي شود. به سوزن هايي مي مانند كه يك درد كوچك، يايك مصونيت كوتاه ايجاد مي كند و باز رنگ مي بازد در دراز مدت و فراموش مي شوند. اما مي دانيم و مي دانند كه فاجعه درهمين نزديكی است، كه اصلا شايد رخ داده وما متوجه نشده ايم و در خواب مانده ايم و بيدار نشده ايم، و يا خودمان را به خواب زده ايم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;هشــدار!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;در مــورد &lt;B&gt;مــرگ پنج نفر از افراد تالاسمي يك شهرستان كوچك در يك سال و نيم گذشته&lt;/B&gt; مي باشد و خودِ شما(يعني خداي خوبم) بهتر مي دانيد كه چند نفر از افرادتالاسمي در اين استان جان خود را از دست داده اند و هيچكس پيگير علت مرگ اين عزيزان نشده است، حتي...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;نمي دانم آيا كسي مي داند كه؛ چند نفر از افراد تالاسمي استان مازندران در سال گذشته جان خود را&lt;B&gt; به دليل درمان غير استاندارد&lt;/B&gt; از دست داده اند، يا نه؟! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;واقعا چه كسي بايد جوابگو باشد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;چه كسي بايد جوابگوي مشكلات اشتغال، ازدواج، درمان و... افراد تالاسمي باشد؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;B&gt;چـرا؟&lt;/B&gt; بايد درمانگاه هاي تالاسمي در شهرهاي كوچك از كوچك ترين و كم ترين امكانات محروم بمانند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;B&gt;چـرا؟&lt;/B&gt; بايد افراد تالاسمي شهرهاي كوچك نظير شهر خودمان &lt;B&gt;به دليل درمان غيراستاندارد و غيرعلمي و دسترسي نداشتن به پزشك هاي متخصص و مرتبط به آنها&lt;/B&gt;، پرپرشوند؟&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;B&gt;چرا؟&lt;/B&gt; فعاليت انجمن هاي مرتبط توسط مسئولين رسيدگي نمي شود؟ و هزار آيا و علامت سوال و تعجب ديگر كه در اين مقال نمي گنجد و اما...&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و اما بزرگ ترين علامت سوال كه در ذهن تمام افراد تالاسمي استان مازندران و خود اينجانب مي باشد اين است:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=4&gt;&lt;B&gt;چـرا؟&lt;/B&gt; مسئولي درسطح استان مازندران انتخاب(آري انتخاب نه انتصاب) نمي كنند تا پيگير مشكلات افراد تالاسمي استان مازندران باشد؟ آن هم مسئولي كه &lt;B&gt;از جنس اين افراد&lt;/B&gt; باشد و نه از ديگر صنف ها و نه از ديگر گروه ها و...، مگر كم هستند افراد نخبه و برتر در افراد تالاسمي اين استان سرسبز؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;خداي خوب و مهربانم ما يعني افراد تالاسمي زياده خواه نيستيم فقط مسئولي را مي خواهيم كه فقط با او طرف حساب باشيم، کسی که همدرد و هم سفر ما باشد، &lt;B&gt;نه با پدر خوانده ها و مادر ترزاهايي&lt;/B&gt; كه دايه مهربان تر از مادر هستند. و فقط روز انتصاب و مصاحبه هاي تلويزيوني آنها را مي شود ديد و در ديگر ايام در سمينارها، سمپزيوم ها، كنفرانس ها و جلسات بي نتيجه اي هستند كه در آن همه چيز ديده مي شود، جز تالاسمي و جامعه تالاسمي و مشكلات آنها.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;و در پايان اميدوارم خداي خوب و مهربانم تدبيري بيانديشي و مسئولي مجرب و عدالت خواه را براي پيگيري اين رنج نامه بيابي، تا اين چند صبا از عمرمان را بتوانيم نفسي از سر شكر بكشيم و شايد هم! ديگر شاهد پرپر شدن دوستانمان نباشيم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;                              &lt;FONT size=5&gt;  آمين &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;                                                    &lt;FONT size=2&gt; به قلم: مهدي رستگار اشرفي &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 13:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شعری برای بچه های تالا</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;
&lt;TABLE cellSpacing=0 cellPadding=0 width=&quot;100%&quot;&gt;
&lt;TBODY&gt;
&lt;TR&gt;
&lt;TD&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/TD&gt;&lt;/TR&gt;&lt;/TBODY&gt;&lt;/TABLE&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بازي اسكالپو ببين&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;H4 dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;تودست هاي بي جونمون&lt;/FONT&gt;&lt;/H4&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;آي هم اتاقي با توام&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;كي مي رسه به دادمون؟!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بازي اسكالپو ببين&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;تودست بازسازي شده&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;تيغ مي دَره ، نخ مي دوزه&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;اينم يه جور بازي شده!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بازي سوزن وُ ببين&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;روي تني كه ساكتِ&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بازار داغ زندگي&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;يه عمريه كه راكدِ!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;آي هم اتاقي تو بگو&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;چندتا رفيق تو تَبته؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بشمار رفيق چندتا&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;سوزن از صبح تا شب تو تَنتِه؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بازي اسكالپو ببين به من بگو چي مي دوني؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;به من بگو اي هم خونه چي مي نويسي؟ چي مي خوني؟&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;فقط مي خوام اگه يه روز خواستي از آدما بگي&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;از پدراي بي نشون براي بچه ها بگي&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بگو از اون آدمايي كه از شقايقا دورن&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;يه عمره تو دريان ولي از پاي قايقا دورن!!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;                                             (قابل توجه دوستان عزیز از کپی برداشتن شعر فوق خوداری فرمایید.)&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 23 May 2009 13:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیانیۀ پایانی اولین همایش سراسری تالاسمی اردیبهشت سال 1388</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-34.aspx</link>
<description>&lt;DIV id=content01titr&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;قابل توجه تمامی دوستان تالاسمی لطفا این مطلب را لینک کنید.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=5&gt;&lt;STRONG&gt;بیانیۀ پایانی اولین همایش سراسری تالاسمی اردیبهشت سال 1388&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;تالاسمی به عنوان یک عارضه خاص و یک واقعیت انکارناپذیر، موضوعی است جدی، که توجه&lt;FONT color=#666666&gt; ویژه&lt;/FONT&gt; مسئولان و سیاستگذاران نظام را می‌طلبد. اگر چه درمان این بیماری تقریبا طولانی و پرهزینه است، اما عواقب و تبعات روحی و روانی آن در فرد، خانواده و جامعه امری است که مستقیما بر روند درمان و یا پیدایش عوارض تاثیر به سزایی دارد. ما جمعی از نمایندگان بیماران‌تالاسمی ایران بر این باوریم که، مسئولان و خدمت‌گزاران به نظام مقدس جمهوری‌اسلامی ایران در سایه باورها و اعتقادات ریشه‌ای و فرهنگ اصیل شیعه در دین مکرم اسلام و در راستای حمایت و یاری رساندن به اعضای این موسسه اقدامات مناسبی را تاکنون انجام داده‌اند، که بر این اساس قدردانی و سپاسگزاری خود از این عزیزان برخود وظیفه می‌دانیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;لذا با توجه به مشکلات، محدودیت‌ها و چالش‌های پیش روی افراد تالاسمی، از همه دست‌اندرکاران و تصمیم‌گیرندگان، نظام سلامت جامعه تحقق اهداف ذیل را خواستاریم:&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;1.انجام فعالیت‌های حرفه‌ای در حوزه اطلاع‌رسانی و تبلیغات در زمینه توانمندی‌های مبتلایان به تالاسمی به منظور حذف باورهای غلط و ذهنیت‌های نادرست اجتماعی از طریق رسانه‌ها.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;2.تدوین و اجرای سیاست‌های بهداشتی، درمانی و اجتماعی به منظور انجام فعالیت‌های هدفمند با نظارت مستمر و دقیق در راستای پیشگیری از تولد و درمان پس از ابتلا و حمایت برای زندگی جامعه تالاسمی‌های ایران.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;3.اجرای طرح درمانی جامع به منظور حمایت از مبتلایان و برنامه‌ریزی جدی و دقیق جهت رفع مشکلات کمبود دارو و تجهیزات پزشکی.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;4.حل مشکل بیمه‌ای علی‌الخصوص بیمه ایرانیان و پرداخت تعرفه‌های پزشکی.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;5.تاسیس مراکز تخصصی و تجهیز بیمارستان‌های موجود.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;6.برنامه‌ریزی و حمایت از افراد تالاسمی‌ برای ادامه تحصیل در مقاطع بالا و به صورت هدفمند.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;7.ایجاد سازو کارهای قانونی به منظور حمایت از اشتغال افراد تالاسمی در بخش دولتی و خصوصی.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;8.اعطای وام و تسهیلات بانکی در حوزه کارآفرینی و ایجاد تعاونی‌های کوچک برای مجموعه‌های تالاسمی‌.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;B&gt;9.ایجاد فضای مناسب مشاوره و حمایت‌های اجتماعی در راستای تشکیل سازمان‌های مردم‌نهاد.&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;10. فراهم نمودن شرایط ساختاری لازم برای برقراری ارتباط بین انجمن‌های تالاسمی در ایران و جهان به منظور آشنایی با مشکلات و یافته‌های جدید دنیا در زمینه‌های پیشگیری و درمان.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;11. احداث مرکز رشد اشتغال برای افراد تالاسمی در هر استان.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;arial, helvetica, sans-serif&quot; color=#666666 size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 May 2009 11:41:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=34</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-34.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  انا للله و انا الیه راجعون</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-33.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                  &lt;FONT color=#ff0000 size=4&gt; انا للله و انا الیه راجعون&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;               &lt;FONT size=3&gt;           -«به نام دوست»&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT size=3&gt;-&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;یکی دیگر از قاصدک ها  پرپر شد و رفت، که رفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;حالا مگر برای کسی هم مهمه که به چه دلیل پرپر شد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مگر برای کسی مهمه که چندمین نفر بود که در یک سال و نیم گذشته پرپر شد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;مگر برای کسی مهمه که ....&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;اول محرم. (خوش به سعادتت پسر) درست در اولین دقیقه های محرم امسال پرپر شد و رفت. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزیزی که جز سومین نفری بود که با نشریه معجون سرخ شروع به همکاری کرد و برای آن مطلب می نوشت. و همیشه ی خدا دو صفحه تمام از همسفر بی عرضه اش تعریف و تمجید می کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;رضا آشکاران 22 ساله دانشجو، درست چند دقیقه پس از غروب آفتاب زمستانه غروب کرد، بدون هیچ طلوع دیگر.&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                                                &lt;FONT size=1&gt;مهدی رستگار اشرفی&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;خواهم که زار گریم چون ابر بر مزارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;با اشک خود بشویم آن پیکرنزارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;در واپسین دم عمر مرا خواست در کنارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;دردا که در واپسین دم رفتم من از کنارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;بگذار تا بگویم از درد بی شمارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;از درد بی دوایش و زداغ ناروایش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;از سوز سینه سوزش و زچشم اشکبارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;شب تا سحر نمی خفت اما به کس نمی گفت&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;در حیرتم رفیقان از صبر و از قرارش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;جان پر زبیم و تشویش می سوخت از غم خویش&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT color=#666666 size=3&gt;پنهان ز چشم یاران با درد آشکارش.&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 15:07:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=33</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-33.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> در جستجوی «چرا» های زندگی مان</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-32.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;                        &lt;FONT size=4&gt;  &lt;FONT color=#ff0000&gt;در جستجوی «چرا» های زندگی مان&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در چندین سال گذشته عطش دانستن و جستجو در مورد عارضه ی تالاسمی در افکارم موج می زد. در آن سال ها هیچگونه وسایل ارتباطی و یا به پایگاهی برای اطلاع رسانی ویا بنیاد و یا ان.جی.او یی برای اطلاع رسانی در این مورد موجود نبود، و دسترسی نداشتم. برای کسب اطلاعات در مورد عارضه ی تالاسمی ام به رسانه های موجود مراجعه می کردم و چیزی که به دست می آوردم، «هیچ» بود. و تبلیغات سخیف و هشدار دهنده در مورد تالاسمی که ما را یک خون آشام و یا غول برای همه معرفی می کرد، بود. جستجو برای پیدا کردن کتاب هم که همه می دانیم چگونه است. هیچ بود و هیچ.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;در بخش های تالاسمی تنها چیزی که در مورد تالاسمی پیدا می کردی، یک مدل مجله بود که هر وقت به دست ما می رسید از تاریخ آن دو سالی گذشته بود. و یا اینکه توسط پرستار، چه عرض کنم...!، در کمد بخش پنهان می شد و درب آن هم قفل! و گاهی هم که با زیرکی و حرکات ژانگولر یک نسخه از این مجله را به دست می آوردیم، که برای ما ابل فهم نبود، نوشته ها همه فارسی بودند، ولی دنیای ما و آنها متفاوت بود. آنها از جنگ «حیدری- نعمتی» می نوشتند، که آن زمان ما نمی توانستیم به درستی آنها را درک کنیم. مشکل ما این بود که در مورد عارضه ی تالاسمی مان اطلاعاتی می خواستیم، که چگونه با درمان صحیح به «&lt;B&gt;بیمار تالاسمی»&lt;/B&gt; تبدیل نشویم. و اینکه چگونه باید با آن زندگی کنیم؟ و یا بایدها و نبایدهای زندگی مان کدام است؟ خبرهایی از جامعه تالاسمی می خواستیم، و اینکه دیگر دوستان ما در شهرهای دیگر چه کارهایی انجام می دهند؟ و از همه مهم تر اینکه آنها برای ما چه کارهایی انجام داده اند؟! و یا خواهند داد؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;گاهی هم سمینارهایی در این مورد برگزار می شد که فقط در آن پرستارهای بازنشسته ی! بخش تالاسمی مان حضور می یافت و چیزهایی را که می آموخت، همه را مستقیم به خانه ی خود می برد! و ما بی نصیب از اطلاعات به روز در این مورد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;زمان گذشت و گذشت تا اینکه نهادی آمد و کارهایی انجام داد و یا در آینده ی نزدیک انجام خواهد داد، که ما بچه های شهرستان های کوچک آنها را از نزدیک لمس و تجربه کردیم. و برخی از «چرا» های زندگی مان را بیابیم. کارهایی انجام شد تا ما با عارضه ی تالاسمی مان بیشتر آشنا شویم، که چگونه با آن زندگی کنیم، و با بایدها و نبایدهای زندگی مان آشنا شدیم، و با درمان بهتر  و اصلح ت آشنا شدیم. و به کلاس های آموزشی زیادی در این موارد دعوت شدیم، و از آنها استفاده کردیم، و بودنمان را احساس و آن را جشن گرفتیم و پایکوبی کردیم. و بهتر از همه ی این موارد پاسخگو بودن این نهاد در مقابل فرد تالاسمی.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;تمام این کارها  و فعالیت ها برای من  که یک فرد تالاسمی در یک شهرستان کوچک ساکنم تازه گی داشت، و احساس کردم کسانی هستند که به افرادی مثل من هم فکر می کنند و برای آنها برنامه هایی دارند، تا آنها را به اوج برسانند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;هدفم از نوشتن این مطلب تشکر و قدردانی از دوستانی است که برای اعتلای «جامعه تالاسمی» کارهای زیبا و پسندیده ای انجام داده اند، و می خواهم از تمام این عزیزان به خصوص عشقولانه ی مهربانم تشکر و قدردانی کنم و بگویم خداقوت، پایدار باشید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=3&gt;             و آرزوی موفقیت روزافزون برای شما عزیزان دارم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                          مهدی رستگار اشرفی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 10 Jan 2009 14:59:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=32</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-32.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گداه های سمج</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-31.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt;       «به نام دوســـت»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;   &lt;FONT color=#ff0000&gt;  قابل توجه بازدیدکنندگان عزیز:&lt;/FONT&gt;&lt;/I&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;&lt;B&gt;&lt;I&gt;همراهان خوب ِ &lt;/I&gt;&lt;/B&gt; &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&quot;جادوی معجون سرخ&quot;&lt;/FONT&gt;،&lt;/B&gt; سلام متشکرم که از این وبلاگ بازدید می کنید و کامنت های پر از مهرتان را برای ما هدیه می گذارید. می خواهم توضیحی در مورد مطالب و یا پست های اخیر بدهم. و از دوستانم معذرت خواهی کنم. اول از شاعر عزیز حسین تقلیلی که خیلی زود به پست دوم  فرستادم و زیاد در صفحه اول نماند. دوم از &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3300&gt;&quot;خواب زمستانه میم.دال&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; که خیلی کم در صفحه و یا پست اول  ماند، و در حق مطلب میم.دال جفا شد. سوم این که؛ مطلب خبری &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff0033&gt;&quot;همایش بزرگ تالاسمی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; به دلیل تولد! &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;«نشریه معجون سرخ»&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; خیلی زود به صفحه یا پست دوم تبعید شد. البته مجبور شدیم مطلب &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;&quot;از خون تا خونه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; که برای تولد نشریه نوشته شده بود را کار کنیم، که خبر مهم &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;&quot;همایش بزرگ تالاسمی&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; به صفحه دوم برود، که به حق جا داشت چند صباحی بیشتر در پست اول باشد. و حالا هم یک داستان تکراری و تکان دهنده (البته برای شخص من و برای دیگر دوستانم را نمی دانم؟!) که سبب شد خیلی کم مطلب &lt;B&gt;&lt;FONT color=#ff3333&gt;&quot;از خون تا خونه&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt; در پست اول بماند و جای خود را به مطلب زیر که خواهید خواند، داد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;و یک خواهش دوستانه از شما عزیزان که به این وبلاگ سر می زنید، لطف کنید و به پنج پست آخر و مطالب آنها توجه کنید، تا در حق این دوستان جفایی نشود. و اما . . .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;I&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;                         &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;&lt;FONT size=3&gt;  گــداهای ســـمج!&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/I&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;داستان، &lt;B&gt;داستانِ زمان و سال هزار و دویست و انژکسیون!&lt;/B&gt; است که در حال حاضر یعنی هزار و سیصد و هشتاد و هفت اتفاق افتاده و قلب آهنی! مرا تکان چه عرض کنم ویران کرد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;داستان از آنجا آغاز شد که &lt;B&gt;« یکی بود، یکی نبود، و آن یکی همیشه خدا تنهای تنها بود!».&lt;/B&gt; برای کاری در بخش تالاسمی شهرمان منتظر بودم، که با یک دوست تالاسمی ام هم کلام شدم، چند دقیقه ای نگذشته بود که پمپ تزریق دسفرال دوستم شروع به بوق زدن کرد و او هم سریع از جیبش در آورد و خاموش کرد. دارواش تمام شده بود. به من گفت: لطفاً چندتا پنبه الکل آبدار بیاور! گفتم: چرا جندتا؟! همین یک دانه هم بسته! او گفت: هیچ نگو و برو بیاور، اگر هم نمی آوری خودم بروم؟! و من هم رفتم ظرف مخصوص پنبه های الکلی را برایش آوردم. بنده خدا از کیفش چندتا دسفرال و چندتا آب مقطر و یک سر سرنگ استفاده استفاده شده درآورد. همان سرنگ که تا چند دقیقه قبل با آن دارو می گرفت را از اسکالپ وین جدا کرد و سر سرنگ و محل نصب سر سرنگ روی سرنگ را با الکل های پنبه، استریل کرد! و شروع به آماده سازی داروی دسفرال کرد. گفتم بنده خدا چرا این کار را می کنی؟! سرنگ دیگه ای بردار! گفت: چای تو بخور هیچی نگو! گفتم آخه ... گفت: آخه بی آخه! از هر سرنگ بیست سی سی که دارم، باید سه الی چهار دفعه استفاده کنم تا کم نیاورم، چون ... . گفتم می دانم من هم وقتی سهمیه ام را می گیرم سرنگ ده سی سی می دهند که نمی گیرم و می روم سرنگ بیست سی سی می خرم. گفت: می خواهی بدانی چرا از هر سرنگ سه الی چهار دفعه استفاده می کنم؟! گفتم اگر قابل می دانی بگو. گفت: هر دفعه که سهمیه ام را می گرفتم مستقیم می رفتم داروخانه سر محل، تا سرنگ های ده سی سی را با بیست سی سی عوض کنم. آنها هم سرنگ های ده سی سی را که قیمت شان 150 تومان است را 70 تومان از من  می خردیدن! و جای آن سرنگ 20 سی سی که قیمتش 250 تومان بود می دادند. آخرین دفعه دو ماه پیش بود، وقتی رفتم سرنگ ها را عوض کنم گفتم: اگر جا دارد سرنگ 10 سی سی مرا بیشتر از 70 تومان بخرید، تا سرنگ 20سی سی بیشتر و یا پول اضافه بدهم. مسئول داروخانه نگاهی کرد و گفت: شرمنده نمی شود. بقیه پول را دادم و سرنگ های 20سی سی را برداشتم و رفتم روی صندلی نشستم تا آنها را در کیفم جا به جا کنم، که ناگهان شنیدم مسئول داروخانه به همکارش گفت این بچه های تالاسمی مثل &lt;B&gt;«گداهای سمج» &lt;/B&gt;به جون آدم می افتند، این همه یارانه دارو درمان می گیرند! باز هم می آیند وسایل شان را از ما گدایی می کنند! اینجا بود که دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم سرنگ های 20 سی سی و همه پول های داشته و نداشته ام را پرت کردم روی پیش خوان داروخانه و با فریاد گفتم: سرنگ های 10سی سی ام را بدهید. سرنگ ها را برداشتم و همان جا همه را خرد کردم و رفتم و الان دو ماهه سهمیه ام را نگرفتم و فقط می روم همان قدر که پول دارم سرنگ 20 سی سی تهیه می کنم و هر سرنگ را مجبورم چند دفعه استفاده کنم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;حرف هایش هنوز کاملاً تمام نشده بود که نمی دانم چه چیزی در حلقم قلنبه شد و ... حالا نمی دانم چه چیزی باید به او می گفتم تا آرامش کنم، و همین طور خودم را؟! هرچه فکر کردم تنها کاری که می توانستم بکنم این بود که این داستان را اینجا بنویسم، شاید کمی، فقط کمی من و دوستم را آرام کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT color=#3366ff&gt;                                 &lt;FONT size=1&gt;  به قلم : مهدی رستگار اشرفی&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 23 Dec 2008 10:16:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=31</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-31.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>  &quot; از خون تا خونه &quot;</title>
<link>http://jmst.blogfa.com/post-30.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;          &lt;FONT color=#ccff00 size=4&gt;    &quot; از خون تا خونه &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این سوژه ناب را دوستم وقتی به ملاقاتم آمده بود بیان کرد. این سوژه را این طور برای خودم معنی می کنم؛ از لحظه ای که تزریق خون شروع می شود، تا به محل سکونتم برسم، مدنظر دوستم است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;        ... شروع به قدم زدن در خاطرات کم رنگ و پر رنگ دور و نزدیکم، می کنم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;«اولین دفعه ای که دارم توی یک اتاق کم نور و پر از آدم های سفید پوش دور تختم و چیزهایی می گویند که هیچکدام برایم مفهومی ندارد. و ...» &quot;کجایی؟! ... آهای ...! چی شد؟!&quot; با صدای دوستم به خودم آمدم و به او گفتم: چی گفتی؟ ،&quot;کجایی؟!&quot; همین جا! تمام اتفاقاتی که &quot;از خون تا خونه&quot; برایم افتاده بود، را در ذهنم جستجو و ورق می زدم. به ثانیه ها، دقیقه ها، و ساعت هایی توجه می کردم که چه خوشی ها و ناخوشی هایی را توی این فاصله زمانی داشتم. هر کدام شان آنقدر برایم جذاب و گفتنی هستند که اگر بگویم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;به دوستم می گویم نباید منظور شما این فاصله زمانی باشد؟ &quot;هم این فاصله زمانی و هم فاصله ی دیگر!&quot; می گویم: اگر این فاصله باشد بچه های تالا حتماً حرف های قشنگ و شنیدنی دارند و اگر فاصله ی دیگر، تمام افراد اطراف مان.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اما برایم آن فاصله زمانی  اول خیلی قشنگ و فراموش نشدنی است، و تمام اتفاق های زیبا و زیادی که توی این چند دهه از زندگی ام افتاده، خاطره ی «نوشتن» توی این فاصله زمانی برایم جالب و هیجان انگیز تر است.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تقریباً یک سال تمام، هر بار مطلب تاثیر گذاری نوشته می شد در این فاصله زمانی بود. سوژه های نابی که به فکرمان می آمد و خیلی سریع به روی کاغذ نقش می بست. اگر بخواهم تمام مطالبی که این چند وقت قلم زدیم، بهترین را اینجا قید کنم، باید تمامی سوژه ها را برای شما اسم ببرم تا به بقیه جفا نشود. فقط می توانم یک مثال از آن همه بزنم که به شخصه خیلی دوستش دارم:&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;                      &quot;یلدا دختر خورشید و خون یلدای تالاسمی!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;_ یادم نمی رود من و مهدی و چندتا از بچه های تالا شب یلدای سال گذشته را در بخش تالاسمی  تا ساعت 22:30 گذاران کردیم! آن هم نه به خاطر تنوع و تفریح! به دلیل اینکه خون شسته(واش سل) بچه ها ساعت 19:45 تازه رسیده بود! و تزریق خون بچه ها تا ساعت 22:30 طول کشید _ و این جرقه ی مطلب :&quot;یلدا دختر خورشید و خون، یلدای تالاسمی!&quot;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;داستان «نوشتن» از آنجا آغاز شده بود که؛ دو نفر از ناتوان ترین! و بیسوادترین بچه های تالا تصمیم گرفته بودند به جامعه ی تنبل و بی حال و خسته از نمی دانم چی؟! تالاسمی، حرکت و جنب و جوشی به این جامعه ی طاعون تنبلی زده بدهند، تا شاید بتوانند از این طریق فریادهای خاموش شان را به گوش همه برسانن، نشریه! «معجون سرخ» و همین طور وبلاگ «جادوی معجون سرخ» شد حاصل این تصمیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;این دو فکر می کردند که تمام همسفرهای با سوادشان این نشریه را به سرانجام می رسانند. اما ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;اما این نشریه در چند ماه مانده به تولدش و سرخوش از جشن تولد یک سالگی اش، خاموش شد، به همان سادگی که متولد شده بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=1&gt;&lt;STRONG&gt;              (نشریه معجون سرخ و همین طور وبلاگ معجون سرخ تولد یک سالگی تان مبارک. میم.دال)&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                                                                                                          &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 13 Dec 2008 09:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=jmst&amp;postid=30</comments>
<dc:creator>jmst</dc:creator>
<guid>http://jmst.blogfa.com/post-30.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
